در اوایل کار رمزآشوب (یعنی مهرماه 84)، که قرار بود این سایت مجلهای ادبی و هنری باشد، به خودم و خوانندهگانش قول دادهبودم که مجلهی رمزآشوب، نه دایرهای بسته، که گلویی از آن ِ همهی صداهای غریب ِ پشت دیوار باشد که مینویسند و از دل مینویسند و خوب مینویسند یا میخواهند خوب بنویسند؛ و سنجهی گزینشم در این مدّت، تنها و تنها، کیفیّت مطالب ارسالی –در حد تشخیص و وسع و مجالم- بود و بس. در این مدت، 33 داستان، 28 صفحه شعر، 27 مقاله و یادداشت؛ و چندین مطلب متفرقهی دیگر منتشر شد. پیش از آغاز، و حتا در چند ماه نخست، به همکاری چند دوست و یار نزدیک امید داشتم، که پیشتر، سعی و سوادشان را دیده و پسندیدهبودم؛ چرا که من خود، نه مجال و نه حوصله و نه سابقهی این کار را داشتم؛ که حتا در بازنویسی و ویرایش نوشتههای خودم، سخت محتاج یاری بودم. از آن دوستان امّا، یکی به دانشگاهی دور رفت، دیگری به روستایی دورتر برای گذراندن دورهی سربازیاش، یکی همین نزدیکیها اما دلش انگار سخت دورتر از آن دانشگاه و این روستا و... که از این میان تنها دومان ملکی عزیز برایم ماند، که همچنان هست و خواهدبود و خواهدنوشت.
در آغاز، فکرش را هم نمیکردم که ناچار باشم روزانه بین یک تا سه مطلب از قبیل داستان، شعر، مقاله، یادداشت، قطعه، ادعانامه، نقد، معرفی و صد و یک نوع دیگر را دریافت کنم، بخوانم، تایید یا رد کنم، به نویسندهاش اطلاع دهم، دلیل بیاورم، برنجانم، شاد کنم، و تازه بعد از همهی اینها، بنشینم و ویرایش کنم، نوبتبندی کنم و...! بهخدا که این نه کار من است! که تازهگیها حتا به زور کتاب میخوانم! که تازهترگیها! حتا به زور فکر میکنم...
پس بعد ِ کلّی وسواس و دلهره، دل به دریا زدم: از دوستانی که مطلب فرستادهبودند پوزش خواستم، که البته کم کاری نبود؛ و نیز همینجا از آن دسته از دوستان که فراموشکردهام، پوزش میخواهم. مجلّهی ما در روزهای بهترمان – که ظاهرن خواهند آمد! – دوباره منتشر خواهد شد، میدانم.
پس، فعلن، و تا اطلاع بعدی، مجلهمان تعطیل خواهدشد. خواهش میکنم تا آنوقت مطلبی نفرستید. البته خودم، خواهم نوشت، همینجا؛ و البته تنها از آن رو که نمیتوانم ننویسم.
آرشیو دهماههی مجلهی رمزآشوب در اینجا گرد آمده، و لینکش هم در سمت راست سایت موجود است و خواهدبود.
سعی خواهدشد که رمزآشوب، دستکم هفتهای یک بار، بهروز شود.
خالد رسولپور
دوم مرداد 85