دستهايم بوي مشقهاي شب گرفته
روي پيراهنم
مينويسم گرگ
از نفسم گاو هاي لاغر تنوره ميكشند
پشت قدمهايم
نمازهاي شبانه
قد قامتالصلوة
نميشوند
شكستههاي اين پل
از جاجرود رودابه
قصههاي درازگيسو را
ببافد
به هزار و يك شب چشمهايم
خواب پريان و ديو هاي بياباني
سرك بكشند
با نفسهاي
مادرم
پدر رستم شكست خورده با گيوههاي پاره و زنبيل
زن گريخته از نفسهايش
بوي الكل و سيگار
و خواهري كه پستانهايش را به رختخوابهاي خيس
ميمالد خودش را به گربه كه گرم...
به وسوسهها
دزدانه نگاه به مادر در بخار گرمابههاي بيصابون
فرار من از دبستان
و تابستان به عطشهاي تنم
نمنم چشمههاي ييلاق
كودكيهايم پر مرثيه از نوشتههايم
تاجريمههاي تلخ
و آرزوي مصر وعزيز پدر
به خوابهايم
تاب...، تاب ميخورد سرم
به تابهاي بازي امروز
تاب الكل و سيگار و افيون
گيج ميخورم
تاب...
تاب...
كودكيهايم هميشه تلخ
ميزنم زير آواز در مستيهايم
به برادري كه ندارم
كه چاك كرده دلم را
ميدهم
به سكوت
استفراغ...
استفراغ ميكنم خودم را
حالا داغ اين نگفتههايي كه...
ميترسم منفجر شوم