سالها بعد، وقتی انگشتش روی ماشه بود، دلش خواست دوباره با زخمهایش ور برود و یادش آمد که وقتی اولین زخم بزرگ روی تنش افتاد چهقدر دوستاش داشت؛ و چطور تنها که میشد، با آن زخم ور میرفت و کنار آدمهای دور و برش، جایی زیر پیراهن، پنهاناش میکرد.
پسر دستش را گرفته بود. مدتها دستش توی دست پسر قد بلند لاغری که ابروهای پرپشتی داشت مانده بود؛ شاید روزها، هفتهها یا ماهها! و وقتی دستاش را از دست پسر بیرون کشیدهبود، اولین زخم بزرگ تنش را روی دستش دیدهبود.
این همان زخمی بود که همه آن را دیدهبودند و همه فهمیدهبودند که پسر قد بلند لاغری که ابروهای پرپشتی دارد دست او را آنقدر محکم گرفته و به خودش چسبانده که اینطور زخم شدهاند.
بعدها که زخم به مچ دستاش رسیده بود، و بعد بالاتر و بالاتر و بالاتر رفتهبود و زیر آستین پیراهنش گمشده بود، دیگر کسی زخمهایش را ندید. حالا زخمهایش مال خودش بودند. مال خود خودش .
انگشتش را از روی ماشه برداشت، سرش را خاراند، فکر کرد که نمیشود همینطوری مُرد؛ تصمیم گرفت موهای بلندش را کوتاه کند و دوش هم بگیرد؛ شاید یک حمام حسابی!
:«موهای بلندم را کوتاهکردند»
:«تو را که نکشتند؟»
:«نکشتند؟ کشتند!»
:«تیغ کشیدند برسرم، زخمش کردند؛ و خون، لخته لخته، خشکید روی سرم»
:«نمیشود خانم!»
:«شد، مطمئنم شد، خودم دیدم»
گردنم را زدند، تنم را، و تمام انگشتهای کوچکم را؛ و هیکل لاغرم را قطعهقطعه کردند و سوزاندند و خاکسترم را حتمن توی سطل زباله، شاید هم توی فاضلاب، ریختند و اینطور من را کشتند!
میخندد، دیوانهوار؛ و انگار توی خندههایش سیاه چالههای بزرگی، دهان باز میکنند که تو را با همهی آن قد بلند لاغر و ابروهای پرپشت سیاهت ببلعند و فرو بکشند! ترس برت میدارد. خودت را عقب میکشی، هفتتیرش را میگذارد روی شقیقهات، مطمئنن توی هفتتیرش هفت تا گلوله است، شاید هم کمتر – بیشتر که نمیشود - شاید شش تیر، پنج، یا چهار یا اصلن هیچ!
میتوانی جیغ بکشی و او ناگهان بترسد و بازیبازی، ماشه را بچکاند و تو بمیری، او دستش میلرزد، میخندد، ممکن است حتا سکسکه بگیرد؛ و ماشه را بچکاند و تو بمیری برای چیزی که حتا نمیشناسیاش: تصادف!
تصادف؛ و او را بر حسب تصادف توی آن دادگاه تصادفی به خاطر دلایل تصادفی، تصادفن به مرگ محکوم کردند. همین!
زنده بودم. همین. با تمام زخمهایم و آن زخم بزرگ که دوستش داشتم – چهقدر خدا میداند - دستم را که گرفت، رها نکرد؛ روزها، هفتهها، ماهها و سالها همینطور! یک روز که دستم رها شد، زخم بزرگی رویاش افتاده بود؛ همان لحظه افتاد برحسب یک تصادف، تصادف، تصادف، تصادفهای سادهی زندگی!
و بعد، زخمم از تنم بالا رفت؛ آنقدر که دیگر کسی ندیدش. من آن زخم را دوست داشتم. آن پسر را هم با قد بلند لاغر و ابروهای پرپشتاش. من را قطعهقطعه کردند. من انگشتم روی ماشه بود اما روی شقیقهی او نچکاندمش. او همان مردی بود که میتوانستم بغلش کنم، من داشتم میمردم، حتا به خاطر او.
:«بله آقا! و بله، و فقط بهخاطر او»
:«نه خانم، نمیشود. باور کردنش سخت است»
:«نبود، نیست»
:«هست. چرا مردی؟»
:«پوچی! میشود به خاطر خیلی چیزها مرد، اما چیزی که من به خاطرش، آخر میدانید، احساس میکردم تکهتکه دارم میپوسم و باد مرا میبرد!»
:«قابل قبول نیست!»
هیأت منصفه هم قبول نکرد. مرا بردند، هیچکس برایم دست تکان، تکان، تکا، ت، کا، ت!
میتوانستی برایش دست تکان بدهی، برگردی و دستهای زخمشدهی رهایش را ببینی و برایش دست تکان بدهی. کافی بود تا نرود و آن کار را با خودش نکند. حتا میتوانستی ببوسیاش، بغلش کنی و کاری کنی که انگشتش را از روی ماشه بردارد و تو جیغ نکشیده باشی و آن اتفاق نیفتاده باشد! هیأت منصفه برایت آه کشیدند، راستش را نگفتهبودی!
موهایش را که خشککرد و لباسهایش را که تنشکرد، تصمیم دیگری گرفت: که انگشتش را از روی ماشه بردارد، چشمهایش را ببندد و برود گم شود! پسر حرف هایش را نشنید، هیچکس نمیشنید. شاید این به صلاحشان بود که گاهی خیلی چیزها را نشنیده میگرفتند؛ و او گفت، گفت که میخواهد، که میرود، که حتمن گم میشود و پسر قد بلند لاغری که ابروهای پر پشتی داشت آن قدر به اعداد و ارقام وابسته بود که ندانست چه کار میکند و داد زد برسر او که از سر تمام اعداد و ارقام پسر زیادی بود. او ترسید، نفهمید چهکار میکند؛ انگشتش، ماشهی هفتتیر، آن گلولههای سربی، پسر قد بلند لاغری که ابروهای پرپشتی داشت، هیأت منصفه و همه و همه از فکرش گذشت و ماشه را که فشار داد. احساس سبکی بهاش دست داد، احساسی که پنج دقیقه قبل از بستهشدن نطفهاش داشت: ابدن نبودن!
نبودی که به دیدارش بروی، مثل قرارهای همیشهگی لای آن 24 عدد. دروغت بالا میرفت از رنگ پریدهی صورتت، و پایین می آمد در بیحسی پاهایت. باید میرفتی میدیدی که زخمهایت روی تن او چه کردهاند؛ پشت آن میلهها که کسی نبود تا برایش دست تکان بدهد. باید بلند میشدی، لباسهای هر روزهات را میپوشیدی، پیراهنی را که او دوست داشت تن ات میکردی، به موهایت همانطور که او دوست داشت میرسیدی، و روبهروی هیأت منصفه میایستادی و تا دیر نشده رک و راست همه چیز را میگفتی؛ و میگفتی که او خودش نمرد، که نمرده، که نباید آنجا باشد، که نباید هیأت منصفه آن کار را با او بکند و دست آخر وقتی خسته میشدی از این همه تفسیر و تشریح، چشمات را به روی همه چیز میبستی و میگفتی: «ببخشید آقای قاضی، هفتتیر خالی بود وقتی که ماشه چکانده شد!»
صبح نبود، شب هم نبود، هوا طوری بود که نمیشد فهمید حالا زمان لای کدامیک از آن اعداد میچرخد. ایستاد، پشت به دیوار، با دستهای بسته و چشمهایی که مردمکشان گشادگشاد خیره مانده بود به جوخه.
شمرد: « یک، دو، سه، چهار، پنج، شش نفر! بهخاطر یک نفر»
در همان لحظه، شش انگشت را روی شش ماشه حس کرد؛ و فکر کرد که چهقدر اعداد اینجا به درد میخورند، باید درست روی یک عدد ثابت، در یک لحظهی ثابت، شش ماشه همزمان چکانده میشد، نه زودتر نه دیرتر. حتا جزئیات هم مهم بود. خیلی مهم.
چشمهایش را بست. احساس کرد یکی دارد برایش دست تکان میدهد. شاید از جایی دورتر، دور از آنجا!
آنجا بود که تنها فرمان حاکم فرود آمد، و قبل از اینکه صدای فرمان آتش به گوشش رسیده باشد، شش سرباز قد بلند لاغر که ابروهای پرپشتی داشتند، ماشهها را چکانده بودند.
پسر داشت برایش دست تکان، تکان، تکا، ت، کا، ت!