آدرس وبلاگ محمد فهیمی:
www.mohammadfahimi.blogfa.com
اورهان پاموك
از رمز و رازهاي راهي مي گويد كه او را به نوبل رساند
" راز كار، توانایی نوشتن و پارهكردن است"
متن زير برگرفته از گفتوگويي است كه چند سال پيش اورهان پاموك با يكي از كانالهای تلويزيوني در اطاق كار خود انجام داده، كه به مناسبت دريافت جايزه نوبل، به تازگي در روزنامهی "مليّت" تركيه براي اولين بار منتشر شد. پاموك در اين گفتوگو از شيوههای نوشتناش ميگويد.
قبلاً شبها كار ميكردم، وقتي همه شهر در خواب بودند. تا ساعت چهار صبح، درست سر ساعت چهار ميخوابيدم. شانزده سال به همين ترتيب گذشت. بهترين صفحات اكثر رمان هايام محصول سكوت نصفشبهاست. تا اينكه روزي صاحب يك دختر شدم و تمام زندگيام تغيير كرد. وقت مدرسهرفتناش كه رسيد هر روز ساعت هفت صبح با هم بيدار شده و راهي مدرسه ميشديم.
"مثل يك خر-ام در یک جزیرهی کوچک"
از اطاق كارم تا مدرسه حدوداً پانزده دقيقه راه است. از كوچههاي پشتي "بيگ اُغلو1" - زيباترين منطقهی استانبول- ميگذشتيم. از ميان ساختمانهاي روم قديم كه حال و هوايي شبيه ژنو داشت و آميخته به بادهايي بود كه بوي مهاجران اروپايي را ميداد. از مقابل بناهايي كه سر كارگران2 ارمني ساخته بودند. در حاليكه از سحرخيزيام خوشنود بودم، به كارهاي روزانهام فكر ميكردم. سكوت صبحدم با نخستين عطرهايي كه در شهر پراكنده مي شود و آفتابي كه هنوز توان گرمكردن نداشت. پاهايام كه مسير كوچه را حفظاند، من را مثل خری در جزیرهای کوچک كه به راه هر روزهاش عادت كرده، تا اطاق كارم ميبرند.
"سحرگاه حاكم رمانهايام شد"
قبلاً به خاطر شبكاريهايام، تاريكيها و شبهاي شهر را خوب ميشناختم. اغلب نصف شب از نوشتن دستميكشيدم. در "نيشان تاش3" از ساندويچيهايي كه شبها هم باز بودند چيزهايي ميخريدم. با همه چيز شب آشنا بودم: روسپيها، اتومبيلها، بيكسوكارها، ماشينهاي شهرداري و پليس كه با سر و صدا ميگذشتند و دستههاي سگ كه نصفشب پیدایشان ميشد. شبهاي استانبول با آن سكوتاش، با صداي چِرت چِرت نئونها كه فقط شبها قابل تشخيصاند و سطل زبالهاي كه يك گربه واژگوناش كرده با زبالههاي پخششدهی دور و برش؛ و غريبههايي كه روزها آفتابي نميشوند… تمامي اينها جاي زيادي در رمانهايام گرفتهاند، كه تنها دليلاش، همين شبكاريها و پرسههاي شبانه بود. اما با به دنياآمدن دخترم، درهاي دنياي شبانهي استانبول بسته شد. سحرگاه حاكم رمانهايام شد: اتومبيلها و اتوبوسهايي كه تك و توك ميگذشتند، كلوچه فروش و ثعلب4 فروشي كه ظرفهاياش را روي پيادهرو ميگذاشت و برميداشت، و صداي سوت مامور ترافيك در ايستگاههاي شلوغ…
"هنگام ورود به اطاق كارم"
قبل از هر كاري، سر وقت قهوه ميروم. صبحها زياد روزنامه نميخوانم. نيمنگاهي مياندازم و بس. از وقتكشيكردن در رختخواب اصلاً خوشم نميآيد. ترجيح ميدهم مثل يك سرباز غافلگيرشده، با حقوقي در حد يك گربهي خانگي، هشت دقيقه سر سفرهی صبحانه باشم. در عرض شانزده دقيقه از خانه بیرونميروم. روزنامه نميخوانم، زيرا از ريتم انرژيام ميكاهد. روزنامه روحيهی نويسندهاي را كه با مشكلات كشورش درگير است، خراب ميكند. باعث میشود که روزش بد شروعشود.
"صد ها قانون بايد داشته باشي"
مانند ماشيني برنامهریزیشده سراغ نوشتههايام ميروم. برخي از قانونها، مراسم و عاداتام من را منظم بار آورده. مخاطبانام همیشه ميپرسند: «چگونه ميتوان خوب نوشت؟» پاسخ من اين است: نويسندگي كاري است كه نظم فراوان ميخواهد. بايد براي خودتان صدها قانون داشته باشيد تا شما را به سمت كار هل دهند. ميآيي، قهوهات را درست ميكني، و مراسم كوچك آغاز ميشود. مراسم كوچك: قهوهی روي ميز، كاغذهاي كوچك يادداشت، خاموشكردن تلفن، قدمزدن، پشت ميز نشستن. با انجام كارهايي كه تو را مجبور به نوشتن ميكنند احساس رضايت ميكني. بايد ايمان داشته باشي كه خوشبختي همين است. شايد از نظر ديگران مسخره به نظر بيايد، اما گردننهادن به اين قوانين، از خود (قوانین) مهمتر است. قوانين ِ نوشتن، يا در اصل عادتهايام، من را با احترام به سمت كاغذ ميكشانند، هر چند از نگاه ديگران مضحک به نظر آيند.
"خودم را كتك زدم و نويسنده شدم"
در يك كلام خودم را با قوانينام كتك زدم، جلا دادم، تربيت كردم و نويسنده شدم. اينطور ميشود نويسنده شد. اگر نوشتن را گرفتن ژستهاي نمايشي و داشتن يك زندگي دراماتيك ِ باشکوه فرض كردهايد، بايد قبل از هر چيز اين فرض را دور بياندازيد. در اطاقي كوچك، تك و تنها، با قوانين و عادتها، با جانكندن، با عشق به كار، و در واقع با چشم دوختن به كاغذ در تمامی روز و نگاهكردن به زندگي از دريچهی تخيل، ميتوانيد وارد داستان ِ نويسندگي شويد.
" با در گيرشدن ذهنم، قدم ميزنم"
نصيحت همينگوي، نخستين مرحلهی كار من است: خواندن نوشتههاي روز قبل. اين كار، ضمن اينكه مرا به فضاي رمانام بر ميگرداند، شانس تصحيح نوشتههايم را هم به من ميدهد.در مورد خوب يا بد بودنشان سريع تصميم ميگيرم: اگر روز ِ بي رحميام باشد زود پارهشان میکنم و دور-شان ميريزم. به همين خاطر هم در دفتر سيمي مينويسم. دستم را ترسو عادت ندادهام. بزرگترين انتقاد، پارهكردن است. پس از انتشار كتابهايمان، منتقدها بيشترين تكهها را از گوشه و كنار كتاب ميكنند، اما ما نويسندهها براي جلوگيري از قتل كتابهايمان، همان اول كار دور ريختنيها را پاره ميكنيم. يكي از پايههاي اساسي نوشتن، پارهكردن و دور ريختن، و اگر در كاغذ بهتري مينويسيد، پاك كردن و تصحيحکردن است.
"جملهي زيبا را براي فردا نگه دار"
تمام مسئله همين است، توان آغاز نخستين جمله. خوب شروع كردن روز، توان نوشتن اولين جمله در لحظهی نخست است. باز هم استاد خوبمان همينگوي در اين مورد يك پند زيبا دارد: «در پايان روز اگر جملهی زيبايي در چنته داريد ننويسيداش، آن را براي صبح روز بعد نگه داريد تا فردا بتوانيد بدون هيچ وقفهاي، شروع به نوشتن كنيد.» يعني اگر جملهاي مثل «احمد در را باز كرد، تپانچهاش در دستاش بود. ميترسيد» را در ذهن داريد، ننويسيد و براي صبح فردا نگهاش داريد. فردا كه نوشتههاي روز قبل را ميخوانيد، فوراً آن را سر جاي خودش بگذاريد.
"زياد نوشتهام، حتماً خوب از آب در نيامده"
بعد از نوشتن اولين جمله، دومي و سومي هم به سراغتان ميآيد. گويي جملهها شما را به سمت خودشان ميكشند. فرياد ميكشند: «من هم ميخواهم باشم، من هم ميخواهم باشم.» التماس ميكنند: «بگذار من هم ديده شوم». اگرچه ماهها و سالها به تمامي فضاها و شخصيتها فكر كردهايد، اما با جملههاست كه به آنها حيات ميبخشيد. عموماً بعد از نوشتن پنج-شش جمله به فكر فرو ميروم. چون اين مقدار برايام زياد است. زياد نوشتهام، حتماً خوب از آب درنيامده است. با خودم ميگويم: «صبر كن، از نو بخوان». ميخوانم. از سراسيمگي و شوق بلند میشوم و شروعمیکنم به قدمزدن. قدمزدن، كاري كه هر روز انجام ميدهم. درست است كه تا به حال زندانيام نكردهاند اما اين كار را از ادبيات و فيلمهاي ترك آموختهام. بیشتر نويسندههاي تركی كه زندانی بودهاند، با قدمزدن، رشدکردهاند و كار كردهاند. بيشتر روز را نه با چشمدوختن به كاغذ، بلكه با قدمزدن سپري ميكنم. از گوشهاي به گوشهي ديگر خانه. يك راهرو دراز و يك سالن كوتاه براي راهرفتن دارم. در حين قدمزدن در آنها، به نامهايي فكر ميكنم كه از اين پس وارد رمانام خواهند شد. خيال ميكنم كه در اطرافشان راه ميروم. جملهها را از درون حس ميكنم و براي نوشتنشان، ميل شدیدی در درونم ایجاد میشود.
"فوران جملات"
اگر روحم بدون تحرك باشد مريض و افسرده ميشود. انگار لگدكوب ميشود. در اين اوقات اگر روحم هم جنبشي به خود ندهد، جسمم شروع به حركت كرده و قدمزدنهايام شروع ميشود. راه ميروم... راه ميروم و خيال ميكنم در اطراف جملات ميچرخم و به پس و پیش هر جملهاي ميانديشم. بالاخره آن جمله به ذهنم ميرسد و مينويسماش. اما نه فقط يك جمله: مثل شاخهاي كه خماش كردهاي و به جاي يك گلابي، چندين گلابي از آن ميريزد، ناگهان چندين جمله پشت سر هم از ذهنم فوران ميكند و بيرون ميريزد. با رضايت و خستگي آنها را يكجا جمع ميكنم و دوباره قدم ميزنم... درست مانند دانشآموزي كه دارد مسئلهي رياضي حل ميكند. سراغ يخچال ميروم و در حاليكه وارسياش ميكنم، نوشتههايم را هم ميخوانم. ذهنم كمي استراحت ميكند، بعد دوباره لشكر ذهنم به صف ميشود. دوباره شاخهاي خم ميشود و دوباره قدم ميزنم. زمان اينگونه سپري ميشود. مدتزمانی را كه براي نوشتن صرف ميكنم خيلي کم است، بيشتر وقتام، صرف فكركردن و ساماندهي لشكر ذهنم ميشود.
"پدر، كتابات را ديدم، چاپ شده"
متاسفانه ديگر مثل قبلها هيجانزده نميشوم. آنوقتها، مثلاً وقتي كه "آقاي جودت و پسراناش5" را براي اولين بار در ويترين كتابفروشي ديدم نه از طرح جلدش قبلاً اطلاعي داشتم و نه از ويرايشاش. اما بايد اعتراف كنم كه حالا در همه چيز دخالت ميكنم. هم در طرح جلد و هم داخل كتاب فضولي ميكنم. به همین دلیل وقتي بعد از چاپ، كتاب را در دست ميگيرم از چيزي حيرتزده نميشوم. اينبار كسي كه هيجان زده شد دخترم بود. "نام من، سرخ6" را به دخترم تقديم كردهبودم و اسماش را هم روي قهرمان كتاب گذاشته بودم. روزي در يك كتابفروشي، آگهي دستنویسي ديده بود با اين مضمون: «كتاب جديد اورهان پاموك منتشر شد». فوراً به من تلفن كرد و گفت: «پدر، كتابات را ديدم، چاپ شده». از خوشحالي بالا و پايين ميپريد. حالا ديگر هيجان كتابهاي جديدم را به دخترم واگذار كردهام.
"ملزومات: قهوه و داروي معده"
وقتي که نوشتن "نام من، سرخ" به پايان رسيد، خيلي خسته شدهبودم. در چنين شرايطي كوچكترين مشكل مثل كاهي است كه كوه مي شود. كمتحمل و زودرنج شده بودم، خيال ميكردم هر كسي با ديدنم ميگويد: «اين مزخرفات چيه كه نوشتي!». روي ويرايش نهايي رمان خيلي كار كرده بودم. دنبال يك سرگرمي ميگشتم. نميدانستم چه چيزي. همراه يكي از دوستانم به تماشاي فيلم "نجات سرجوخه رايان"ِ استيون اسپيلبرگ رفتم. سالن سينما تا خرخره پر شده بود و مجبور شديم در صندليهاي رديف جلو بنشينيم. سرانجام پرده من را به محاصرهي خود در آورد. سينماي دالبي تكانام داد. موسيقي تمامي درونم را اشغال كرده بود. گويي من هم درون آن فيلم بودم. در درون آن جنگ، آن وحشت عظیم. و اين وحشت بسيار زيبا بود. از خود بيخود شده بودم. آنقدر خوشحال شدم كه نهایتاً خوشحاليام به ناراحتي تبديل شد، چون به این فکر افتادم که كه هنر سينما برتر از رمان است، چرا که كه سينما ميتواند ما را در هنگام شدیدترین خستگیها هم به درون خود بكشد. ميتواند تسليمان بدهد و قادر است كاري كند كه جهان را فراموش كنيم.
"دارو،قهوه و سيگار"
داروي معدهام روي ميز، يكي از بخشهاي آيين كوچك نوشتن من است. هنگام نوشتن، هر از گاهي يكي از آنها را در دهانام مياندازم، چون اگر جملهها باب ميلام نباشند ترشح اسيد معدهام به شدت بالا ميرود. شايد قرصها به درد معدهام نخورند اما به كار ذهنم ميآيند. سالها سيگار ميكشيدم و با گذشت زمان شدت آن بيشتر ميشد، هميشه در دستی سيگار و در دست ديگرم خودنويس بود. كمكم ترس برمداشت. ديدم كه دارم چهار نعل به سمت مرگ ميدوم. با تکیه به اراده سيگاركشيدن را ترك كردم، ولي هنوز به نوشيدن قهوه ادامه ميدهم. اين هم بخش ديگري از آيين نوشتن است. از پشت ميزم بلندمیشوم و قهوه درست ميكنم. درست همانطور كه در "كتاب سياه7" نوشتهام، مثل يك آدم کمصبر، بدون هيچ هدفي يخچال را وارسي ميكنم، انگار كه كسي آمده و چيز تازهاي توياش گذاشته.بعد دوباره قدمزدن و سراغ قهوه رفتن شروع ميشود. همهی اينها عادات تركنشدني يك نويسنده و مراسم روزانهاش است.
"همهي دنيا داد ميزند «بنويس ديگر»"
تابستان پيش در جزيرهاي خلوت اقامت داشتم و روزي دوازده ساعت كار ميكردم. خيلي هم راضي بودم. وقتي در جزيره هستم جز رمانام به چيز ديگري فكر نميكنم.نه كسي تلفن ميزند و نه کسی به ديدارم ميآيد. جواب تلفنها را كس ديگري ميدهد. با تمام دنيا قطع رابطه ميكنم. در چنين شرايطي است كه ذهن و روح انسان مثل يك لوكوموتيو به حركت در ميآيد. ايدههاي جديد پشت سر هم ميآيند و مثل يك زنجير به همديگر بافته ميشوند. انگار خودم هم تبديل به نوشته ميشوم. كتاب به خود من مبدل ميشود. با ايدههايام يكي ميشوم. صبح كه از خواب بر ميخيزم و ميروم دوش بگيرم، از تمام تنم به جاي آب خيالاتام سرازير ميشوند. به کنار دريا ميروم و دراز ميكشم، ميانديشم. گويي دريا بخشي از رمان من است. بيشتر از هر وقت ديگري بارور ميشوم. شبها ساعت 9:30 ميخوابيدم و صبح ساعت 3:30 بيدار ميشدم. تا ساعت 10 صبح در تنهايي قهوه ميخوردم و بيشتر از هر وقت ديگري مينوشتم. در چنين مكان ساكتي انگار همهی دنيا فرياد میزند كه: «بنويس، بنويس ديگر» داد ميزند: «ميبيني، كاري که زماني فكر ميكردي دشوار است چقدر راحت شده؟». زندگي در طبيعت ساده است. همه چيز دروغ است، همه چيز به خاطر اين است كه تو بنويسي؛ و تو به نوشتن ادامه ميدهي.
«دوشاخهی تلفن را بیرون میکشم»
اغلب به تلفن جواب نميدهم. دوشاخهاش را بیرون ميكشم. اگر كسي بخواهد، میتواند با فاكس تماس بگيرد. يك موقعي از دستگاه منشي تلفن استفاده مي كردم. اما من را به ياد لگني ميانداخت كه "گارسيا ماركز"در "صد سال تنهايي" از آن حرف ميزند. در آن رمان خانوادهي پرجمعيتی بود كه فقط يك توالت داشتند و شبها كه ميخواستند قضاي حاجت كنند، همه باید صف میبستند. براي حل اين مشكل، به ازای هر كس، يك لگن خريدند. اما به قول ماركز اين كار هم چارهساز نشد، زيرا از اين پس صبحها صفي براي خالي كردن لگنها بسته ميشد. حكايت منشي تلفن هم مثل همين حكايت لگن است. سعي ميكنيد با كساني كه پيغام گذاشتهاند تماس بگيريد، اما بیشترشان را پیدا نمیکنید. براي اينكه بگوييد: «ببخشيد نميتوانم با شما تماس بگيرم، خواسته بودي با من صحبت كني اما در اصل حرفي براي گفتن وجود ندارد» بايد در پي شان بدوي؛ و اين مشكل را دو چندان ميكند. به همین دلیل ديگر از منشي تلفن هم استفاده نميكنم.
"فشنگهاي خالي خودنويس را نگه ميدارم"
با خودنويس فشنگي مينويسم و فشنگهاي خالي جوهر را نگه ميدارم. درست مانند يك شكارچي كه پوكههاي خالياش را دور نمياندازد. خاليشدن هر فشنگ براي من معني نوشتن زياد و پيشرفت را ميدهد. بعد از ويرايش و تصحيحهايی كه انجام ميدهم، نوشتهام به يك كلاف سردرگم تبديل ميشود. به همين شكل هم براي انتشاراتي ميفرستماش. دست دوستان اتشاراتي درد نكند، حالا كه ديگر آدم معروفي شدهام، نازم را ميكشند. "حسني عباس" كه منتخب مسابقات ويراستاري اروپا شده، دستنوشتههايم را ويرايش ميكند. ناخواناترين نوشتههايم را هم ميتواند بخواند و سريع بنويسد. بعضي وقتها خيال ميكنم كه اگر من هم ننويسم، او رمان را به خوبي خواهد نوشت.
"يك رمان چگونه آغاز ميشود"
يك رمان با يك ايده آغاز مي شود. با خودم ميگويم: «در مورد نقاشها و نقاشيها يك رمان بنويسم»، اين ايدهی كلي است كه با فضاسازي، يك اتفاق، يك موقعيت و يك قهرمان، شكوفا ميشود. بخشي هم به شرايط زندگي و وضعيت روحي بستگي دارد. ممكن است اين دو بر روي هم منطبق نشوند، اما وقتي قهرمانتان را در حال پايينآمدن از پلهها تجسم كرديد، يا جملهاي را كه امروز به زبان آورديد به نظرتان براي موقعيت رمان مناسب آمد يا زماني كه توانستيد جزئيات را تصور كنيد، آنوقت است كه شروع به نوشتن ميكنيد. نوشتن رمان بخش ديگري دارد به اسم جمعآوري اطلاعات. به طور مثال براي نوشتن "نام من، سرخ" در سال 1990 وارد یک كتابفروشي شدم. در صفحهي اول دفترم اين يادداشت هست: « 1 خرداد 1990... در مورد هنر مينياتور ايران و تركيه سفارش چند كتاب را دادم. متصدي كتابفروشي رفت تا كتابها را بيابد.» زماني كه پشت ميز نشسته و منتظر بودم، خود به خود، اين يادداشت به ذهنم خطور كرده بود. همان روز مطالعهی كتابها را آغاز كردم و رمان نُه سال بعد چاپ شد.
" وقت كاركردن، موسيقي قدغن"
با موسيقي رابطهاي شبیه عشق و نفرت دارم. براي من موسيقي يك ماشين آرامبخش است. زماني كه زورم به زندگي نرسيده، غمگينام، يا اينكه كارهايم روبه راه نيست، موسيقي گوش ميدهم. موسيقي مرا از كاغذ و دفترهايم دور ميكند. تسلي ميبخشد. در رابطه با موسيقي به شدت محافظهكار و منفعتطلب هستم. براي من الهامبخش و محرك نيست؛ اگر هم باشد، الهاماش به نوشته تبديل نميشود. به همين سبب تا آنجا كه ممكن است موسيقي را از زندگيام دور نگه ميدارم. لازمهی نوشتن، آرامش نيست؛ بلكه روحي متجاوز و موذي است. روحيهايست كه با آن بتواني سرزمینی را كه كسي جرأت قدمنهادن بر آن را ندارد، تصرف کنی. روحي اينگونه موذي، متجاوز، غارتگر و ظالم كه جان انسانها را ميسوزاند، نيازي به موسيقي ندارد. بر عكس، فكر ميكنم كساني به موسقي محتاجاند كه نوشتههاي من را ميخوانند. اگر من به موسيقي گوش دهم نميتوانم اين نياز را در آنها بوجود بياورم.
"يك صفحه در هر روز"
بيست سال است كه مينويسم. تعداد صفحاتي را كه نوشتهام، محاسبه و تقسيم و ضرب كردهام. به حساب من، در سال 300 روز كار ميكنم و 170 الي 180 صفحه مينويسم. با اين حساب، ميشود روزي 75/. صفحه. با اينكه به يك صفحه نميرسد اما تمامي روزم را در اطاق كارم ميگذرانم. گاهی اوقات نتیجهی پانزده روز سعی، میشود ده صفحه، که همه را پاره ميكنم و داخل سطل زباله ميريزم.
"به پايانبردن يك رمان مثل تمامكردن دبيرستان است"
روز به پايانبردن يك رمان، درست مثل اتمام دورهی دبيرستان است. در يك آن، جهان را در مقابل خودتان بيمرز احساس ميكنيد، هم از لحاظ مكان و هم از لحاظ زمان. كارهايي كه بايد انجام ميداديد، انجامشدهاند. فكر ِ انجام كارهايي كه با خود گفته بوديد: «پس از پايان رمان انجامشان خواهم داد» نوعي سرمستي در شما بوجود ميآورد. زندگي فوقالعاده زيباست. از اينكه چرا همهي انسان ها لبخند نمي زنند متعجب مي شويد. اما پس از سه روز ميبينيد كه در اين مدت چند روزه هيچ كار به درد بخوري انجام نداده ايد.چونكه به خودتان فشار نياورده و از هر چيز، تنها ذرهاي چشیدهايد.
توضیحات مترجم:
1.Beyoglu: يكي از محلههاي زيباي استانبول واقع درحوالي ميدان تاكسيم.
2. :Kalfaدر اينجا پاموك با اين كلمه بازي ميكند، معناي اصلي اين كلمه سركارگر يا كمكمعمار است، اما بعضي اوقات نيز به معناي كسي است كه بچهها را در رفتن به مدرسه همراهی میکند.
3.Nishantash:از محلههاي بالاشهری استانبول، واقع در منطقهی عثمان بيگ.
4. ثعلب: گياهي كه ريشهی كوبيده و گَردشدهاش را با شير و شكر جوشانده و ميخورند. اين خوراكي در تركيه بسيار مرسوم است.
5. نام اولين رمان پاموک.
6. نام يكي از رمانهاي معروف پاموك، اين رمان توسط آقاي ارسلان فصيحي ترجمه شده و به زودي منتشر خواهد شد.
7. نام يكي ديگر از رمانهاي پاموك.
رنگ هاي ديگر
برگردان: محمد فهيمي
برای دختر خوبم، نازلی . ( م )
رنگ هاي ديگر نام يكي از كتابهاي اورهان پاموك است. اين كتاب دربرگيرندهی يادداشتها، مصاحبهها و مقالات نويسنده است. از خاطرات كودكي، سفرنامهها، زندگي شخصي و يادداشتهاي روزانه گرفته تا مقالات وي دربارهی فرهنگ، هنر و سياست در اين كتاب گرد آمدهاند تا خواننده با لايههاي عميقتري از دنياي رنگین پاموك آشنا شود.
متن زير بخشي از همين كتاب است كه پاموك براي دخترش "رويا " نوشته است.
منظره
قرار بود از جهان بگويم، از چيزهاي دروناش.
چرا حرف را از اينجا آغاز ميكنم، نميدانم. با دختر پنجسالهام «رويا»، در جزيره ميمانديم. يك روز ِگرم با درشكه به گردش رفتهبوديم. من روي صندلي ِ پشت به درشكهچي نشستم و «رويا» هم مقابل من، رو به مسير حركت درشكه. از ميان باغچههاي پر گل و درخت گذشتيم، ديوارهاي كوتاه، خانههاي چوبي و جاليزها. درشكه، تكانتكان جلو ميرفت. به دختر پنجسالهام نگاهميكردم. به حالت صورتاش. به چيزي كه در دنيا ميديد. اشياء: درختها، ديوارها، آگهيهايديواري، نوشتهها، كوچهها، گربهها، آسفالت، گرما.
گرم بود، گرم.
سپس سربالايي شروع شد. اسبها بلندبلند نفسميكشيدند. درشكهچي شلاقاش را كوبيد. سرعت درشكه کم شد. داشتم خانهای را نگاه ميكردم. انگار من و دخترم، هر دو داشتيم به نقطههاي مشترك ِ دنيايي كه از كنارمان ميلغزيد و ميگذشت نگاه ميكرديم. يكيك، به تمام چيزها: برگ، سطل زباله، توپ، اسب، كودك، خانه، دوچرخه؛ اما به سبزی برگ، سرخي سطل زباله، بالاو پايين رفتن توپ، نگاه اسب و چهرهي كودك. و بعد، همهي اينها ميگذشتند و ميرفتند. در اصل، ما هم به آنها نگاه نميكرديم، چشمهایمان روی چیزی مکث نمیکرد. به جز اين ظهر ِداغ، هيچ كجاي جهان را نميديديم. همه چيز در گرما ميمرد و محو ميشد. درست مثل خمير. انگار جهان همه از بخار است. ما هم معلق رفتهایم به بحرش! هم ميبينيم و هم نميبينيم. جهان به رنگي گرم بدل شده و ما با ذهنمان نگاهاش ميكنيم.
از ميان جنگل گذشتيم، ولي حتا آنجا هم خنك نبود. از میانش، انگار هُرم گرما بيرون ميزد. هر چه سربالايي تندتر ميشد، اسبها آهستهتر حركت ميکردند. صداي جيرجيركها را ميشنيديم. درشكه ديگر كاملاً آرام شده بود و جاده با كاجها تنگتر ميشد. ناگهان منظرهای توجهمان را جلب کرد.
"ه ي ي ي ش". درشكهچي اسب ها را نگهداشت. گفت:"بهتره كمي استراحت كنن."
ايستاديم و به منظره نگاه كرديم... درست زیر پايمان يك دره بود. زير پايمان صخرهها، دريا، جزيرههاي مهآلودِ ديگر. آبي دريا چهقدر زيباست، با آن آفتاب سوزان بالای سرش: همه چيز زيبا و بكر. هر چيزي، دست نخورده، سر جاي خودش است. منظره انگار به تنهايي يك دنياي كامل است. من و «رويا»، دوست داشتيم تماشا کنیم، آرام و ساكت.
درشكهچي سيگاري آتش زد. بوي سیگار داشت ميآمد.
چرا دیدن ِ دنیا از اينجا زيباست؟ شايد بهخاطر اينكه همهاش پيداست. شايد بهخاطر اینكه اگر از اينجا پایین بيفتيم، ميميريم. شاید هم، چون از فاصلهي دور، هيچ چيزي زشت ديدهنميشود. و يا اينكه هيچوقت تا اين حد از بالا، به آن نگاه نكرده بوديم. حالا در اينجا چه ميكرديم؟ در اين دنيا؟
از رويا پرسيدم:"زيباست؟"
"چرا زيباست؟"
پرسيد:"اگر از اينجا بيفتيم، ميميريم؟"
"ميميريم."
يك آن با وحشت به دره نگاه كرد. ولي بعد حوصلهاش سر رفت. دره، دريا، صخرهها: همهچيز ثابت و بيحركت بود، هميشه به همان شكل اولش. ملالآور.
سگی نزدیک شد! گفتيم:"سگ". دماش را تكان ميداد. راهمیرفت. از او خوشمان آمد، ديگر منظره را نگاه نكرديم.
چيزهايي كه دربارهي سگها ميدانم
هفتهي پيش من و دختر پنجسالهام «رويا»، در گرماي جزيره با درشكه به گردش رفته بوديم، اين را براي تان تعريف كرده بودم. درشكه در كنار درهاي توقف كرده بود، ما به منظره نگاه ميكرديم كه ناگهان سگی آمدهبود. سگی به رنگ گِل، بدون هيچ ویژهگی خاصي. دماش را تكان ميداد. چشمهاي غمگيني داشت. مثل سگهاي كنجكاو ما را بو نكشيد. در حاليكه با چشمهای غمگيناش نگاه مان ميكرد، سعي كردهبود ما را شناسایی کند. بعد از اينكه خوب با ما آشنا شد، پوزهي خيساش را داخل درشكه كرد.
سكوت. رويا وحشت كرد. پاهاياش را عقب كشيد و من را نگاه كرد.
آهسته گفتم:"نترس". از صندلي مقابل خودم را كنار رويا كشيدم.
سگ ديگر دور شده بود. با دقت به يكديگر نگاهمیکرديم. مخلوقي چهارپا .چه حسي دارد سگبودن؟ چشمهايم را بستم. براي اينكه بفهمم سگبودن چه حسي دارد، شروع كردم به يادآوري چيزهايي كه دربارهي سگها ميدانم.
1. چند وقت پيش يكي از دوستان مهندسام برايام تعريف كرد كه سگ "كانگال ِ سيواس1"اش را به يك آمريكايي فروخته. در آگهي تبليغاتياي كه نشانام داد، عكسي زيبا و تمام قد از سگي "كانگال" ديدهميشد كه زيرش نوشته شده بود:
"سلام، من يك سگ "كانگال ِ" تركتبار هستم. قدم تقريباً فلانقدر سانتيمتر است، حدوداً بهمانقدر سن دارم، اينطور با هوشام و آنطور اصيلام. چند وقت پيش يكي از دوستان گم شده بود، اما بو كشان، او را ششصد كيلومتر آنطرفتر پیداکردهبودم. ما اينطور با هوش و با وفا هستيم و غيره..."
2. در داستانهاي مصور، سگهايي كه نژاد ترك دارند و يا حرفهایشان به تركي برگرداندهشده، "هاپ"ميکنند. اما در داستانهاي مصور خارجي سگها ميگويند "واق".
اطلاعاتام راجع به سگها همينقدر است. به ذهنم فشار آوردم، ولي چيز ديگري به خاطرم نيامد. در طول اين همه عمر، شايد دهها هزار سگ ديده بودم، اما چيز ديگري به ذهنم خطور نميكرد. البته به جز مواردي مثل تيز بودن نوک دندانها، گاز گرفتنشان…
دخترم گفت: "چيكار داري ميكني بابا؟ چشماتو نبند، اينطوري حوصلهم سر ميره."
چشمهايام را باز كردم. از درشكهچي پرسيدم: "اين سگ مال كجاست؟"
گفت: "كدوم سگ؟". نشاناش دادم.
درشكهچي گفت: "اينا به زبالهدوني ِ سر راه ميان"
سگ انگار كه فهميده باشد دارند از او حرف ميزنند، نگاهمان ميكرد.
"زمستونا از گشنهگي ميميرن، همديگه رو تيكهپاره ميكنن"
سكوتي حكمفرما شد. مدتي طولاني كسي حرفي نزد.
رويا گفت: "بابا حوصلهم سر رفت."
به درشكهچي گفتم: "راه بيفت."
با به راه افتادن درشكه، رويا غرق ِ تماشاي درختها، دريا و جاده شد؛ و من را فراموش کرد. همان موقع چشمهايام را بستم و همهی سعيام را كردم تا چيز هاي بیشتری را دربارهي سگها به خاطر بياورم.
3. يكوقتی از سگي خوشم میآمد، مسمومش کردند و مرد. هر وقت من را بعد از مدتي طولاني ميديد آنقدر خوشحال مي شد كه وقتی شكماش را نوازش میکردم، خودش را خيس ميكرد.
4. کشیدن نقاشي يك سگ، كار راحتي است.
5. در محلهي يكي از دوستان، سگي هست كه با ديدن ثروتمندان سر و صدايي نميكند، اما تا چشماش به فقرايي ميافتد كه ميگذرند، با همهی خشم و عصبانيتاش پارس ميكند.
6. جرنگجرنگِ زنجير پارهشدهي سگ كه روي زمين كشيده ميشود، من را ميترساند. باید خاطرهي بدي داشته باشم.
7. همین سگي كه چند لحظهي پيش ديديم نیز، پشت سرمان ماند.
بعد چشمهايام را باز كردم و فکرکردم که انگار، انسان چيزهای خیلی کمی را به خاطر ميآورد. هزاران سگي كه در اين دنيا ديدهام، نگاهشان كردهام، وقتي مقابلام قرار داشتند زيبا بودهاند.حيرتانگيز بودن دنيا هم همينطور است.
حالا، همانجا: بايد همينجا، روبهرويمان باشد. بعد همه چيز ميگذرد، همهچیز محو ميشود.
پانوشت:
1.Sıvas kangal : نوعي سگ كه ظاهراً پشمهايي حلقهحلقه دارد و متعلق به يكي از شهرهاي تركيه به اسم «سيواس» است.(م)