1- هر داستاننویسی، دستکم یکبار هم که شده، توانسته داستانش را در جمعی و برای جمعی بخواند. و البته هر داستانخوانی، احتمالن یک یا چند بار توانسته در جمعی، داستان ِ نویسندهای را از زبان خود او بشنود؛ و باز البته هیچکدام ِ این دو مورد، تا اینجا، به کسی مربوط نیست.
2- اما آن اتفاق نفسگیر، بعد از خواندن یا خواندهشدن داستان روی میدهد. یعنی زمانی که نویسندهی برافروخته، چشم به شنوندهگان میدوزد تا نظر و نقدشان را بشنود. اگر نویسندهی آن داستان بودهباشید، حتمن بهخوبی به یاد دارید که زمانی که شنوندهای، به نکته یا ابداعی ظریف در داستان اشاره میکند که شما خود پیشتر متوجه نشدهاید، چهقدر سر شوق آمدهاید و با لبخندی از سر ِ دانایی خواستهاید بدون آنکه به زبان بیاورید، نشان دهید که آن ظرافتکاری را آگاهانه "مرتکب" شدهاید و حالا برایتان جالب است که یکی توانسته کشفش کند!
3- و باز، اگر همچنان نویسندهی آن داستان بوده باشید، لابد به یاد دارید که چهقدر عذاب کشیدهاید وقتی دریافتهاید که آن همه ریزهکاری که خود در داستان گنجاندهاید توجه کسی را جلب نکرده و حتمن باز هم به یاد دارید که بدون آنکه مستقیمن به زبان بیاورید، خواستهاید با ایماء و اشاره، شنوندهگان را به طرف آن ریزهکاریها بکشانید و ناکام ماندهاید.
4- اما از اینها مهمتر، که به کار ِ بحثمان میآید، زمانی است که شنوندهی داستان بودهاید و نویسندهی برافروخته را دیدهاید که با شوق و البته با ترس، داستانش را میخواند و بعد، به انتظار نقد شما مینشیند. شما داستانی را شنیدهاید، شما داستانی را آنطور که توانستهاید فهمیدهاید، شما دارید داستانی را که شنیدهاید تحلیل میکنید؛ نویسنده هنوز سخنی غیر از داستانش نگفته و گوشش به شماست.
5- تقریبن در همهی مواردی که خودم شخصن آزمودهام، نویسنده به محض بازکردن دهان و گفتن چیزی دربارهی داستانش، توی ذوقم زدهاست. هر سخنی که نویسندهی یک داستان "درباره"ی داستانش بر زبان یا کاغذ میآورد، مزخرف و چرت است؛ و این البته، در مواقعی که نویسنده سر و مر و گنده در مقابلمان نشسته و داستانش را "شرح" میدهد و "تفسیر" میکند، بیشتر از هر زمانی حس میشود.
6- با شرح ِ نویسنده، تصوری که من از داستان داشتهام فرو میریزد؛ اما در این میانه آنکه رسوا میشود نویسنده است نه داستانش؛ چرا که داستان همچنان داستان مانده و میماند و من میتوانم هر چند بار که خواستم، بخوانمش و هر طور که توانستم بفهممش؛ اما نویسنده، در این میان جز احمقی به چشمم نمیآید که از نوشتن داستان، هدف یا اهدافی به آن کوچکی یا بیهودهگی داشته که خودش اعتراف میکند.
7- داستان، متنی است کامل و مستقل، که قرار است بعد از نوشتهشدن و منتشرشدن، حتا به یک نقطه یا حرف دیگر از سوی مولفش نیاز نداشتهباشد؛ که اگر جز این باشد، یا داستانی بنجل است و یا در بهترین حالت، نویسندهاش پرت است.
8- به رمانهای "جنگ و صلح" و "آناکارنینا" فکر کنید: چه جهان شورانگیزی! چه عظمت و نبوغی! چه فهم والایی! و کمی آنورتر، به نویسندهی این رمانها – تولستوی – فکر کنید. زندگینامهاش را بخوانید. حرفها و عقاید ادبی و فلسفیاش را بخوانید: چه آدم مزخرف و پرتی! چهقدر حسود و کوتهفکر!
9- و دوست و رقیب تولستوی، تورگنیف: خالق شاهکارهایی چون "رودین" و "پدران و پسران"، که از تابناکترین آفریدههای ادبی جهان هستند. تورگنیف سستاراده و ناتوان و بیغیرت که نصف بیشتر عمرش را در خانهی معشوقش (پولین ویاردو) به صورت یک "آدم زیادی" و سربار به سر برد و همانجا هم مرد، در حالیکه شوهر معشوقش دلش به حال او میسوخت و مطمئن از اینکه آن ناتوان جنسی نمیتواند به زنش سیخونک بزند، سعی میکرد اسباب فراغ خاطر او را فراهم کند!
10- لویی فردینان سلین، خالق "سفر به انتهای شب" - که بنا به گفتهی منتقدان، شاید بزرگترین رمان فرانسوی باشد - آدم حقیری بود که اسیر پیشپاافتادهترین عقدهها و سخیفانهترین عقاید، حتا به آدمکشان عوامفریب "نازی" دست دوستی و اتحاد داد.
11- تنها بخشی از مکاتبات و چرندیات ارنست همینگوی و ویلیام فاکنر را بخوانید تا خالقان "پیرمرد و دریا" و "خشم و هیاهو" را بهتر بشناسید.
12- نابغهای چون برتولت برشت، که شاید درخشانترین چهرهی تئاتر جهان باشد، به گواهی مدارک و شاهدان، زنبارهای ناجوانمرد بود که با استفاده از نفوذش در کادر رهبری آلمان شرقی و ارتباط با سازمانهای اطلاعاتی و سرکوبگر آن، برای تخفیف مجازات نویسندهگان ناراضی، واسطهگری میکرد و در مقابل، و به عنوان حقالسعی، از همسران رنجدیدهی آن نویسندهگان، سوءاستفادهی جنسی میکرد.
13- و دهها مورد دیگر.
***
پایان: یک شاهکار ادبی، شاهمتنی است در میانهی متنها؛ در پیوندی هزاررشته با متنهای پیش و پس از خود. نویسندهی یک متن، واسطهی بینامتنهاست. بهترین واسطه، کسی است که امانتها را در دستنخوردهترین حالتها، تحویل ِ مقصد میدهد. خلق ِ یک بیانتهای معنایی که در هر زمان و زمانه، به نحوی تعبیر شود و همچنان خوانده و لذت بردهشود، از توان یک آدم اسیر روزمرهگیها خارج است. نویسنده، اسیر حفرهی هولناک و نابهفرمان ِ آفرینشی است که گردابوار، از درونش میجوشد و در خویشاش فرو میکشد.؛ حفرهای که در اعماق ناخودآگاه فردی او و ناخودآگاه جمعی ِ انسانیاش دهان باز کرده و سیری نمیپذیرد. نویسنده، بهسامانکنندهی آن جوششها و فروکشیدنهاست.
میانه: برای خواندن و شناختن یک متن، بدترین راه عبارتاست از تاریخیکردن و شخصیکردن آن متن؛ که در این صورت، متن، در همان قد و قوارهی نویسنده و زمانهاش کوچک میشود و با او و تاریخش، میگذرد و میمیرد.
آغاز: مولف، مرده است.