چه می شد اگر املایی نبود
مدرسه نبود
و نمی دانستم نامم را چگونه باید بنویسم
و نمی توانستم ساعت ها را بخوانم
و مثل درخت ها در باران خیس می شدم
شمس لنگرودی « مجموعه باغبان جهنم »
1
این داستان همانوقت که تو بر روی یکی از دو صندلی میز شماره 10 رستوران درجه یک شهر چینسون از ایالت کانزاس نشستهای شروع میشود. همانوقت که ذهنت کمی کمتر از فاصلهی بین ساعت و تختخواب _ بدون آنکه بدانی چرا لای ساعت و تختخواب تابلو مونش (1) گیر کرده بود _ در بین دندانهای شیء دیگری گیر میکند. بعد از کش و قوسهای فراوان بالاخره جملهای را در دهان بستهی پیرمرد ایستاده و شیک و پیک تابلو مونش میگذاری. جملهای که به هر بینندهای میگوید. در هر زمان از شبانهروز! « عصر به خیر. » فکر میکنی بهترین جملهای است که پیرمردی بعد از اینکه هذیانی را پشت سر گذاشته آن را با صدای گرفته و ضعیف به تو بگوید: « عَ صر ب ِ خیر » به نظرت باید مونش تابلو دیگری با همان فضا و شخصیت خوابیدهی پیرمرد بر روی تخت میکشید. انگار که کار هر روزهاش همین است. گفتن عصر به خیری و رفتن به رختخواب! با همان کت و شلواری که یک دفعه کهنه شده. و با فکری که همیشهی خدا برایش در بین ساعت و تختخواب قدم زده است!
مرتب به ساعتات نگاه میکنی. ساعت پاندولی و بزرگ رستوران، درآمیختن دو عقربهاش را، روی عدد 12 نشان میدهد. تو همچنان منتظر هستی! شاید منتظر دوستی که قول داده تا شام را در کنار هم بخورید. شاید هم منتظر ِ بانوی زیبای این داستان هستی تا با ظهورش در آستانهی در پا داخل این داستان بگذارد. در کنارت آرام بگیرد و دست در دست هم به منوی غذایی که سیندی کینو، گارسون همیشه اخمو برایتان میآورد نگاه کنید! خوب به اطرافات نگاه میکنی چون مجبوری؟ همهی خوانندهها که مثل تو هر روز شام را در این رستوران نمیخورند! غیر از مشتریهای همیشگی آدم جدیدی نمیبینی. دستی بر کروات طوسی رنگات میکشی و بعد از کمی فکرکردن به یقین میرسی که هیچ آدمی در دنیا مثل تو پیدا نمیشود که اینهمه به وضع ظاهریاش برسد. صدای عطسه کردن مارمولک همیشه سبز رنگ ذهن آقای ئی. جی. پروفراگ (2) لحظهای به گوش تو و بقیهی اهالی کافه ِ ؟ _ که از اول داستان زور میزنی اسمش را به یاد بیاوری و نمیتوانی! _ میرسد. او را خوب میشناسی. اول در لندن تک و تنها زندگی میکرد. او را همیشه در [ پاپ End Groove واقع در چهارراه کج و معوج محلهی پرتی به نام South Wimbledon در لندن (3)] می دیدی. در انتظار خانم ِ میس لمپتون (4). هیچ وقت دلت نمی خواهد بدانی که او و بانو لمپتون چه طور سر از این جا در آورده اند. ولی خیلی دوست داری بدانی خودت این جا چه میکنی و چرا باید شاهد حلکردن جدول آقای ئی.جی.پروفراگ باشی! ئی.جی.پروفراگ مثل همیشه ترجیح میدهد انتظارش را با کلمات جدول متقاطعی که همیشه روبرویش است تقسیم کند. شاید پیش خودت فکر میکنی ئی. جی . پروفراگ خیلی خوشبخت است! دلیلت هم شاید این باشد که لااقل میتواند اسم منتظرش را در ستونهای عمودی و افقی خالی جدول بگذارد و جدول را بر روی میز و مداد را بر رویش قرار دهد و تمام مشتریان وقتی از کنارش رد میشوند دریابند که او یک مربع پر کن قهار است! ولی تو نه تنها نمیدانی که منتظر چه کسی هستی، بلکه غیر از یک روزنامهی تازه منتشر شده _ که در صفحهی آخرش هر خوانندهای را به حل جدول نسبتن سخت سودو کو اش دعوت میکند _ چیز دیگری به همراه نداری. به گارسونها نگاه میکنی که مسیر رفت و برگشت پیشخوان و میزها را با سرعت طی میکنند. سیندی کینو ، گارسون ِ سیاهچردهی رستوران در کنار میز [ وینسنت هانا و نیک مک کالی (5)] در انتظار احتمالن انعام خود با دستهای گر کرده ایستاده است. وینسنت و نیک را خوب میشناسی. میدانی که برای اولین و آخرین بار است که آنها را در کنار این میز در حال صحبت کردن با هم میبینی. وینسنت دست در جیب میکند و یک دلار به عنوان انعام بر روی میز میگذارد. از کنار سیندی کینو ِ گارسون که رد میشود لبخند محوی تحویلش میدهد. نیک یک دلار را از روی میز بر میدارد و در جیبش میگذارد. کنار سیندی که میرسد، میایستد و چیزی میگوید. سعی میکنی بفهمی چه چیز به هم میگویند. فاصلهی میزهایتان زیاد است. پس نمیتوانی چیزی بشنوی. به حدس و گمان متوصل میشوی. میدانی که دیگر فرصتاش پیش نمیآید تا در مورد صحبتهای رد و بدل شده اطلاعاتی کسب کنی؛ میدانی که سیندی کینو گارسون به هیچ وجه اطلاعاتی در مورد صحبتهای رد و بدل شدهی بین او و نیک در اختیارت نمیگذارد. آخر داستان را هم که همه میدانند: نیک دیگر به این رستوران بر نخواهد گشت. چون کشته میشود. از چشمان گردشدهی سیندی میتوانی حدس بزنی که یک مسئلهی غیر مترقبه مطرح شده. تو درست پشت سر نیک هستی و صورت او را نمیتوانی ببینی. متاسفانه نمیتوانی لبخوانی هم کنی. چون تا آخر، لبهای گنده و پر شیار سیندی از هم جدا نمیشوند. میتوان گفت که نیک تا آخر خودش متکلم وحده بوده است. سیندی بعد از رفتن نیک کمی بر روی میز دیگر خالی، وینسنت و نیک مینشیند و به عدد 5 حکشده در گوشهی میز خیره میماند. غیر از تو و بعد از چند دقیقه تاخیر مدیر رستوران _ که تو فکر میکنی که محال است هیچوقت از او خوشت آمده باشد! چون هیچ وقت با مشتریان همیشگیاش به گرمی برخورد نمیکند. تو خودت را مشتری همیشگی فرض میکنی! _ که او را با لحنی پرخاشگرانه صدا میزند کسی متوجه سیندی کینو ِ گارسون نیست. با ورود خانم میس لمپتون تقریبن نگاه همه به طرفش کشیده میشود. میدانی که با دیدنش دوباره به یاد شباهت عجیب او و شارون تیت (6) میافتی! برای خلاصی از تجسمکردن نوزاد داخل شکم شارون میخواهی نگاه خودت را مشغول دیدن چیز دیگری کنی. و همزمان به این فکر کنی که منتظر چه کسی هستی؟ و یا چه چیزی در انتظار توست. همانطور که به دیوارهای یک دست سفید رستوران که بر روی خودش هیچ رنگ و تابلویی را نمیبیند نگاه میکنی، در این فکری که یعنی کار هر شبات در این ساعت نشستن پشت این میز است و نگاه کردن به آدمهای تکراری و در و دیوار خیلی خیلی تکراری؟! با این که احساس میکنی همین که شروع به فرضیهبافی میکنی چیزی را در وجودت میکشی ولی اینجا را پاتوق همنسلانت فرض میکنی و خود را در نقش نویسندهای تلقی میکنی که قرار است جدیدترین داستانش را در کنار دوستان اهل قلمای که تا چند لحظهی دیگر به دور میز گرد جمع میشوند بخواند. فرض میکنی که یک بازرگان هستی و برای بستن قرار دادی با مدیر عامل شرکت و همکارانش در این مکان قراری گذاشتهای. فرضیهی خورن شام با معشوقهات، _ مشروط بر اینکه تا چند دقیقهی دیگر وارد داستان شود _ را هم رد نمیکنی! ولی نه. تمام احتمالات خط گذشته مثل برخورد لخت و کوتاه از نوع اتوبوسی دو نگاه بود که با قرار گرفتن دو اتوبوس به موازات هم در جهتی مخالف، لحظهای بدون هیچ پیشینه با هم تلاقی پیدا میکنند. برای خودت سئوالی طرح میکنی که چه چیز باعث تلاقی نگاهها میشود؟ نگاههایی که مثل سبقتگرفتن یکی از اتوبوسهای خط اتوبان بالایی، هر اتوبوس باز صاحب نگاهی تنها میشود. تو بر روی احتمالات، خط سرخی میکشی و مارمولک خوابیده در دالان پرپیچ و خم ذهنت را قرمزرنگ میکنی. مارمولک ذهنت از خواب میپرد و به وضع ِ وضع شدهای که در آن گیر کردهای میخندد! میخندی و پیش خودت فکر میکنی که فرق این دیوارها و آدمهای این کافه میتواند در این باشد که با وجود تکراریبودن هر دویشان دیوارها هیچ ادعایی در تکراریبودن خودشان ندارند.
به غیر از سیندی کینو ِ گارسون _ که برای مرد فرانسوی منو غذا را میبرد _ بقیهی گارسونها، میزهای خالی شمارهی 7،8،5،1،4 را ، از تهماندهی غذاهایی آش و لاش شده پاک میکنند. داری به خودت وعدهی یکی از غذاها را در زمانی کمتر از چند ثانیه میدهی. دیگر قبول کردهای که کار هر شبات در این ساعت همین است. نشستن در کنار میز دو نفره شماره 10 و ... ( برای یادآوری اطلاعات به خطوط بالا نگاهی بیاندازید! ) با اینکه اصلن یادت نمیآید شبهای گذشته، در این موقع از زمان چه میکردی و در کجا بودی! به ساعت بزرگ رستوران نگاه میکنی. چهل و پنج دقیقهای از پایان در آمیختن عقربهها گذشته است. مطمئنی این جا نشستن تو بیدلیل نیست و هر آن، یکی از گارسونها _ شاید سیندی کینو ِ گارسون _ با سینیای حامل غذاهای رنگین به سراغت بیاید. دلت را با این جواب در پاسخ به این سئوال که من که چیزی سفارش ندادم؟ قرص میکنی: آنقدر شبها در این رستوران غذا خوردهام که دیگر میدانند غذای مورد علاقهام چیست!
حتا پا را فراتر میگذاری و تکرار شبهای به یاد نیامدهی خود به رستوران را آنقدر تکراری میکنی که حالت تلهپاتی خود با گارسونها را هم رد نمیکنی!
بلافاصله میخواهی ورودت را به داخل رستوران به یاد بیاوری. نمیتوانی. سعی میکنی. نمیتوانی. با خودت فکر میکنی که مگر میشود من در اینجا، پشت میز شماره 10 نشسته باشم و ورود خودم را به یاد نیاورم. به یاد نمیآوری که در هنگام ورودت به داخل رستوران کسی به تو سلام و خوش آمدی گفته یا نه! مگر میشود یکی از مشتریان هر روزه باشی و کسی تحویلت نگیرد. دلیلی میآوری و مارمولک قرمز رنگ ذهنت پوزخندی میزند: لابد تکرار آمد و رفتهای هر روزه من برایشان عادی شده و تکراری. آنقدر تکراری که در تکرار آمد و شدهایت گم شدهای! مثل سیگار که نمیداند برای چه باید بسوزد! پوزخند مارمولک قرمز رنگ دالان پر پیچ و خم ذهنت آنقدر ادامه مییابد تا نکتهای به ذهنت میرسد: تا آنجا که به یاد داری تکرار، صدا خفه کن ندارد. دلیلی ندارد آنها سلامکردن و احترام گذاشتن را به جا نیاورند! هر چه باشد باید خیلی هم خوشحال باشند که هر شب کسی هست که انعامی دهد. میخواهی بلند شوی و به سراغ مدیر رستوران بروی و ابتدا به صورت مودبانه و در صورت ادامهی گستاخی _ به هر نحو _ اینبار از جانب مدیر رستوران با داد و فریاد به آنها یاد آوری کنی نحوهی برخورد با یک مشتری قدیمی را! خندهای موذیانه بر لبانت نقش میبندد و میخواهی بلند شوی کارت را عملی کنی. ولی ذهنت را در برابر سئوالاتی مجهول بیپاسخ مییابی! به خودت وعدهی جوابهای دروغین و بیایمان را میدهی. اما پارادوکسی که ممکن است شکل بگیرد تو را از رفتن پیش مدیر رستوران و گلایههای مودبانه و یا غیر مودبانه باز میدارد؟ به آقای ئی. جی . پروفراگ نگاه میکنی. نگاهی سر به زیر دارد. هنوز سرش به حل جدول گرم است. انگار نه انگار که بانویی به این زیبایی در مقابلاش نشسته است. فکر میکنی لابد همیشه غبطهی معشوقهای به آن زیبایی را خوردهای که زیر چشمی نگاهت را از میس لمپتون برنمیداری. با اینکه چند سالی از اولین دیدار دورادورت با آقای ئی.جی.پروفراگ و معشوقهاش میس لمپتون [ در پاپ End Groove واقع در چهارراه کج و معوج محله پرتی به نام South Wimbledon در لندن ] می گذرد ولی فکر میکنی که از زیبایی بانو لمپتون کاسته که نشده هیچ، روز به روز هم به زیباییاش افزوده شده! برایت جالب است در مکانی نشستهای که از گارسونش " سیندی کینو ِ گارسون " تا تک تک مشتریهای تکراریش را میشناسی! حتا دختر میز شماره 3 را ! دختر را همیشه در نقش شخصیتی عذابآور در داستان ِ نانوشتهی خودت تجسم میکنی که گرهی داستان را باز خواهد کرد. حتا اگر داستانت گره هم نداشتهباشد. حتا رنه/آلیس و فرد/پیت (7) که در شبی بیتکرار بیخیال خوردن شام در این رستوران شدند و در اتاقی به شماره 9 کار تکراری دو مامور اف. بی. آی را با سکسشان به سخره گرفتند! حتا یادت میآید که در چنین مواقعی باید بگویی: برای اطلاعات بیشتر به تماشای فیلم Last Highway ساخته دیوید لینچ بنشینید! ولی اصلن یادت نمیآید برای چه کاری این جا هستی؟ پیش خودت دو راه را بیشتر نمیبینی؛ یکی این که بلند شوی و از رستوران بیرون بروی! و یا در انتظار چیزی که نمیدانی کیست یا چیست همانجا بمانی!
تو راه حل معقولتر را انتخاب می کنی! بدون هیچ تاخیری! به نوشتهی بالای پیشخوان و کلماتی تکراری که به بزرگی هر چه تمامتر کنار هم قرار دادهشدهاند نگاهی میاندازی! « به رستوران شبانهروزی سودو کو خوش آمدید. » میدانی که تا حل این مسئله میتوانی در اینجا بمانی! ترس در ذهنت بیش از پیش رخنه کرده. نمیدانی چه پیش خواهد آمد. فکر میکنی که در بیرون هم همینگونه است؟ از شیشهی دودی به پیادهرو و آدمهایش نگاه میکنی. لنگهی آن آدمها را با تیپهای متنوع تا به حال هیچجا ندیدهای!
این بار + این که منتظر که یا چه هستی؟! دم مارمولک قرمز رنگ ذهنت به دور کلمات حکشده بر روی دیوارهی ذهنت خط میکشد؛ مثل معلمی سختگیر و اخمو که چوب بلندی را بر کلمات روی تختهسیاه میکوبد:
اسم/ شغل/ سن/ تحصیلات/ آدرس منزل یا محل کار/ تلفن/
میخندی و مطممئنی که یک سوءتفاهم و یا یک فراموشی زودگذر باعث کنجکاوی بیش از حد مارمولک ذهنت شده است. و باز مطمئنی که فقط در یکی از دالانهای پرپیچ و خم ذهنت 1 ساعتی است که زندانی شدهای. برای تودهنی زدن به مارمولک قرمز رنگ ذهنت میخواهی دهانت را باز کنی تا اسم و دیگر مشخصاتات را آنقدر بلند بگویی تا پردههای گوش تمام مارمولکهای ذهن مشتریان پاره شود... ولی از دهانت بخار کلمات هم بیرون نمیزند چه برسد به خودشان! رنگت میپرد. صورتت مثل گچ سفید میشود. اگر عینک کائوچویی مشکیرنگ را از روی صورتت برداری صورتت با دیوار رستوران استتار میشود. عینکت را بر میداری. سرت را روی میز چوبی میگذاری. لحظهای چیزی به ذهنت خطور میکند. به دنبال جملهی " فایدهای ندارد ِ " کسی نمیمانی که در جوابش بگویی " به امتحانش میارزد! ". در جیب کت و شلوارت به دنبال چیزی آنها را زیرو رو میکنی. به دنبال کارت شناسایی میگردی. چیزی که خودت را به خودت بشناساند. تمام جیبها را میگردی. چیزی پیدا نمیکنی. سیگاری از روی میز بر میداری و روشن میکنی. حتا نمیدانی تا یک ساعت پیش آدم سیگاریای بودهای یا نه! دود سیگار را خوب به داخل فرو میبری. همه چیز طبیعی است. هیچکس نمیفهمد شاید برای اولین بار است لب به سیگار میزنی. پیش خودت فکر میکنی این تکه روزنامه و پاکت سیگار ِ Winston پا کوتاه _ با یک نخ سیگار، که تو داری دودش میکنی! _ از کجا آمدهاند. روزنامه را باز میکنی و ورق میزنی. به صفحهی آخر میرسی. در پایین صفحه یک جدول سودو کو نظرت را اینبار جلب میکند. چند دقیقه قبل هم آن را دیده بودی و به آن بیاعتنایی کردهبودی! بدون اینکه بخواهی، خودت را غرق شده در جدول میبینی. در تکرار عددهای تکراریای که در هیچ خانهای نباید تکرار شوند! نمیتوانی آن را حل کنی. صدای خندیدن خانم میس لمپتون به گوشت میرسد. نتهای تکررای خنده بر روی حفرههای خالی و خاکستری ذهنت رژه میرود. ها ها ها... نگاهی به بیرون میاندازی. قطرات باران، که نور چراغهای بیرون و ماشینهای گهگاهی، رنگیناشان کردهاند لحظهای از یادت میبرند که اینجا چه میکنی! دلت هوس یک استکان چای میکند. بدون اینکه سر برگردانی میدانی، مرد فرانسوی میز شماره 2 مشغول سر کشیدن فنجان داغ چایاش است. بلافاصله پکی به سیگار میزند و در آخر خلال دندانی از داخل استوانهای پلاستیکی بیرون میکشد و بین دندانهایش میکشد. و تو در یک فرضیهی دیگر تصویبشدهی خود و مارمولک ذهنت میدانی که او مشغول بیرون آوردن دودهای جاماندهی سیگار در _ عمل دم و بازدم _ لای دندانهایش است. از پشت میز بیرون میآیی. سیندی کینو گارسون به طرفت میآید. با همان چهرهی اخمو و همیشگی که یادت نمیآید! ولی مطمئنی تا بوده حالت صورتش همین طور بوده است! کنار میزت در انتظار ِ احتمالن انعام با دستهای گر کرده میایستد. نگاهش میکنی. تمام احتمالهایی که با خنده و نیشخندههای مارمولک قرمز رنگ ذهنت همراه بود ، دوباره قوت میگیرند! یک آدم سرشناس، از مشتریان هر روزهی این رستوران که در پشت سد تکرار ِ کارهای تکراریش گیر کرده است! خودت را کنترل میکنی و از بر زبان آوردن ِ کلماتی که باعث حک شدن یک و یا چند فروند علامت تعجب! در دالان تکراری ذهن سیندی کینو ِ گارسون و یا هر کس دیگری میشود خودداری میکنی. میدانی که در تفتیش قبلی جیبهای کت و شلوارت چیزی عایدت نشده است؛ ولی دوباره بازرسی از خودت را ، از سر میگیری! زیر چشمی به میز شماره 6 نگاه میکنی. آنجا که خانم میس لمپتون و آقای ئی.جی.پروفراگ در مقابل هم نشستهاند. مارمولک سبز رنگ ذهن آقای ئی.جی.پروفراگ را میبینی که چهطور برایت دست تکان میدهد و به تو و مارمولک قرمز رنگ ذهنت میخندد. زبان سبز رنگ مارمولک ذهنت به طرفش بیرون میآید! آخرین جیب را که متعلق به شلوارت است تفتیش میکنی. یکی پس از دیگری جملاتی را انتخاب میکنی تا به سیندی کینو ِ گارسون بگویی. ولی هیچکدام از جملات برای خودت هم قابل قبول نیستند. چه برسد به گارسون کارکشتهای مثل او و یا مدیر و حتا مشتریان رستوران. حتا از نظر مارمولک قرمز رنگ ذهنت خیلی خیلی خندهدار میآیند. میخواهی کلمهی معروف و چندشآور همیشگی متاسفم را ادا کنی. و در ادامهاش بگویی که کیف پولم را در خانه و یا در دفتر کارم جا گذاشتهام. اصلن ترسی نداری و حاضری برای خلاصی از اینجا هر کاری کنی. مارمولک قرمز رنگ ذهنت جوراب مشکیای بر روی سرش میکشد. تو در دلت میخندی. یک لحظه از دزد بودن خودت خوشت میآید. قبول داری فرق دزدها و غیر دزدها فقط در یک جوراب روی سرکشیده و یا داخل جیب گذاشته، است! تا آنجا که به یاد داری یعنی 1 ساعت و 15 دقیقه غیر از بالا رفتن مارمولک ذهنت از دیوار دالانهای ذهن مستاجرهای میزهای 2،6،5،3 کار خلافی انجام ندادهای. تازه اگر اینکار را دزدی بنامیم! میخواهی در تکرار یک کلمهی تکراری منتظر یک عمل شاید تکراری شاید غیر تکراری بمانی! پس میگویی که متاسفی و کیف پولت را... سیند کینو گارسون دستهایش را از هم جدا میکند و از تو میخواهد چند دقیقهای همانجا بمانی. کمی خیالت آسوده میشود که لااقل چند ثانیه بیشتر میتوانی در مورد نقشهی فرار از این مکان و آدمهایش فکر کنی. دختر میز شماره 3 نگاهت میکند. نگاهش میکنی. سریع رو بر میگردانی. سئوال تکراری برایت تکرار میشود. مطمئنی که او میداند تو که هستی و در تکرار یک عمل تکراری در ساعتی تکراری و مکانی تکراری منتظر چه چیز هستی! میخواهی به طرفش بروی و بر روی یکی از دو صندلی خالی روبرویش بنشینی و بر روی دیگر صندلی مارمولک ذهنت را بنشانی! اصلن دوست نداری مارمولک از هویت تو چیزی بداند. هرچند که یقین داری مارمولک همه چیز را میداند و تو را دارد رنگ میکند. یک رنگ گرم. رنگی که جیغ میکشد! تمام رنگها را روی دیوارهی دالان ذهنت میپاشی و از بین آنها رنگ ِ موهای زن ِ تابلو جیغ مونش را پیدا نمیکنی. یادت میآید که آن زن مو ندارد! صدای جیغآش در گوشهایت میپیچد. صدایی بلندتر از زوزهی باد و خروش رود! همانقدر که مطمئنی صدای جیغ زن، پیش از همه، گوشهای مونش را کر کرده است به همان اندازه مطمئنی دستِ دختر و مدیر رستوران و گارسونها، همه در یک کاسه است و میخواهند به زور تو را دارای هویتی جعلی کنند! اصلن دوست نداری بدانی انگیزهاشان از این کارها چیست ولی خوب میدانی اصلن خوشایند نیست جلوی دیگر مشتریان کنف شوی! مخصوصن در حضور خانم میس لمپتون! برایت آقای ئی.جی.پروفراگ اصلن اهمیت ندارد. به نظرت او دیوانهای است که غیر از حل کردن جدول حروف متقاطع هیچ کار دیگری بلد نیست. حتا به نظرت حیف آن بانوی زیباست که گیر آدم خل وضعی افتاده است که همیشهی خدا از مارمولک سبز رنگ ذهنش خط میگیرد. دیگر میدانی زمان زیادی برای طرح نقشهای تازه و یا بررسی نقشههای طراحیشدهی قبلی نداری. منتظری تا گارسون با مدیر به سراغت بیایند. خودت را برای هر عمل و شنیدن هر حرف پیشبینیشدهای آماده میکنی. یک دزد. یک گدا. و یا شاید یک خلافکار و یا قاتل تحت تعقیب. فراریای که عکسش را در روزنامههای کثیرالانتشار چاپ کردهاند. میخواهی به یاد بیاوری چهرهی خودت را در برگ زدن مکرر ِ برگهای روزنامه! که سیند کینو ِ گارسون را میبینی که به طرفت میآید. تنها. میخواهی با تمام انرژی بدوی. ولی میترسی جلوی در ِ رستوران کسی و یا حتا کسانی در انتظارت باشند! گارسون در کنارت قرار میگیرد. بارانی طوسیرنگی را به طرفت باز میکند. تو ماندهای چه بگویی. اول دست راست و بعد دست چپت را داخل دستان بارانی میکنی! بارانیای که اولین بار است که میبینیاش . حتا یادت نمیآید لنگهاش را جایی دیده باشی! سیندی کینو ِ گارسون دوباره با دستهای گره کرده همانجا به تو زل میزند. نمیدانی باید چه کنی! سردرگمی! دستهایت بیاختیار به طرف جیب بغل بارانیات میرود. کیف پولی را از جیب بغل بارانی بیرون میآوری. از بین چند عدد اسکناس تا نخورده یکی را بیرون میکشی. و روی میز میگذاری. با قدمهای آرام از کنار میزهای با صاحب و بیصاحب میگذری. از کنار میز 6 که میگذری غلامحسین ساعدی هنوز دارد با مارمولک ذهن آقای ئی.جی.پروفراگ یکی به دو میکند. مارمولک قرمز رنگ ذهنت برای مارمولک سبز رنگ ذهن پر پیچ و خم آقای ئی.جی.پروفراگ زبان در میآورد و بعد میخندد. از کنار میز شمارهی 2 که رد میشوی مرد فرانسوی اولین قاشق از سوپی را که تازه برایش آوردهاند هورت میکشد. مطمئنی که یک وعده سوپ پاپیون خیلی مقویتر از سوپ آبکیای است که تا چشم کار میکند آب است و آب؛ بدون هیچ صخره و یا جزیره و یا حتا قایقی بر سطحش. به کنار در که میرسی همچنان منتظری. منتظر حادثهای مترقبه. از پشت در شیشهای به داخل رستوران نگاهی میاندازی. دختر میز شماره 3 به میز شماره 10 چشم دوخته است. یادت میآید تکه روزنامهی تازهمنتشرشده را بر نداشتهای. چشمان مستاجرهای میزهای شماره 2 و 6 هم به طرف میز شماره 10 است. به خودت فحش میدهی که چرا تکه روزنامه را برنداشتهای. ایمان داری که مطلب مهمی در مورد تو در داخلش نوشته شده است. حتا یک عکس 4×3 رنگی هم از تو ، گوشهی سمت راست در بالای مطلب چاپ کردهاند. همان عکسهایی که در آنها صاف زل زدی به لنز دوربین و الان با هر که چشم در چشم شوی تا ناکجا آباد او را از شر نگاهت رها نمیکنی. گمشدهای شاید. با همان جملات تکراری. این عکس متعلق به... و دوست داری بر گردی و از همه بپرسی که چرا فقط دیوانهها گم میشوند؟ تا همه شاید باورشان شود که واقعن دیوانهای. مطمئنی جایزهای برای یابندهات در نظر نگرفتهاند. به همان حس انساندوستانهاش و در آوردن خانوادهای از نگرانی اکتفا کردهاند. دیگر از رستوران خارج شدهای و درست در پیاده رویی در جلوی رستوران مشغول راه رفتن در زیر باران هستی. خوب میدانی که چند جفت چشم از پشت شیشهی یک دست مشکی رستوران به روی تو سرازیر شدهاند. اضطراب داری. از پرسشهای پشت شیشه که به سویت حملهور شدهاند! از صاحبان ِ تکراری پرسشها! از نقطهی نامعلوم تلاقی لختی نگاه افراد رستوران! از کاشیهای خیسخوردهی پیادهرو که به طرزی سادیستی شروع به شمردنشان کردهای! از از هایی که میدانی برای هر شنونده و خوانندهای چه قدر مضحک خواهد بود! میدانی اشباح ِ بینام و نشان اضطراب محکوم به بیپاسخیاند. ترس از لمسشدن سلاح مرگبار اشباح بر روی شقیقهات وا میداردت بدوی. تا ناکجاآباد! تا چشماندازی که درونت جای دارد. تاب نمیآوری. میدوی. آنقدر میدوی تا از پا میافتی. دور و برت کسی نیست. در زیر تلهای از آهنپارههای چهار چرخ نشستهای. به دور و برت نگاه میکنی. کپه کپه از این تلهها، محصورت کردهاند. نفست که از نو در تکرار سمفونی تکراری و بی رهبرش گیر میکند کیف پول را از جیب بارانی در میآوری. جیبهای کیف ِ دراز و باریک را یکی یکی تفتیش میکنی. چیزهایی که پیدا میکنی یک کارت تلفن، یک کاغذ مربع شکل کوچک دو تا خورده، که عددهای نوشته شدهی 4،7،5،1،6 یازده مرتبه تکرار شده اند و یک کارت شناسایی متعلق به سازمان جمعآوری سودکوخوابان، که با همان عکس 4×3 معروف از تو، خوابیده در گوشهی بالایی سمت راستش، ریاست تو را در سازمان ثابت میکند.
باران همچنان یکریز بر سقف هفتاُمین آهنپارهی چهار چرخ بالای سرت میخورد و قطرات دیگر چسبیده به هم باران، در مقابلت سقوط میکنند. اسکناسهای تا نخورده را برمیداری. میدانی که برای خوابیدن در یک جدول گربهایشکل سودو کو بهاشان احتیاج پیدا میکنی. دراز میکشی. به سقف اول از هفت آسمان سرپناهات خیره میمانی. مارمولک قرمز رنگ ذهنت برای مارمولک سبز رنگ ذهن عکس 4×3 شناور بر سیلان آبی که راه افتاده، دست تکان میدهد. و تو با اینکه میدانی پاسخش را هرگز نخواهی دانست فکر میکنی چه بر سر زن ِ تابلو جیغ مونش آمده است؟
×××
2
وقتی هیچ مشتریای در رستوران درجه یک ِ شهر چینسون از ایالت کانزاس نیست و سیندی کینو، گارسون سیاهچرده و بقیهی همکارانش روی صندلیهای دور تا دور ِ میزی بدون شماره در دو گوش رستوران نشستهاند و ترجیح میدهند خستگی یک روز ِ کاریاشان را با خوردن مشروبی ارزانقیمت، در کنند؛ موقع مناسبی است برای تو خواننده که چشمانت را بر روی این کلمات ببندی و وقتی باز کنی که پشت در شیشهای رستوران ایستاده باشی. وارد رستوران شوی. انتظار خوشامد گویی از طرف هیچکدام از گارسونها را نداشته باش. آرام پشت میز شماره 10 مینشینی. میخواهی با گفتن جملهی معروف "هی گارسون! " نگاه همه را به سوی خودت بکشانی. میترسی. با اینکه میدانی یک خوانندهی سمج هستی که در یک نیمهشب زمستانی وارد تنها رستوران شهر چینسون از ایالت کانزاس شدهای اما از غرقشدن در یک کلمهی پنج حرفی هراس داری. حتا هوا را درست و حسابی قورت نمیدهی. هیچ تکانی به خودت نمیدهی. چشمانت را در یک مدار صفر درجه ثابت میکنی. مطمئنی تخطی کردن از هر کدام از کارهای خط گذشته مساوی است با حادثهای ناخوشایند! فقط گوشهایت در هر مداری میتوانند آزادانه فرکانسها را دریافت کنند!
گارسونها لیوانهایشان را به هم میکوبند و به سلامتی خودشان، شراب قرمز رنگ را سر میکشند. سیندی کینو، گارسون سیاه چرده از پشت شیشه در انتظار قدمهای عابری، نگاهش بر سنگفرش خیس و خوابیده بر بستر زمین مانده است. گارسونها همگی به سلامتی سیندی لیوانها را سر میکشند:
_ به سلامتی سیندی که مثل هر شب باز هم تکراری شده!
سیندی مثل ِهر شب ِ نوشته نشدهی رستوران شهر چینسون در دل داستانی، کلمات گزارش ِ صفحهی آخر روزنامهی روی میز شماره 10 را از یکی از دالانهای ذهنش بیرون میآورد و مرور میکند:
" بنا بر گزارش خبرنگار میز شماره
3 از روزنامه محلی شهر چینسون
ازایالت کانزاس گارسون سیندی
کینو از یکی از مشتریان رستوران
1000 دلار انعام گرفت. این در حالی
است که مشتری هیچ غذایی سفارش نداده
بود.و بعد از این که 2 ساعتی از هم
آغوشی عقربه های ساعت گذشته بود با دادن
انعام 1000 دلاری به سیندی از رستوران خارج شد.
بنا بر گزارش خبرنگار ما دختر ِ میز شماره 3،گارسون
سیندی کینو مدعی شده است که برای اولین بار بود که آن آقا به این رستوران آمده بود...
از پشت میز بلند میشوی. میزهای بیصاحب را یکی یکی رد میکنی. مطمئنی دیگر گمشدهای هستی در کلمات تکراری این داستان. حضورت را کسی حس نمیکند. هر کاری که دلت میخواهد میتوانی انجام دهی! مثل خانم میس لمپتون و آقای ئی.جی.پروفراگ که حاضر نشدند به داستان سیندی گوش بدهند. آنها به سیندی گفتند که تازه خودشان را از داستانی در مکان دیگر بیرون کشیدهاند و به هیچ عنوان حاضر نیستند دوباره در داستان کسی دیگر در تکرار شخصیت قبلیشان گیر کنند! و دست در دست هم در زیر باران غزل عاشقانه کس دیگری را خواندند. تو در کنار سیندی کینو، گارسون سیاه چرده که از پشت شیشه نگاهش همچنان در انتظار قدمهای عابری بر سنگفرش خیس و خوابیده بر بستر زمین مانده است، مینشینی تا برایت بگوید آقای تکرار را خوب میشناسد. برایت بگوید که آقای تکرار یک بار گفت:
هر وقت نویسنده نتوانست سرگرم نوشتن شود، نویسندهای دیگر، چند متر آن طرفتر، دارد او را مینویسد! و او باید نقشش را تا آخر خوب ایفا کند.
×××
با وجود این که تمام شخصیتهای این داستان بر این عقیدهاند که هر فرضیه بسی بزدلانهتر از جیغ مرموز تابلو مونش است اما این فرضیهها را رد نمیکنند:
فرضیههای این داستان:
اگر فرض را بر این بگیریم که نیک مک کالی متوجه حضور روایتگری در رستوران شده بود و این موضوع را به سیندی کینو، گارسون رستوران اطلاع داد، پس میتوانیم برداشتن انعام سیندی توسط کینو را به پای حق کشفش بگذاریم.
× وینسنت هانا به دست نیک مک کالی کشته میشد اگر، اگر آخری اتفاق نمیافتاد! اگر تو خواننده به اتفاق همسرت کمی در سوار شدن به هواپیمایی _ که سایهاش کار دست نیک داد! _ به مقصد شهر چینسون عجله نمیکردید.
×× سیندی میتوانست دیگر گارسون این تکه از داستان نباشد! اگر 1000 دلار را خرج مشروب هر شب خود و دیگر همکاراناش در داستانهای نوشتهنشده نمیکرد.
××× رنه/آلیس و فرد/پیت هنوز میتوانند با ورود به رستوران، قدم به این داستان بگذارند و پشت هر کدام از میزهایی که میخواهند بنشینند. تا هر فرضیهای در موردشان صدق کند.
×××× اگر نگاه تو خواننده و دختر میز شماره 3 در چندین آمد و شد شبانه و نانوشتهی این داستان با هم تلاقی پیدا نمیکرد الان میتوانستید جدا از هم و به تنهایی فرضیه در فرضیه بیاورید و در لذت این فرضیه به تنهایی غرق شوید که چه کسی در این رستوران همین الان شما را روایت میکند؟
××××× نویسنده با فرضیهی دیگر تصویبشدهی آقای تکرار و مارمولک ذهنش موافق است.
×××××× داستان تمام نشده وگرنه الان آقای تکرار میتوانست کنار میز 10 به این فکر کند که چرا زن تابلو مونش جیغ میزند؟ و اینبار هم به اندازهی تعداد تابلوهای کشیدهشدهی جهان به خودش بگوید: چه اهمیتی دارد!
شیراز/ پاییز 85
----------------------------------------------------------------
• سودوکو: واژهای ژاپنی به معنی عددهای بیتکرار است و به جدول اعدای گفته میشود که امروزه یکی از سرگرمیهای رایج در کشورهای مختلف جهان به شمار میرود.
1- Edward Munch ( 1944 ـ 1863 ) نقاش نروژي و از پيشروان سبك اكسپرسيونيسم
2- شخصیتهای داستان آشفته حالان بیدار بخت نوشتهی غلامحسین ساعدی
3- در اینجا جمله ای از داستان آشفتهحالان بیدار بخت نوشتهی غلامحسین ساعدی استفاده شدهاست.
4- دو کاراکتر فیلم Heat ساخته مایکل مان با نقشآفرینی آل پاچینو و رابرت دنیرو
5- همسر رومن پولانسکی فیلمساز ِ لهستانی. که او را با کودکی که در دل داشت در باغچهی خانهاش کشتند؛ آن هم با جزئیات و صحنه پردازیای که تداعیکنندهی یکی از داستانهای خودش است.
6- دو کاراکتر اصلی فیلم Last Highway ساختهی دیوید لینچ.