پیشکش به سرزمین پدریم: آبادان، شهر ِخوبان
... گناهی ندارند اگر در زبان مردم تهران به کار نمیروند. گمان نویسنده این است که به کار بردن این واژههاکه در زبان مردم جنوب است بر غنای زبان فارسی می افزاید.
(ابراهیم گلستان/ مجموعه داستان آذر ماه آخر پاییز)
خبوس
نِهنَم بعدها گفت داشتم خبوس میخوردم که پامونو از آبادان گذاشتیم بیرون. خودم هیچ یادُم نیست.خوب یادمِِ بُبام با بیلدرسوت وارد پذیرایی شد. به غیر از من هیشکی هیچی نگفت:
- بُوا امروز زود اومدی؟
چشمش تو چشمِ نِهنَم بود. درِ هال باز بود. کولر روشن بود. تقتق میکرد. بوام قرار بود عصر همانروز که از سر کار آمد دُرُستش کنه. قبل از که عصر بشه نهِنَم تو اتاق خوابشون با بوام گریههاشو کرده بود، زیر دال رو خاموش کرده بود و یه دل سیر تو آشپزخونه به درو دیوار نگاه کرده بود.
نِهنَم بعدها گفت تمام این مدت مُ داشتم خبوس میخُوردُم. بُبام همینطور، با خودش یا با ما! نمیدونم؟، میگفت:
اول اسکله سه رو زدن. مو پشت جرثقیل داشتم بار خالی میکردم. ویمتو بود. فری زودتر باید بریم.
و دست کرد تو دولاب و عکس بُباش را برداشت، گذاشت لای لباسهای من که تو چمدان بود. بُبام داد میزد باید بریم جیزون خونه جویدر. خودش گفت میتونیم بریم آن جا. اون دک و دهات رو بمبها تحویل نمیگیرن. جویدر الان دیگه پیداش میشه. فری زود باش.
خوب یادمه تا جیزون همهاش دست بود و دست. نِهنَم با دستِ دیگش دستمو گرفت و بلندم کرد. کولر را که هنوز تقتق میکرد خاموش کرد. تو دستِ دیگهش پلاستیک مشکی بود که از همان اول ترق توروق میکرد. تو حیاط زیر درخت کُنار نشستم و بند کفشام رو بستم. پشت سرم بُبام خواست رو در قفلآویز بندازه که نِهنَم دستمو، که عرق کرده بود، ول کرد و رفت طرف بُُبام. نگاشون کردم.
: زود برمیگردیم... مگه نه؟
:
: زود بر میگردیم...مگه نه؟
:
بُُبام قفلآویز را انداخت رو در و اُمد دستم را گرفت و بلندم کرد. نِهنَم هم آن یکی دستم را گرفت و از خانه زدیم بیرون. دم در کمی لفت دادیم که جویدر با پیکان آبی آسمونیش پیچید تو کوچه. جویدر همکار بُبام بود که با هم رو اسکله پشت جرثقیل، از کشتیها بار خالی میکردند. بُبام رو جرثقیل یک کار میکرد. جویدر رو جرثقیل دو.
شهر غلغله بود. تو دستها یا یه دست دیگه بود یا یه چمدان و پلاستیک مشکی. بُُبام وقتی از کنار قاراپ مقدس رد میشدیم گفت:
: بازم همه شبیه هَمن!
و صلیب کشید. خندیدم. نِهنَم نگاهش بیرون از ماشین جویدر، دوست بُُبام، بود. لای درختهای بیعار کنار ِ فنسهای خانههای بوارده. بُبام دستهایش را از پنجره ماشین کرده بود بیرون. من وسطشون نشسته بودم. نمیدونستم به چی باید فکر کنم. نرسیده به خیابون پهلوی بُبام دستش را برای کسی تکان داد.
برگشتم به عقب نگاه کردم. عمو سالی، صاحاب کافه هندیها، جلوی مغازهش ایستاده بود.
اونم برای بُبام دست تکان داد و با همان لهجه مثل فلفل تندش داد میزد:
زودِ زودِ زود بازم کافه پر میشه.
ماشین تو چاله چوله که میافتاد پلاستیک تو دستهای نِهنَم ترق تورق میکرد. قبل از این که ماشین کنار خونهای تو جیزون وایسه دیدم جویدر از آینه ماشین نگاهم میکند. تو آینه فقط دو تا چشم سبز بود. از چین افتادن صورتش میشد فهمید خنده رو لب داره. بعدها نَهنم گفت:
نگاهش از آبادان همش رو تو بود.
پیاده که شدیم بُُبام ساکِ رنگ هسته خرمایاش را داد دستم گفت:
توش یه مقدار خبوس هم هست.
خندیدم و دو تا دندان بزرگ جلوایم، که دیشب خواب دیده بودم افتاده، زد بیرون. دستاشو گذاشت رو صورتم. بو شرجی میداد. بعد دستش عبا نِهنَم چنگ زد.
:هوونگ هم آوردی؟
:ها
:اددوه؟
نِهنَم خندید و لبش را که اشکها روش سُر میخوردند به هم مالید. بُُبام هم خندید. جویدر یه طرف صورتش را، روی فرمان ماشین انداخته بود و نگاهش تو آینه به من بود.
بُبام که یک بار با زبانش گفت خداحافظ و یک بار با نگاهش، سوار ماشین شد. رفتند. خودم و نِهنَم آنقدر آن جا ایستادیم تا ماشین لای خاک بلند شده زیر لاستیکهای ماشین گم شد.
ساک را که کشونکشون میبردم طرف خانهای که صدای عبدالحلیم تو گوش میپیچید به نِهنَم گفتم:
: کی بر میگردیم خونه؟
هیچی نگفت. منم هیچی نگفتم. در را بستیم و دو روز بعد باز کردیم.
نِهنَم بعدها تک و تنها تو شهری که آسمونش همیشه یه رنگ بود ازم نپرسید:خونه جدیدمون میخوای چه شکلی باشه؟ حیاط داشته باشه؟ بیست سال است که خبوسِ، لای پیراهنِ قرمزم پیچیده شده،ته کشیده. جخ بعد از بیست سال جرات کردم حرف بزنم! جخ بعد از بیست سال نِهنم برام گفت. همان وقت که بچهام زیر درخت کُنار بند کفشش را میبست قبل از آمدن بُبام از سر اسکله عَبادان، در نگاهم به آسمانِ شیری، در جوابم به نگاه جویدر، بیست سال پیش، دو روز بعد از برگشتِ تنهای نگاه جویدر از آبادان، جیزون، پشت پنجره حیاط خانهای که صدای عبدالحلیمش قطع شد، داخل پلاستیک مشکی توی دستهای نِهنَم، تو نگاه جا مانده جویدر لای پرده پنجره اتاق:
: خبوس گِلی لای پیرهن خونی.
خِلاص
جزیره سیری/ فروردین 81
.........................................................................................................................................
هِلِ هِلهِ گرگ چَمبِلی
لنگ ظهر بود که بمب افتاد تو تانکی ابول حسن! نِهنَم داشت امکلثوم گوش میداد، من تو کوچه با ممدو و حسون خُه میخواستیم هِل هِله گرگ چَمبِلی بازی کنیم. بُبا داشت تو قهوهخونه مسموس قلیون میکشید. ممدو تا چشمش افتاد به آسمان سیاه، گفت نهِنَم! و دُیید طرف خونشون. حسون نهِنَش مرده بود. گفت:دِدَم! ودُیید طرف خونشون. مُ موندُم و کوچه خالی و آسمان دیگر سیاه. صدای جیغ اول رو که شِنیدُم یاد بُلبُلُم افتادم که وقتی خرماش دیر میشد جیغ میکشید. دودل بُودم که برم خونه یا برسم قهوهخونه. میدونستم تا بُبام ببینُم میگه: ها دیقولو! تو اینجا چه کار میکنی؟! من بدم مییاد یکی بهم بگه دیقولو! حالا میخواد بُبام باشه یا یه غریبه.
یه راست رفتم طرف خونه. در چهارتاق باز بود. پام که رفت رو یه کنارِ کف حیاط بلبل از ته قفس پرید رو میله وسط قفس. خندیدم. بلبل خوند. بد میخوند. انگار خروسَک گرفته بود. ترسیده بود. توی خانه هیشکی نبود. قلیهماهی رو پریمرز قلقل میکرد. نشستم زیر کولر. امکلثوم انت عمری میخوند. بلبل میخوند. بد میخوند. بلند شدم، رفتم سراغش. از میله وسط قفس هی میپرید کف قفس. از کف قفس هی میپرید رو میله وسط قفس. به قول نِهنَم: دون داری آب داری دیگه چه مرگته. شب شد. شعله اجاق را خاموش کردم.خوابیدم. دوباره صبح شد. خروسخوان رفتم توی کوچه. تا ظهر تو کوچه میپلکیدم.
لنگ ظهربود که سروکله ممدو پیدا شد. پاکوره تو دستش بود. دو تا خریده بود. یکیشو گرفت طرفم و گفت:
بیا. یکی هم برا تو گرفتم. میدونستم دوس داری گفتم دقوزِشو برات بیشتر بریزه.
خندیدم و گفتم: نِهنَم قلیه درست کرده! بخورم سیر میشم. راستی حال بلبلِت چه طوره؟
خندید و گفت: خیلی خوبه. و به پاکوره یه گاز زد. گفت: خوب بازی رو شروع کنیم، یا وایسیم حسون بیات؟
اُمدم بگم بذار حسون بیات که پیچید تو کوچه. میخندید. تا رسید دست داد. گفتم: دِدَت چه طوره؟ گفت: خوبه. ممدو بقیه پاکوره را چپوند تو دهنش و با دهن پر گفت: خُه دیگه... شروع کنیم؟
خُه اومدیم هر وقت بازی کنیم یه بمب افتاد تو یه خیابون. تو یه کوچه. تو یه خونه. تو یه قفس.
خُه نهِنَم اُمد بگه امیر مُ میرُم تانکی ابول حس قهوه خونه مسموس؛ دنبال بُبات. نگاه آسمون تانکی سیاه شده. قلیه که قُلِ اول را خورد زیرش رو خاموش کن.
خُه اومدم به ممدو و حسون بِگُم زیر قلیه رو هر روز روشن می کنم یه قل که خورد دوباره خاموش میکنم،که بمب افتاد تو تانکی ابول حسن.
بیست سال بعد، لنگ ظهر، بود که یک بمب درست جلوی خانه ممدواینا افتاد تو دل من. وقتی دِریس کرده، با یه دسته گل در زدم. ممدو که در رو باز کرد هیچ نگفتم. چشماش خیس بود. گفت: خه اومدُم بِگُم ...
تا خونه دویدُم. قلیه بیست سال پیش را گرم کردم و خوردم. بلبل بیست و چند ساله را بردم، ببرم، بزارم جلو درِ خونه حسون. که دیدُم خونه دیوار نداشت. در نداشت تا یکی بیات بگه: خه اومدُم بِگُم...
خِلاص
جزیره سیری/ فروردین 81
.........................................................................................................................................
اف.ام. موج 485.فرکانس 605: یک ابوشلمبو وارد اروند شد.
یک ماه دیگه، صبحها میرفتم داخل ساختمان H و ظهرها از داخلش بیرون میآمدم. چهل و پنج سال قبلتر ساختمان H را ساخته بودند. خوب میدانستم رادیو بردن تو ساختمان H ممنوعه! اینو بُبام گفته بود. بُبام خودش چهل و پنج سال پیش روزی دوبار وارد ساختمان H میشده و دوبار از ساختمان خارج. رادیو من قهوهای رنگ است. آن موقعها فقط یک موج میگرفت. من که هنوز سواد نداشتم. بُبام میگفت:
رادیوت فقط یک موج میگیره: اف.ام.موج 485.فرکانس 605
و بعدش یه جور میخندید که انگار خودش صاحاب رادیو است.
بُبام اون روز زود اُمد خانه. صدای زنگ چرخش رو به صدا در آورد و درِ هال رو باز کرد. من داشتم با رادیوم ور میرفتم. نِهنَم داشت اصبع میخورد. نگاهش که کردم داشت به نِهنَم نگاه میکرد. رو لبش لبخند بود. فهمیدم که نِهنَم زودتر فهمیده بُُبام خبر خوشی داره! بُبام هر وقت خبر خوشی داشت برا نِهنَم از عطاری جلالی کاری میخرید برا من پاکوره از عمو سالی. تو آبادان فقط من به کافهچی هندی خیابان پهلوی میگفتم عمو سالی. بُُبام بیبرو برگرد سالی یک بار خبر خوشی داشت که یا منو میبرد کافه عمو سالی پاکوره بخورم یا خودش پاکوره میگرفت برام میآورد. ولی آن روز فقط ادویه دستش بود. کیسه رنگِ قصب ادویه را داد دست نِهنَم و مثل دیروز، پریروز و روزهایی که از سر کار خرد و خسته میآمد، لبش رو گذاشت رو گونه سرخ نِهنَم و ماچش کرد. سرم و انداختم زیر و الکی به رادیو ور رفتم. یادم آمد ازش نپرسیدم زمانِ اونا کسی رادیو میبرده تو ساختمان H که آمد نشست کنارم. چهار زانو و سرش و آنقدر خم کرد که چشمام دیدش.
: تو لک نرو! کادو تو هم توی حیاطه. کنار باغچه.
خوشحال شدم ولی نخندیدم. کسی پاکوره را میزاره کنار باغچه؟ آن هم تو این خرما پزون؟ بُُبام بعضی موقعها یه کارهایی میکرد آدم شاخ در میاورد. نمونش همین رادیو خریدنش. یه روز همین طوری برام رادیو خرید و منم همین طوری به قول نِهنَم معتادش شدم. (معتاد نمیدونم یعنی چی. از بُبام پرسیدم. اونم گفت: به بعضی از آدمها میگن معتاد. گفتم رفتیم بیرون نشونم بده. اونم اون موقع که قحطی صبور اومده بود گفت: مثل صبور کمیابن. و نِهنَم رو کرد به بُُبام و گفت: بیچاره صبور! جخ شرجی که فک و فراوون میشه! و با هم خندیدند. منم از خندَشون خندم گرفت. )
پریدم تو حیاط. ولی خبری از پاکوره نبود. کنار باغچه یه ماهی سبز، توی تور دراز به دراز چشمهایش رو من ثابت بود. اول فکر کردم صبوره. نزدیک شدم. کنار باغچه زیر سه پستان رو دو زانو نشستم. چشمهای سبزِ ماهی توی تور، مثل عکس بُبای بُبام بود، که بُبام هیچ وقت از تو ساک قهوهای بیرونش نمییاره. عکسی که هر جا بری نگاش روته! بُبام هر بار دلش برا باباش تنگ میشه میره سر وقت ساک قهوهای. یک بار یواشکی رفتم سر وقت ساک. زیپشو که تا آخر کشیدم دو تا چشم از کاسه در آمده ِ بدون مژه، نگاهام را گیر انداخت. مثل یه تله موش. با یک فرق کوچیک. تله موشِ بدون پنیر. که آن قدر یکجا خاک میخوره تا موشِ برا گردگیری خودش را میاندازه تو هچل. آن روز زیپ ساک را کشیدم و دیگه هیچ وقت نرفتم سراغش. دو سه بار هم تو خواب چشمهای بدون مژه آمدند سراغم. چشمهای چند قلو که جفت جفت توی جیب بِلدَرسوتهای سورمهای، از دل تاریکی میآمدند بیرون. خوب نگاهم میکردند. صدای خندهای تو آسمان تاریکِ خوابم میپیچید و دوباره دو جفت چشم بدون مژه توی جیب بلدَرسوت سورمهای. این رژه چشمهای هزار قلو میتوانست تا ابد ادامه داشته باشد؛ اگر من هیچ وقت با صدای باز شدن زیپ ساک از خواب نمیپریدم. اون روز صبح بُبام از نِهنَم سئوال کرد که کی رفته سر این ساک قهوهای؟
بیچاره نِهنَم از همهجا بیخبر گفت: چه میدونم. من که نرفتم. امیر هم که قدش نمیرسه. حتمن خیالاتی شدی. ( روزی که رفتم تو اتاق بُبام اصلن خیال نداشتم بروم سراغ ساک. دلم میخواست ولی قدم نمیرسید. روی دولاب بود. خود ساک یکهو افتاد رو زمین جلو پام. همان موقعها تو عالم بچگی فکر میکردم آن روز ساک دیگه تحمل وزن چشمهای بی مژه قاب عکس را نداشت. بعد از این فکر خندم گرفت. همچین چیزی غیر ممکن بود.)
نِهنَم آن روز خیلی زبان ریخت تا بُبام را مجاب کند که خیالاتی شده. که قرار نیست هر وقت بَباش بیات تو خوابش و فقط نگاش کنه تعبیرش این باشه که یک نفر رفته سراغ ساک. ( من خوب می دانستم، نِهنَم میدونه کار کارِ منه. من که آن قدر ترسیده بودم که ساک را همان طور ول کردم وسط اتاق. این نِهنَم بود که از ترس بُبام ساک را گذاشت سر جاش. )
بعدها یه بار دم دمای عید که نِهنَم برام یه بلوز زرد رنگ چهار جیب خرید شنیدم به بُبام گفت:
اگه لباس نو نمیخری لااقل یکی از لباسهای توی اون ساک قهوهای را بپوش. و مثل حرف زدن بچه کوچیکا ادامه داد: ( نِهنم هر وقت میخواست خودش را بیشتر تو دل بُبام جا کنه،
که هیچ وقت هم راه به جایی نمیبرد، بچه گونه حرف میزد!)
اون لباس سبزِ که دو تا جیب داره. همون که ممد داداشم از کویت برات اُورد را میگم.
و بُبام که خودش را به نفهمی زده بود گفت:
ها چی میگی تو! حالا کو تا عید. تا اون وقت کی مرده کی زنده!
اون سال عید بُبام طبق معمول عید دیدنی هیچ جا نرفت.
فقط نگاه آدماست که نمی میره! نگاه تو گور،نگاه تو عکس، نگاه ثابت که تا ابد میمونه. مثل شیره سه پستون میچسبه به دستت و بدیش اینه که با هیچ آبی پاک نمیشه. حتا آب اروند. نگاه میشه خورد و خوراکت.زِن و بِچَت. کنار باغچه نشستم و این حرفهای بُبام که بعضی موقعها به قول نِهنَم پِرورده میکرد ،مثهبرقی که تو خرما پزون بره،از ذهنم میگذشت. بُبام درِ حال رو باز کرد و آمد تو حیاط کنارم نشست. رو پولکهای سبز ماهی دست میکشیدم.
گفت: میدونی ئی چیه؟
دلم میخواست هیچی نگم و خودش بگه. ولی یه نوچ کردم یعنی نه؟
:ابو شلمبو.
خوب تعجب کردم. اسمش عجیب بود و منم عاشق اسمهای عجیب بودم. مثل ِ بیعارا (انگار نه انگار که پاکوره خوشمزه عمو سالی شده بود یه ماهی اندازه بیعا) گفتم: ابو...ابو شلمبو؟!
: ها. این را امروز یه جاشو هندی بهم داد. داشتم رکاب میزدم. تندیل امروز همه رو زود مرخص کرد. نمیدونم چرا. یهو اُمد گفت: برا امروز بسه. شماها مگه زن و بچه ندارید؟ برید بهشون برسید. سیاه انبو کنار خیابونُ گرفته بود و میرفت. پشتش هم تو تور همین بود. ( و اشاره به ماهی کرد که همین طوری داشت ما دو تا رو نگاه میکرد. )
:خُه
: هیچی. اول چند متری ازش گذشتم. ولی نمیدونم دلم براش سوخت که تو این گرما پیاده میرفت یا چشمای این زبون بسته ( این دفعه دست کشید رو سینه ماهی. یه لحظه فکر کردم ماهی دهنش را تا بنا گوشش باز کرد و بست. )
: خندید.
: کی خندید؟
: ئی ماهیه. همین آمو ابو خودمون!
بُبام نگاهم کرد و خندید. دستی رو سرم کشید و ادامه داد: ( از دهنِ ماهی چشم بر نمیداشتم. )
برگشتم. بهش که رسیدم خندید و همو طور که قدماش رو یواش کرد گفت:
ها آمو!؟ به خیالت مخم تاب برداشته که تو ای خرما پزون پیاده میرُم؟ شاید هم به خیالت مخ این زبون بسته تاب برداشته.
و پرید رو تَرکِ چرخ. دوچرخه تکونی خورد ولی کنترلش کردم. جوکی وزنی نداشت.
چشمامو تنگ کردم و گفتم:
جوکی یعنی چی بُبا؟
صورتش ترش شد. پیشونیش چروک برداشت. بُبام گفت:
بچه تو مگه بچه این خاک نیستی؟
شانه بالا انداختم یعنی من چه میدونم .
مردم ئی سرزمین، عادت دارن خوب نگاه کنن.خوب گوش کنن. به هندیها به خاطر شوخ طبعیشون میگن جوکی. خوب حالا دیقولو تو که پریدی تو حرفم! بگو کجا بودیم؟
چشمهایم را یه لحظه از کشیک دادن رو دهنِ ماهی، بر نمیداشتم. گفتم:
رو تیرک خیابون سیکلین با عمو جوکی.
بُبام خندید و زود خندهاش را قورت داد. عادتش بود. دهنش به اندازه گنتار باز میشد ولی خنده روی لبش به اندازه افتادن یه گنتار هم عمر نداشت. از این گنتار تا اون گنتار.گفت:
ها. یه پشت حرف میزد. تمام مراحل گرفتن ابو شلمبو را تعریف کرد. گفت که وقتی ابو شلمبو تو گنگی رو بغل کرده بود چه طور ماهی خارش رو فرو کرده تو سینش. میخندید و رو شانم میزد و میگفت: « صیاد باید صیدشو بشناسه. دوستش داشته باشد چه وقتی که هنوز نخوردش، چه وقتی که دیگه خوردش. »
بُبام مکثی کرد. یه مکث طولانی. آن قدر طولانی که مجبور شدم نگاهم رو از دهنِ ماهی بکنم و به چشمهای بُبام نگاه کنم که شده بود یه کاسه خون. بُبام تو تمام مدتی که نگاش نمیکردم گریه میکرد. گریه بُبام صدا خفه کن داشت. نه فینگ فینگی نه هقهقی. رد نگاشو زدم. و یا شاید فکر میکردم زدم. نگاهش تو چشمای ثابت ماهی بود. تو تمام مدت ماهی پلک هم نزده بود. گفتم:
بُبا ماهیها پلک هم میزنن؟
رویش را کرد به من. پشت دستهایش را کشید رو چشماش. گفت:
رو زمین هیچ ماهیای پلک نمیزنه؟ چه برسه به ابو شلمبو که میدونه قراره ساعت های آخر عمرش را تو این خاک بگذرونه.
ماهی جم خورد. منِ از هر چی پی نوشتِ بی خبر فکر میکردم با چشمای باز مرده. سِ نکردم. چشمام هم گرد نکردم. انگار از همان اول ماجرا میدونستم ماهی زنده هَس!
: خوب دیقلو کجا بودیم؟
فکر کنم دیگه باید رسیده باشیم روبرو پارک شاپور. چند رکاب مانده به خانه.
ها. چند رکاب مانده به خانه گفت:وایسا.ایستادم. پاهایش را میکشید رو زمین. پرید پایین. کنارم ایستاد. اون موقع بود که تازه فهمیدم پیرهنش خونیه. معنی نگاه روی سینشو فهمید.منم فهمیده بودم. همان طور که تو میفهمی.
پریدم تو حرفش و داد زدم:
جا خار. جا خار.
انگشتش را گذاشت رو دهنش و گفت : هیس.
مثه عکس تو راهرو بیمارستان شیر خورشید. همه میدونن اون خانم چیزی نمیگه! ولی ازش اطاعت میکنند.
: دست کرد تو جیب لباسِ خیسِ عرقش. دستمال سفیدی از جیبش بیرون آورد. دستمال رو باز کرد. تا چشمش به خار خونی تو دستمال افتاد خندید. خار را گذاشت رو لبش و بوسید. دوباره خار را لای دستمال پیچید و گذاشت تو همون جیب لباسِ آبیاش. چشمام رو بدنش میچرخید. جوکر فهمید چشمم پی چیه! ابو شلمبو تو گنگی رو داد دستم و گفت:
: آمو به خیالت لباس صیاد ابو شلمبو باد چند تا جیب داشته باشه؟
و همان طور که با کف دست میکوبید رو جیبِ سینهاش گفت:
یه جیب! فقط یه جیب! یه جیب برا یه خار. یه خار برا یه سینه.
بُوا دیگه هیچی نگفت. دستش روی سینش بود که رفت تو خونه. یادمه دو ماه پیش که بُبام آف بود و با هم رفته بودیم برای هفت سال ورود و خروجم به ساختمان H ثبت نام کنیم، تو راه برگشت، که کنار فنسهای اروندکنار قدم می زدیم، یهو گفت: خسته شدم. بیا بشینیم. دستش را سفت گرفتم و با هم رفتیم روی یکی از نیمکتهای چوبی نشستیم. یه لحظه فکر کردم بُبام دیقولویه منه. نیمکتها لیز بودند و خیس. انگار قبلتر از ما یک ابو شلمبو دست خانوادهاش رو گرفته بود و برای تفریح رو نیمکتها ولو شده بودند. رو نیمکتهای خیس نشستیم و بُبام برایم از ساختمان H گفت. از وقتی که بُباش لباسهای مخصوص ساختمان H رو تنش میکرد و بهش گفته بود: رجو بزرگ میشی... میشی مرد خودت. دستت میره تو جیب خودت. از روزِ صید ابو شلمبو بزرگ ِ باباش گفت و دو روز بعد از ناپدید شدن بُباش، بعد از عکس گرفتنش در عکاسی پیروز آباد. از همان روز صید که ابروهای بُباش ریخت. همان روز که دستمال سفیدِ یادگاری پنج ساله بُباش برای همیشه تو جیب لباس مخصوص ساختمان H جا ماند. همان روز که نِهنَش برای همیشه بیلدَرسوت پوشش کرد. بیلدَرسوت گله گشاد بدون جیب.
×××
یک ماهه دیگه، وقتی من برای همیشه از ساختمانی که یه ساعت رو پیشانیش داره خارج میشم، میتونم دست تو جیبم کنم و برای ابلو شلمبو، ماهی یک بار پاکوره بخرم. از عمو ماهی.
خِلاص
جزیره سیری / فروردین 80
.........................................................................................................................................
پینوشت:
* هِلِ هِلهِ گرگ چَمبِلی: یک نوع بازی
* تانکی ابول حسن: محلهای در آبادان
* قلیه ماهی: نوعی غذا
* دقوز: سس تند مخصوص سمبوسه و پاکوره
* دریس: شیک پوشیدن
* خبوس: نوعی نان تنوری عربی که عربهای نخلستانهای آبادان هر روز برای مصرف همان روز میپختند، چرا که میبایست زود مصرف شود.
*دال عدس: نام غذایی که با عدس قرمز درست میشود.
* کُنار: نام درختی با میوه گرد و بی مزه.
* کهور پاکستانی یا سُمْر را آبادانی ها بیعارو میگویند
* فرم آموزشگاه رازی آبادان، که در سال 1316 توسط شرکت نفت انگلیس ـ
ایران ساخته شد، به شکل H است.
* اف.ام ....: اولین فرستنده موج رادیویی رادیو آبادان در سال 1352
* پاکوره: یکی از غذاهای رایج در آبادان
* صبور: نوعی ماهی که در تنور پخته میشود.
* قصب: نوعی خرما
*گنگی: توری تک نفره برای صید ماهی.
* روی سردر دانشکده نفت آبادان یک ساعت نصب شده است.
* تیری: حباب قیر روی آسفالت.
* کاری: ادویه معطر. پایه ثابت طعم دهنده غذاهای مردم آبادان
* عروس یا اصبع عروس ( پنجهی عروس ): نوعی خرما نیمه خشک
* جخ: تازه
* تندیل: سرکارگر
* سه پستان: درختی با ساقع ایستاده که میوه آن یک هستهای و شیرین است
* دولاب: مردم آبادان به کمدی گویند که چینی و وسایل شکستنی داخلش باشد.
* عَبادان: نام قدیمی شهر آبادان قبل از تاسیس پالایشگاه آبادان.
* عبدالحلیم حافظ:خواننده مرد مصری
* عبا:نام چادرِ، با فرمی منحصر به فرد، زنهای جنوب
* هاون با هاونگ: یکی از وسایل موجود و ضروری آشپزخانه زنان جنوب.از این
وسیله برای کوفتن و له کردن مواد غذایی استفاده میشود.
* ابو شلمبو: نوعی ماهی غیر خوراکی که از خانوادهی
ابلو شلمبو ماهیان است.این ماهی می تواند چند ساعت
در خارج از آب زنده بماند .طول این ماهی به حدود 20 سانتی متر میرسد.
دور خارهای بالهی روی سینهی این ماهی غدد سمی وجود دارد و تیزی خارها
توام با تعرض ماهی در موقع گرفتاری موجب می شود که این خارها با کارایی تمام در پوست صیاد فرو رود. سمّ آن بسیار قوی است.
* گنتار: یکی از مرغوبترین خرماهای آبادان است. این رقم خرما در روی
درخت در چند نوبت برداشت میشود. رنگ آن در مراحل رسیدن از سبز به زرد
و قهوهای تغییر میکند .
* سیکلین: ادغام دو واژه انگلیسی ( سیکل: دوچرخه) و ( لاین: کوچه/ردیف
/صف ). خیابان سیکلین به ورودی پالایشگاه آبادان منتهی میشود.
کارگرها مسیر رفت و برگشت منزل به پالایشگاه را با دوچرخه طی میکنند.
* صاحاب: مردم آبادان انگلیسی ها را اصطلاحن صاحاب خطاب میکردند.
* دیقلو: این واژه زیاد در زبان مردم آبادان رایج است. در زبان نوشتاری
این گونه نوشته میشود: دهقلو. که در زبان گفتار به دیقلو تغییر میکند.
قلو: مردم آبادان از این واژه برای صدا کردن هر پسری به کار میبرند:
( قلو با توام؟! ) تا آن جا که من با همین دو تا گوشهای خودم شنیدهام و با
چشم هایم دیدم فرزند پسر بزرگ خانه را پدر، دیقلو خطاب میکند. و این
زمانی بیشتر تشدید میشود که پدر خانه به قول معروف کیفش کوک باشد و
سرحال.
* بیعار یا بیعارو: درختی که در هر شرایط آب و هوایی بدون آب و یا نور
خورشید و یا در زیر سیمان رشد میکند. یکی از گونه ماهی های اروند کنار
ماهیای است به نام بیاح که از خانواده کفال ماهیان است و هم اندازه ابو
شلمبو میباشد. در زبان ِگفتار مردم آبادان بیاح به بیعا تغییر پیدا
میکند. شاید به این دلیل که بر عکس ماهیان دیگر قیمتش سال به سال خیلی
کم تغییر میکند و یا اصلن تغییر نمیکند:آمو بیعا کیلو چند.
* سه پستان: درختی با ساقع ایستاده که میوه آن یک هستهای و شیرین است.
* دولاب: مردم آبادان به کمدی گویند که چینی و وسایل شکستنی داخلش باشد.
* کاری: ادویه معطر. پایه ثابت طعم دهنده غذاهای مردم آبادان