1- گاهی حوادث سرعت میگيرند و جلو میزنند. پيدا كنيد كسانی را كه از حوادث عقب میمانند.
2- تفسیر هر حادثهای بعد از وقوع آن حادثه صورت میگیرد، اما این به آن معنا نیست که نتوان با تفسیر یک حادثهی اتفاقافتاده، حوادث مشابه اتفاقنیفتادهی در آستانهی اتفاق را پیشبینی کرد و تفسیرکرد و فهمید. یاد نقد ادبی افتادم.
3- کسانی که میگویند مسئولان روزنامهی شرق نباید کاری میکردند که به بهانهای چنین کوچک، چنان تریبونی (آنهم گویا در آستانهی چیزی بهنام انتخابات) از دست موجودات اصلاحطلب گرفتهمیشد، یادشان میرود که روزنامهای که در سرتاپای نوشتهها و عکسهایش نتوان بهانهای برای بستناش پیداکرد، تنها بهدرد آقای حسن چنقرالویی میخورد (که سر کوچهی ما بقالی دارد و روزانه دهها کیلو سبزی را لای دهها کیلو روزنامه میپیچد).
4- ظاهرن ما و چند کشور مشابه ما (مثل داروهای مشابه ِ همخاصیت) از صد و خوردهای سال پیش تصمیم گرفتهبودیم که از دنیای بیاتشدهی تقریبن هزارسالهی تا آنزمانمان بیرون بپریم و وارد دنیای بیاتشدهی تقریبن چهارصدسالهی غربیها شویم و آدم شویم. گویا قرار بود خوانهای چهارگانهی "آنها رفته" را ما هم برویم: یعنی "رنسانس" بمکیم، "روشنگری" تاتیتاتی کنیم، "رفورمیسم" جَ.لق بزنیم و "انقلاب صنعتی" پاره کنیم. وقتی که رنسانسمان در "مکتب بازگشت" و "تاریخ ایران باستان" و "بهسوی شرق"، گ.وزگیر شد؛ و روشنگریمان به سرهنویسیها و بومیکشیهای کسرویوارانه ـآنهم مقتولانه!- ختم گردید و انقلاب صنعتیمان از رنگکردن گنجشک "تالبوت" و قالبکردناش به نام بلبل ِ "خودروی ملی پیکان" آغاز گشت و با قاچاق بنزین به همسایهها (همان مشابهان فوق!) ادامه یافت، نمیدانم چرا نباید رفورمیسممان به "شرق" اصلاحطلبی ختم شود که به بهانهی یک عشق ِ معکوس، حتا به دست آقای حسن چنقرالویی هم نرسد.
5- بامی که به یک لگد فرو میریزد / آن به که لگد زنی فرو اندازی!
6- دیروز که داشتم لای کتابهای قدیمیام میگشتم، با دیدن اتفاقی ِ تیراژ دههزارتایی یک کتاب چاپ سال 56، فکر کردم که تیراژ چند تا کتاب دیگر ِ چاپ ِ آنوقتها و یکی دو سال بعد از انقلاب را هم ببینم: بهطور متوسط 5 تا 6 هزار نسخه! حتا رمان سنگینی مثل "گرگ بیابان" ِ هرمان هسه (آن هم در سال 76) تیراژ 5500 نسخه داشت. و آمدم جلوتر و جلوتر و جلوتر. و دیدم که چهقدر زود تیراژهای زیر هزار نسخه برایمان عادی شده و آن سالها را فراموش کردهایم.
7- تا چند سال پیش توی همین شهر کوچک ما، 6 سینما داشتیم. یکی که همان اوایل سوزاندهشد و تبدیل شد به پاساژ کالاهای بنجل قاچاقی. یکی دیگر بعد از کلّی تعطیلی و تعمیرات، ایضن سوزاندهشد و حالا شده حوزهی هنری. یکی دیگر از دو سه سال پیش مطلقن تعطیل شده و محل انجام مراسمات!ی است که هلال احمر اجارهی محلاش را میگیرد. میماند سه تا سینما، که یکیشان از چند ماه پیش دارد اداهای مشابه آن آخری را در میآورد و قریبن به ملکوت میپیوندد و در آن دو تای دیگر، گاهگاهی، پرنده پر میزند.
8- در یکی از صفحات رمان "قطره اشکی در اقیانوس"، قهرمان رمان (دوینو) و استادش در یکی از میدانهای شهر وین ایستادهاند و شاهد کتابسوزی عظیم هموطنانشان هستند. دوینو گریهاش گرفته، و استادش میگوید: دوینو! امشب و این لحظه را به یاد بسپار. این، ملتهای آلمان و اتریش هستند که دارند کتاب آتش میزنند! در چند سال آینده، هیچکس امشب را باور نخواهدکرد. اما، باور کن که این "ما" هستیم که داریم در میان شور و جنون، کتابهایمان را آتش میزنیم!
9- گویا زمانیکه لنین و همراهانش در قطار پلمبشدهای از سوئیس به روسیه قاچاق میشدند تا انقلاب را با کودتا براندازند، لنین که چند روز در کوپه حبس شدهبود و از دود توتون همراهانش بهجان آمدهبود، دستور داد تا تنها در مستراح کوپه سیگار کشیدهشود، اما بعد که دیدهبود با این دستور، در مستراح جای سوزنانداختن هم نیست، تصمیم گرفتهبود برای رفتن به مستراح بلیطهایی ابداع کند که به دارندهاش تنها یک بار حق رفتن به مستراح میداد. همراهانش (که زینوویف و رادک هم در میانشان بودند)، با شوخی و بحثهای فلسفی طنازانه، به غیرقانونیبودن کار لنین اعتراض کردهبودند؛ اما تنها چند سال بعد و در مقابل جوخهی آتش بود که دریافتند آن بلیطهای مضحک لنینی، کورهراههایی بودند که قرار بود به بزرگراه استالین ختم شوند.
10- اینقدر سیگار نکش آقای شین!