داستان‌ها و یادداشت‌های خالد رسول‌پور
  صفحه اول   |   RSS   |   تماس

 

   

  آرشیو موضوعی
♣  درباره‌ی من و رمزآشوب
♣  داستان‌ها(15)
♣  داستانک‌ها(31)
♣  یادداشت‌ها(87)
♣  ترجمه‌ها (3)
♣  هیچکدام(3)
♣  از زبان دوستان (23)
♣  از زبان ديگران(22)
♣  آرشیو هر هفته یک نویسنده
♣  آرشیو ده‌ ماهه مجله رمزآشوب
  آخرين مطالب سايت
♣  این خاطره‌ها را به یاد بسپار تا
♣  یوسف‌آباد خیابان سی‌ؤسوم
♣  هيچكاك، زير ناخن‌هايي كه يكي‌يكي بر دسته‌ی مبل فرود مي‌آيند!
♣  یادآوری چند تز ِ پیش پا افتاده به یک دوست ِ داستان‌نویس
♣  روسیاهی ِ گذار!



دانلود مجموعه داستان
"روسپی زیر ِ ناخن"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور



دانلود مجموعه یادداشت
"در آشوب رمزها"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور




مطرود


نصور، آرشیو مقاله های فارسی


بخش پیوندهای سایت، در حال بازسازی می‌باشد





86/7/3

شما آدرس حقیقت را می‌دانید؟

چند روز پیش مقاله‌ای خواندم از آقای ناصر زرافشان در نقد گفتگوی آقای عباس میلانی با شماره‌ی شانزده‌ ِ روزنامه‌ی مرحومه‌ی هم‌میهن. به عنوان یک خواننده‌ی درگیر ادبیات، نه آن بضاعت و نه آن آشنایی و البته نه آن دلبسته‌گی درخور را به چنین بحثی و چنان شخصیت‌هایی دارم، هرچند که همیشه و با توجه به آشنایی کمابیش‌ام با نوشته‌های آن دو بزرگوار، هر دو را ستوده‌ام؛ و نیز البته خواندن و پرداختن به اندیشه‌ی چپ را همیشه دوست داشته‌ام، گو که این دوست‌داشتن، از خواندن ادبیات حاصل‌شده و از هزارتو‌های جهان داستان گذرکرده‌باشد.
مقاله‌ی استاد زرافشان، من را به سال‌های دور برد. البته دور که می‌گویم در اشاره به توالی تاریخی آن سال‌هاست نه تجربه‌ی خودم از آن سال‌ها، که خوشبختانه، کم‌سن‌تر از آن‌ام که آن‌وقت‌ها را درک کرده‌باشم: "خوشبختانه" می‌گویم، چرا که آن‌ سال‌ها، سال‌های سوءتفاهم و سوءظن بود: "سال‌ بد، سال‌ باد، سال‌ اشک". البته سال‌های اخیری هم که من و هم‌نسلان‌ام آزموده‌ایم، به احتمال، چندان‌ درخشان‌تر از آن سال‌های کذایی نیست، اما دست‌کم، بسیاری از آن سوءفهم‌های کودکانه را، ما نداشته‌ایم. کدام‌ها؟ می‌گویم.
از مقاله‌ی طولانی استاد زرافشان، تنها مواردی را برمی‌شمارم و بازمی‌خوانم که من را به نوشتن این یادداشت واداشته‌اند، و البته به اختصار.
1- ایشان دقیقن به روال آن سال‌های دور، در ابتدا به سابقه‌ی "سیاه" گفتگوکننده اشاره می‌کند: به وادادن و گول‌خوردن‌اش از شکنجه‌گران ساواک، به خیانت‌اش به هم‌رزمان‌اش، به نوشتن جزوه‌ای با نام مستعار در افترا و هتاکی به جنبش چپ ِ جاری آن‌وقت‌ها (جزوه‌ای که نمی‌دانم گفتگوکننده، نوشتن‌اش را پذیرفته یا نه؟) و حتا در انتهای یادداشت نیز، ضمن اظهار دلسوزی سخره‌گرانه‌ای برای میلانی، منشاء تمام حرف‌های او را در " همان خفت و تحقيری می‌داند که در ايام و شرايط زندان ساواک تحمل کرده‌است" و باعث گردیده تا وی، " اين کينه‌ی کور را نسبت به چپ" داشته‌باشد؛ و میلانی و هم‌فکران‌اش را "عناصر واداده‌ی سیاسی" می‌شناساند. جالب این‌که خود آقای زرافشان، مصاحبه‌گر روزنامه‌ی هم‌میهن را متهم می‌کند به این‌که در آغاز مصاحبه و در معرفی مصاحبه‌گر، سعی داشته با عناوین دهان‌پرکن و گذاشتن سرپوش بر گذشته‌ی وی، از همان آغاز "مخاطب جوان و خالی‌الذهن" را مرعوب کند و از میلانی "چهره" بسازد؛ در حالی‌که خود ایشان، دقیقن در چنین روندی، در آغاز مقاله‌شان، با تخریب شخصیت میلانی، خواسته از وی یک "ضد چهره" بسازد و همان خواننده‌ی "خالی‌الذهن جوان" کذایی را انگشت به دهان بگذارد که: پس هر چه این "خائن" نوشته و گفته، "خائنانه" است! متاسفانه، این شیوه‌ی مرضیه‌ی بسیاری از احزاب چپ "آن سال‌ها" بود: هر مخالف یا حتا منتقدی، یا خائن است یا مزدور یا فریب‌خورده یا احمق! و البته چه بسیار جنبش‌های فاشیستی و قدرت‌های تمامت‌خواه که همین رویّه را در پیش گرفتند و نه تنها بر روی کاغذ، که عملن، مخالفان و منتقدان‌شان را "له" و "نابود" کردند.
2- در جایی دیگر و با اظهار تعجب از این‌که میلانی اعتقادی به چیزی که نویسنده "خدمت و خیانت روشنفکران" می‌نامد (و احتمالن اشاره‌اش به کتاب آل احمد و شاید به نظریات عمیق‌تر و اصیل‌تر ژولین بندا باشد) ندارد و معتقد است که خیانت باید در دادگاه صالحه اثبات گردد، آقای زرافشان می‌گوید که "متفکرین و خرد جمعی جامعه" حق دارند که روشنفکر (و بالطبع هر کس دیگری) را خائن بدانند. این‌که این متفکرین کیست‌اند و تعریف و سنجه‌ی خرد جمعی جامعه کدام است، در نوشته‌ی ایشان نیامده، همان‌طور که هیچ‌گاه و در هیچ‌کدام از نظام‌های توتالیتر شبه‌سوسیالیستی اردوگاه فروریخته‌ی سوسیالیسم موجود، آن متفکرین و این خِرد جمعی مصداق پیدانکرد مگر در چهره‌ی خودکامه‌‌گان خداگونه‌‌ای چون استالین و انور خوجه و چائوشسکو و پول‌پوت. "خرد جمعی جامعه" نکند همان شور دیوانه‌وار "هایل‌هیتلر"‌هایی باشد که میلیون‌ها آلمانی عاشق و مومن را به چارگوشه‌ی جهان کشانید و به درک فرستاد؟ مگر این خرد کذایی، در طول تاریخ و در اکناف جهان، بارها فریب عوامفریبان و موج‌سواران را نخورده و بعدتَرَک بر سر و سینه نکوبیده و ننالیده است؟ و حتا به فرض وجود عقلانیّتی به نام "خرد جمعی"، چه‌وقت و چگونه به کسانی اجازه داده‌شده که به نام آن سخن بگویند و خائن بشمرند و انگ بزنند؟ و... گذشته از همه‌ی این‌ها، کدام عوامفریب را می‌شناسید که جز به نام همه‌ی جامعه‌اش سخن گفته‌باشد؟ مگر صدام حسین به مدت21 سال و در چهار انتخابات! و هر بار با 100٪ آراء جامعه‌اش، حکومت نکرد؟
3- آقای زرافشان می‌نویسد: "فقط در دوران سرمايه‌داری است که ليبراليسم جمع و هويت جمعی را فداي فرد و دنيای او مي‌کند؛ تفکري که در ادامه، از بطن آن مآلاْ انباشت رقابتی سرمايه و همين نظام امپرياليستی سر برآورده است که امروز بشريت را با بن‌بست و بحران روبه‌رو ساخته و به سمت بربريت سوق می‌‌دهد. مدعی کوشيده است با فروکاستن فلسفه‌ی عمومی جمع‌گرائي به “اتاتيسم” و حمله به استالينيسم- که مد روز و شيوه‌ی تکراری تبليغات نوليبرالی است- هر نوع جمع‌گرائی را با اين دستاويز زير سوال برد". می‌بینیم که متاسفانه آقای زرافشان هم‌چون مورد قبلی، دقیقن همان اتهامی را که به آقای میلانی زده، خود، مرتکب می‌شود! از سویی میلانی را متهم به یک‌کاسه‌کردن همه‌ی "جمع‌گرایی"‌ها به استالینیسم می‌کند و از سوی دیگر، خود نیز، همه‌ی تاریخ و تمدن دموکراتیک فردگرای غرب را به امپریالیسم و بربریت "فرومی‌کاهد". البته ایشان چند سطر بالاتر، جدال بین اصالت جمع یا فرد را بسیار ریشه‌دار می‌داند و در ادامه، آشکارا هر‌ نوع فردگرایی را مردود می‌شمارد. زرافشان، فراموش می‌کند که سرمایه‌داری، نتیجه‌ی تکامل نیروهای تولیدی است؛ همان‌طور که فئودالیزم نیز چنین بوده و سوسیالیسم نیز قرار است چنین باشد؛ با این تفاوت که آن‌دوتا آمده‌اند و تجربه‌شده‌اند و قابل بررسی‌اند، اما این یکی هنوز نیامده و تنها تصوّر‌شدنی است؛ مگر این‌که ایشان تجربه‌ی شکست‌خورده‌ی اردوگاه شرق را "سوسیالیسم" بداند، که اگر این‌گونه باشد، پس زمان سوسیالیسم نیز سرآمده‌است. از طرف دیگر، زرافشان، هرگونه انتقاد به نظام استالین و نظام‌های استالینیستی (فارغ از ایده‌ئولوژی حاکم‌شان) را "مد روز" و "شیوه‌ی تکراری تبلیغات نئولیبرالیستی" می‌داند، در حالی‌که هر اندیشمند چپ معاصری که ذکری از استالین می‌کند، باید موضع‌اش را در مقابل آن روشن نماید: آیا آقای زرافشان، نظام ترور و خفقان استالین را که به قتل و نابودی میلیون‌ها انسان و نومیدی توده‌های فرهیخته و آماده‌ی انقلاب اروپا از هر نوع سوسیالیسم و کمونیسم انجامید، تایید می‌کند؟ آیا ایشان با حذف فیزیکی طبقات میانه‌حال دهقان و شهری به دست استالین موافق است؟ آیا ایشان معتقد است که هم‌چون استالین باید همه‌ی مخالفین و حتا رفقای دگر اندیش هم‌‌مرامی چون تروتسکی و بوخارین و زینوویف و رادک و کامنوف و کیروف و دیگر هم‌رزمان لنین را تیرباران کرد؟مگر قرار است هر چه را که از دهان "دشمن" بیرون بیاید "نادرست" بدانیم؟ آیا ایشان این‌گونه می‌خواهد اندیشه‌ی ضربه‌خورده و خسته‌ی چپ را احیاء کند؟ آیا آن نظام قضایی که ایشان به آن معتقد است و در راه آن تلاش می‌کند تا موکلان‌‌اش بتوانند در دادگاهی منصفانه، علنی، با حضور وکیل مدافع، و قضاوتی بر اساس موازین حقوق بشر محاکمه‌شوند، دستاورد تمدن فردگرای لیبرال غرب نیست؟ چنین دادگاهی را در کدام کشور نابود اردوگاه پیشین شرق و اردوگاه موجود به‌اصطلاح سوسیالیستی چون چین و کره‌ی شمالی و کوبا سراغ داشته و دارند؟ اصلن ایشان بر اساس کدام حق، اعتقاد دارد که فرد باید به قوانین "جمع" گردن بنهد؟ چرا یک انسان، تنها به صرف انسان‌بودن، موظف است در اجتماعی از انسان‌های دیگر و با قوانین آن‌ها زندگی کند و بمیرد در حالی‌که شاید نه با آن‌ها و نه با قوانین‌شان سر موافقت و دل همراهی داشته باشد؟ دنیا فقط سیاه و سفید نیست، استاد.
4- آقای زرافشان، در جایی دیگر و خطاب به آقای میلانی می‌نویسد: " اهل انديشه و آگاهی در طول تاريخ هميشه ناگزير بوده‌اند يا خدمتگزار حقيقت باشند يا خدمتگزار قدرت، جمع بين اين دو ممکن نبوده است و چون آگاهی که خصلت روشنفکر است با حقيقت ارتباط ذاتی دارد، روشنفکر به حکم سرشت خود با قدرت معارضه دارد". و من دوست دارم از آقای زرافشان بپرسم که: اگر روزی "حقیقت" به قدرت برسد آیا باز هم روشنفکر باید با آن معارضه کند؟ اصلن تکلیف روشنفکر در روزگار قدرت‌رانی حقیقت و عدالت چیست؟ اتفاقن این دقیقن استدلال استالین و دیگر خودکامه‌گان خدای‌گونه است: حالا که ما ( که تجسم حقیقت و عدالت‌ایم) به قدرت رسیده‌ایم، پس روشنفکر دیگر محلی از اعراب ندارد. هر کسی (با هر عنوانی) از ما و نظام‌مان انتقاد کند مزدور و خودفروخته است، چرا که دارد با حقیقت مخالفت می‌کند. و البته اگر در تاریخ نظام‌های بلوک شرق بگردیم، حتا به یک روشنفکر هم برنخواهیم‌خورد: سولژنیتسین و سینیاوسکی و پاسترناک مزدوران غرب‌اند! مگر نمی‌بینید که بورژواها علم‌شان کرده‌اند و اخبارشان را در بوق و کرنا می‌دمند؟ و مگر رمان دکتر ژیواگو در ایران با هزینه‌ی سیا منتشر نشد؟ پس پاسترناک خائن است، حق ندارد حتا جایزه‌ی نوبل‌اش را هم بگیرد، و رمان‌اش، حتمن منحط و بی‌ارزش است. راستی، منطق‌آوری یک فعال چپ، بعد از نود و چندی سال انقلاب و مبارزه‌ی خونین و آن فراز و فرود، باید چنین لایتغیر و جامد مانده‌باشد؟ پس... چه آموخته‌ایم از آن همه؟ و ... گذشته از همه‌ی این‌ها... خدمتگزاری حقیقت یعنی چه؟ و اصلن معیار ما برای شناسایی حقیقت چیست؟ شما آدرس حقیقت را می‌دانید؟

***
پایان بخش اول
خالد رسول‌پور

---------------------------

بخش دوم این یادداشت را این‌جا بخوانید.



نظر خوانندگان: 3 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است