بخش اول این یادداشت را میتوانید اینجا بخوانید.
5- آقای زرافشان در ادامه، آقای میلانی را متهم به بیگانهگی با سرزمین مادری میکند و امثال او یا "روشنفکران" مورد نظر او را "سرسپردهگان سرمایهداری مالی" و در بهترین حالت افرادی "بیخیال" میداند و معتقد است که روشنفکر واقعی، مخالف سرمایه و سرمایهدار، معارض قدرت و در کنار خلقاش است. من قصد دفاع یا رد هیچکدام از این دو نوع مندرآوردی روشنفکر را ندارم. شکی نیست که هر قدرت یا جنبش معطوف به قدرتی، ذینفعان و سخنگویان و عملهی خود را دارد. حتا در جنبش چپ و از همان آغازین روزهای تولّد اندیشهی مدرن سوسیالیستی نیز گرایشهای مختلف و حتا متضادی وجود داشته و دارد. اتّفاقن این گروهها اگر اندیشههای مخالف (و به اصطلاح راست) را حاصل شرایط عینی مادی و در ادامهی روند تکامل اجتماع و جبر تاریخ بدانند و تحمل کنند، یکدیگر را به هیچوجه تحمل نکرده و نمیکنند؛ درست همانند مذاهب مختلف یک دین که با ادیان دیگر بسیار سازگارترند تا با یکدیگر. اینکه اگر روشنفکری شرایط موجود جهان غرب را قابل قبول بداند، حتا اگر در پی نقد و اصلاحاش نیز باشد، حتمن سرسپردهی سرمایهداری است و سر در آخور سرمایه دارد، برمیگردد به تفکر مطلقاندیش سیاه و سفیدبین ایشان. خود روشنفکرانی که آقای زرافشان مثال میزند (امثال نوام چامسکی و ادوارد سعید) هیچگاه کمترین شکّی در حقانیت نظام دموکراتیک نداشته و ابراز نکردهاند، بلکه آنچه بر آن پای فشردهاند، افشا و ردّ حاکمیّت اهریمنی صاحبان قدرت و پول بر افکار عمومی، و فریب تودههای مردم است: همانکه در جوامع شبهسوسیالیستی بسیار بدتر و ضدبشریتر اعمال میشد، گو که با نامی دیگر. دوستان و بازماندهگان ِ چپ که "وا ندادهاند"، هنوزاهنوز در بررسی انقلابات شوروی و چین و سیطرهی استالین بر اروپای شرقی، صدها برهان تاریخی و دیالکتیکی میآورند و کمترین احتمال و اتفاق در این مورد را نمیپذیرند و موبهموی آن رویدادها را اجرای نقشهی ازلی و ابدی تاریخ و ضرورت تاریخی میدانند؛ امّا همانها، فروپاشی آن اردوگاهها و آن انقلابات را توطئهی امپریالیسم و مزدوراناش میدانند و در این میان، حتا آن عدهی منصف ِ آنها نیز که انحرافات آن نظامها را کموبیش پذیرفتهاند، آن انحرافات را نیز در واکنش به همان توطئهها و عکسالعمل ِ ناگزیرانهی جزیرهی سوسیالیسم در اقیانوس سرمایهداری دانستهاند؛ و هیچکدام از خود نمیپرسند که وقتی دورتادورمان را سرمایهداری گرفته و هر نظام سوسیالیستی که در این میانه شکل بگیرد یا شکست میخورد و یا منحرف میشود و به دیکتاتوری و بربریت میکشد، آیا برپاداشتن آن نظام، "صحیح" است؟ و آیا اینجا قرار نیست فرمول همیشه در چنتهی "ضرورت تاریخی" عمل کند؟ جالب است که: چپ همیشه بر اساس ضرورت عمل میکند اما راست همواره بر اساس توطئه!!
6- ایشان همچنین مینویسد: " روشنفکر منادی و تصويرگر دنيای آينده و بنابراين تحولخواه و به ناگزير، رو در روی قدرت ِ مستقر است. اين نقش و عملکرد اجتماعی روشنفکر تنها در ارتباط با آن طبقات و نيروهای اجتماعی معنی میيابد که داراي رسالت تاريخی باشند." عجبا!! آنکه منادی و تصویرگر دنیای آینده است، یا باید غیبگو و رمّال باشد که شارلاتانی بیش نخواهدبود؛ و یا اینکه بیماری روانی است. و عجیبتر آنکه "تحوّلخواه"بودن یک روشنفکر نیز از همین غیبگویی ناشی میشود: پس یک روشنفکر چون آیندهگو و تحولخواه است، ناگزیر است که هماره در مقابل قدرت مستقر بایستد، یعنی یک روشنفکر، همیشه مخالف، و یا بهتر بگوییم، همیشه مخالفخوان است: آیهی یاسخوان. این تلقی از نقش روشنفکر و این فهم از معادلات قدرت سیاسی و ادارهی نظام اجتماع، آنهم در این زمانه و عصر، چنان خیالی و فوق آنارشیستی است که جز به یک شوخی نمیماند. و نکتهی بسیار عجیبتر در همین نقل قول، درک و کشف رسالت تاریخی یک طبقه است که گویا روشنفکر با موفقیت در آن، میتواند و باید با ایفای نقش مقدّر خویش، رهبری آن طبقه را به دست بگیرد و "پیشاهنگ"اش شود: یعنی همان تز صد سال پیش ِ بلشویکی که از آن جاها گذشت و به این جاها رسید. پیشنهاد میکنم، یک بار دیگر هم ایشان به همان روزهای اکتبر مراجعه کنند و نقدهای کوبنده، سوسیالیستی و مارکسیستی اصیل پلخانوف ِ بزرگ و مارتوف فسادناپذیر و فرهیختهی منشویک را بخوانند تا بدانند که همانوقتها هم بزرگان و خردمندانی بودهاند که با داشتن پشتوانهی غنی فرهنگ مارکسیستی، چنین تلقیها و توهمات سادهانگارانهای را رد میکرده اند و چنان آیندهی محتومی را که دیدیم و خواندیم و شنیدیم، پیشاپیش میدیدهاند، بیکه بخواهند رهبری طبقهای را "مصادره" کنند. روشنفکر که رهبر نیست استاد عزیز: روشنفکر، آگاهیخواه و آگاهیده است، بیکه به چارچوب فکری ِ پیشاندیشیدهای سرسپرده باشد؛ و هر زمان که احساس کند اشتباهی مرتکب شده، حرفاش را پس میگیرد و به اشتباهاش اعتراف میکند: کاری که یک رهبر، هیچگاه قادر به انجاماش نیست. آنطور که شما میگویید، وظیفهی روشنفکر آن است که "بگردد" و "کشف کند" که آن طبقهی برگزیده چه میخواهد؛ و آنگاه همان را بخواهد: روشنفکر پیرو هیچ تودهای نیست؛ که هیچ پیروی، روشنفکر نیست.
7- این تکّهی مقالهی ایشان را هم بخوانید که دربارهی چند اشارهی ادبی عباس میلانی به ادبیات ایران (و از جمله به چند داستان هدایت) نوشته و سخت جالب است: " آدم بیدرد و ناپاک نمیتواند به اين کيفيت و اين توانائی برسد. ايکاش اين منتقد همه فن حريف که همزمان در ايدئولوژي و سياست و ادبيات و هنر و جامعه شناسي و اقتصاد و فلسفه و… اظهار نظرهای شبه فاضلانه میکند، به جای اين همه توانسته بود يک قصهی کوتاه، فقط يکی مانند هدايت بنويسد که در ترازوی داوری و استقبال جامعهی ادبی همسنگ همان قصههای سست و ضعيف هدايت باشد و آنوقت دربارهی هدايت اظهارنظر میکرد." زرافشان از سویی میلانی را متهم به اظهار نظر دربارهی همهچیز میکند و از سوی دیگر، حود نیز به همهی اظهارنظرهای او جوابهایی چنین متقن و مطول میدهد: آیا جوابهای خود زرافشان نیز مشمول همین حکم خودگفتهی ایشان نیست؟ تازه! مگر قرار است هر که دربارهی داستانی اظهار نظر و احتمالن انتقادی کرد، خود نیز باید بتواند داستانی مشابه و یا بهتر از آن بنویسد؟ و اصلن توانایی نوشتن داستان چه ربطی به پاکی و دردمندی نویسندهاش دارد؟ بد نیست ایشان کمی هم نوشتههای منتقد برجستهی ادبی ِ کمونیست، گئورگ لوکاچ را بخواند که چگونه سیر پیدایش و تحول رماننویسی نویسندهگانی چون دانیل دفو (خالق "روبنسون کروزو"ی مدافع سرمایهداری)، بالزاک ( خالق رمانهای بزرگ بورژوازیمدار، با آن زندگی غریب و آن حرص و آز اشرافخواهانه)، رودیارد کیپلینگ ( مدافع استعمار) و ... را بررسی میکند و به ستایششان مینشیند.
***
پایان بخش دوم
خالد رسولپور
***
بخش اول این یادداشت:
آدرس حقیقت را میدانید؟