بعد از يك عمر دوستی
تصميم گرفتند ملاقاتی با هم داشته باشند. قرار گذاشتند كه در يك روز و يك ساعت در پاركِ شهر با هم ديدار كنند. آن روز و آن ساعت فرا رسيد. هر دو سر ساعت در محل ملاقاتشان در پارك زير مجسمهی سر گاوی، حاضرشدند. در همان نقطه درجا زدند. از آن نقطه به نقطههای ديگر سرك كشيدند. به موازات هم، از كنار هم گذشتند. خستهاشان شد. هر كدام از نيامدن آن يكی نااميد شد. ساعتها از آن ساعت مقرر گذشت. اين وسط يك بیدقتي از جانب دو طرف صورت گرفت:
آنها بعد از يك عمر دوستي، مشخصات ظاهریشان را از هم مخفی كرده بودند. آن هم مشخصاتِ بارز ظاهريشان را: شاخ ِ روي سرشان.
***
بعد از اين كه هر دو از آمدن ديگري كاملن نااميد شد، به سرعت پارك را به مقصد خانهاشان ترك كردند. سوار اولين تاكسیای كه جلوی پايشان ترمز كرد شدند. فرصتی پيدا شده بود تا در مورد اتفاق گذشته فكر كنند. هر يك از دست ديگری كلافه بود و نمیخواست سر به تنش باشد. در دلشان به آن يكي بلند بلند فحش میدادند و گاهی فحش از لايههاي زيرين ذهنشان دهن باز میكرد و چشم راننده تاكسی را از توی آينهی جلو به خودش جلب میكرد. تاكسی هر چه به خانهاشان نزديكتر میشد، اين سئوال در شكلها و اندازهها و رنگهای مختلف بيشتر در ذهنشان نقش میبست:
الان بايد چه كار كنم؟
***
هر يك سالهاست با سر نزدن به يك *death@death.com، يكی از آشويتسهای خصوصيشان، خيال میكند تنها خودش جوابی براي سئوال پيدا كرده است.
شيراز /تابستان 86
*شعرِ پنجاهمين سالِ يك death.com@death.com ( رضا براهنی )
×××
ديپلمات
من با پدرم تنها زندگی میكنم. مادرم خيلي سال پيش مرد؛ وقتي هنوز زبان باز نكرده بودم. دليل مردن مادر را نميدانم. يعني هيچ وقت دليلش را از كسي نپرسيدم. شايد كم حرفيام دليل قانع كنندهاي نباشد. اما بايد بگويم هيچ چيز در اين جهان نيست كه برايم آن قدر هيجانانگيز باشد تا در موردش سئوال كنم. در دوران كودكيم، شبها قبل از خواب، پدرم برايم داستانهاي عجيب و غريبي از توي كتابها ميخواند. و قبل از اين كه داستان به پايان برسد، يا خوابم برده بود يا پشتم را به پدر ميكردم و پتو را روي سرم مي كشيدم كه يعني بس كن ميخواهم بخوابم. بعدها تصميم گرفت مرا همراه خودش، به كشورهايي كه براي ماموريت ميرفت، ببرد. در عرض چند سال همراه پدر به كشورهاي زيادي سفر كردم. به مكانهايي ميرفتيم كه بچههاي زيادي هم سن و سال من به آن جا ميآمدند. همهی آنها شگفتزدگي خودشان را با انبوه سئوالاتي كه از والدينشان ميپرسيدند بروز ميدادند. با ورود ما به هر مكان ديدنياي، پدرم قيافهی حق به جانبي ميگرفت و همان طور كه نگاهش را بين من و آن مكان جابهجا ميكرد، ميپرسيد:
به نظرت شگفتانگيز نيست؟
يا
نظرت در مورد اين مكان چيه؟
و من هر بار يا شانه بالا ميانداختم و يا بِروبِر به صورت پدرم زل ميزدم. يك بار كه پدرم از اين رفتار من حسابي كفري شده بود، همان وقت كه به جاي جوابي به صورتش خيره شده بودم، يك سيلي محكم بر صورتم زد. آن آخرين سفري بود كه همراه با پدرم بودم. بعد از آن پدرم دست به كارهاي ديگري هم زد كه مرا هيجانزده كند. مثلِ خودش را به مردن زدن! شب بود. روبروي پدر كه مشغول تماشاي يك برنامه مستند بود بر روي كاناپه نشسته بودم. مستندي از سفرهاي رئيس جمهوري. ناگهان پدر دستش را محكم بر روي قسمتِ چپ ِ سينهاش گذاشت و آن را چنگ زد. بعد از روي كاناپه خودش را بر روي زمين انداخت و انگار مثل اِلِدرايور* چشمش از حدقه در آمده بود كه آن طور دست و پا ميزد. اين درست زماني بود كه مستند به نقطهی هيجانانگيزش رسيده بود. بله! هيجانانگيز! نميتوانستم به پدرم بگويم در مردنت چند دقيقه تاخير بينداز تا مستند تمام شود. پدرم همين طور دست و پا ميزد و در آخر آه بلندي كشيد و خودش را كاملن به مردن زد. مستند هم چنان ادامه داشت: رئيس جمهور با لباسِ نارنجي رنگِ ماموران شهرداري به پشت تريبون رفت تا سخنراني كند.
×××
يك سالي است با پدرم، همان طور كه خودش را به مردن زده، به تماشاي مستندهايي از سفرهاي رئيس جمهور مينشينيم. پدرم تصميم گرفته مردنش را تا پايان دورهی رئيس جمهور به عقب بياندازد. با هر بار ديدن مستندهاي رئيس جمهور من هيجان زده ميشوم و سئوالات زيادي برايم شكل ميگيرد كه پدرِ مردهام با صبر و حوصله فراوان به آنها جواب ميدهد. پدرم هر بار فرصت كند ميگويد من سياستمدار قابلي ميشوم. هنوز موقعيتش پيش نيامده به پدرم بگويم، قلبش سمتِ راستِ بدنش است.
شيراز/ پاييز 86
* كاراكتر زنِ يك چشمِ فيلمِ بيل را بكش ساخته كوئنتين تارانتينو
×××
يك داستان ِ پنج ساله با مشخصات زير
پسر مورد علاقهام پنج ساله است، در ازاي لطفی كه من در حقش كردهام، ميخواهد لطفی در حقم كند. او به خواست من، قرار است فرداي داستانی كه پنج سال است ميخواهد تمامش كند، رسمن به خواستگاريم بيايد. او اولين پسري است كه من وارد زندگياش شدهام. آن هم درست روزي كه قدم در كتابفروشي تازه افتتاحشدهاي گذاشتم كه در تمام قفسههايش يك كتاب تكرار شده بود و لاي تمام كتابها يادداشتي از پسري كه پنج سال است وقت نميشود ببينمش:
_ با شماره زير تماس بگيريد. به كمكتان احتياج دارم!
شماره تلفن:( * )
در 5 سال گذشته، هر روز ما با هم در تماس هستيم. هر روز دليل نيامدن روز قبل را ميپرسم و او هر بار غيب شدن ناگهاني قهرمان را در اوج داستاني كه از پنج سال پيش شروع به نوشتنش كرده، دليل نيامدنش عنوان ميكند. در پنج سال گذشته من هر روز بدون هيچ دليلي گوشي را قطع ميكنم و ذهنم همزمان در تلاقي ذهن مشتريان پنج سال پيش كتاب فروشیاي تازه تاسيس به اين نتيجه ميرسد كه پسر لاي كتابمانده همزمان چند داستان ِ پنج ساله با مشخصات نامعلوم را تكرار ميكند.
* (: **
** كد جاوا اسكريپت مخصوصِ صورتكی خندان
شيراز/ پاييز 86
×××
دود
اتاق من يك قاب دارد كه رو به آسمان باز ميشود. او هر بار كه زنگ ميزند، من مشغول تماشاي قاب هستم. بعد از سلام و احوالپرسيهاي معمول او ميپرسد كه من مشغول چه كاري بودم و من در حالت درازكش، كش و قوسي به بدنم ميدهم و يك دروغي سر هم ميكنم. بعد از آن دروغ، نه از سر كنجكاوي، از اين كه حرفي زده باشم از او ميپرسم كه مشغول چه كاري بوده است. او هر بار ميگويد مشغول تماشاي قاب است. و من هر بار ميخواهم در مورد رنگ قابش بپرسم او علاوه بر رنگ قاب خيلي چيزهاي ديگر در مورد قاب ميگويد. بعد صداي سوت قطاري ميآيد و من سرفهام ميگيرد. همان موقع است كه او در بين سرفههاي من خداحافظي ميكند و تماس قطع ميشود.
×××
از آخرين خداحافظي او كه در دود قطار گم شد روزها ميگذرد و در قاب اتاق من، مثل هميشه، هيچ چيز پَر نميزند. تصميم ميگيرم كه اتاقم را عوض كنم. ترمز اضطراري قطار را ميكشم و قطار بعد از چند لحظه در دل كوير ميايستد. مامور قطار كه مردي چهارشانه با كلاه آبي بر سر است درِ قطار را برايم باز ميكند. ستارههاي كوير در قطار سر ريز ميشود. قطار سوت ميكشد و انگار صداي مامور قطار، كه سرش را از قاب بيرون كرده، از توي اگزوز قطار بيرون مي آيد:
_ اي بابا! تو هم كه مال ِ اينجا نبودي.
×××
او چند سالي ست كه در كافهاي در كوير كار ميكند. تنها مشتري كافه من هستم. قهوه ميخورم و سيگار ميكشم. تنها كارم چك كردن ليست مسافران آسمي قطارهايي است كه شبانگاه از اين مسير ميگذرند. در اين چند ساله مسافري با چنين عارضهاي در هيچ كدام از قطارهاي شبانه نبوده است. ولي با اين وجود شب كه او كافه را تعطيل ميكند با هم تا كنار خط ريل قطار پياده ميرويم و آن جا مينشينيم تا شايد قطاري بايستد، و در دود قطار، كسي كه سرفه ميكند به طرفمان بيايد؛ تا جاي من مشتري كافه شود و من بتوانم در كنار او كافه را بچرخانم؛ تا ستارهها در كوپهها سر ريز شوند.
شيراز/ پاييز 86
×××
مريخ
فيلتر سيگار را كه در راه آبِ حوضِِ كوچكِ حياط انداخت، درست هفتاد ساله هستم كه بيدار ميشوم. تشنهام است و پدرم آن قدر بيتاب كه باز يادش ميرود شيرِِ آب را باز كند. بعد صداي پاي پدرم را ميشنوم كه بعد از چند بار كشيده شدن به روي زمين قطع مي شود.اين تمام تصوير استاندارد پدرم است كه سالي يك بار در شب تولد من شكل ميگيرد. بيش از اين نميتوانم بگويم؛ تا فردا كه ماموران آتش نشاني، صبح زود، كنار حوض ميايستند:
تصوير: فيد
صدايي كه انگار از ته چاه بيرون ميآيد: آقا از ما چه كمكي بر ميياد؟
صدا –ِ پدرم كه انگار ته چاه گير كرده: لطفن بچهی من را نجات دهيد؟
همان صدا –ِ اولي: اوه... پس چرا معطليد؟ بگوييد بچهاتان كجاست؟ چند سالش است؟
هميشه به خيالم پدرم در اين زمان لبخند ميزند و بعد صدا –ِ پدرم: بله ببخشيد. بچهی هفتادسالهی من توي اين راه آب گير كرده.
تا چند لحظه هيچ صدايي
بعد
همان صدا –ِ اولي: شما ما رو دست انداختيد آقا؟
بدون هيچ مكثي صدا –ِ پدرم كه انگار كسي در چاه دنبالش كرده: نه نه نه من ...مَـ
نه صدا –ِ اولي نه صدا –ِ پدرم، صدايي آرام، كه حتا چاه هم به دادش نميرسد: آرام باشيد لطفن و براي ما واضح توضيح دهيد چه اتفاقي براي بچه افتاده؟
صدا –ِ پدرم: بچهی من در ته اين راه آب گير كرده و شما به جاي سرو كله زدن با منِ هفتاد ساله، زودتر او را نجات دهيد.
همان صدا –ِ اولي: آقا شما تا همين جا هم بسيار وقت ما را گرفتيد.
بعد از مكثي كوتاه، همان صدا: برويم.
صدا –ِ پا چند صدا –ِ با صدا –ُ بي صدا كه آرام دور ميشوند.
×××
اصرارم به ماموران آتشنشاني بیفايده بود. آنها به هيچ قيمتي حاضر نميشدند شيلنگی را كه به مخزن آب وصل بود، در راه آب فرو كنند. بعد از رفتن ماموران در اتاقم پشت ميز مينشينم. به كاغذ سفيدِ روي دستگاه تايپ نگاه ميكنم. كاغذ را بر ميدارم. تاه ميزنم. در پاكت نامهاي ميگذارم. و بعد آن را داخل راه آب حوض مياندازم.
×××
مثل هميشه بچه خودش را آماده كرده بود تا نامهی پدرش را دريافت كند. نامه را كه به دستش رسيد باز كرد. در پاكت نامه خزيد. در سفيدي صفحه كه گم شد، پدرش كنار دستش نشسته بود. مثل هميشه پدرش زودتر رسيده بود. پدرش را بوسيد و گفت:
بوي سيگار مي دي قول بده ديگه سيگار نكشي؟
پدرش هيچ نگفت.
شيراز/ پاييز 86
×××
جاي ِ خالي ِِ اسم
مادر بر روي زمين نشسته بود و گل كلم را داخل شيشه ميانداخت. هرازگاهي سرش را بلند ميكرد و خندهاي تحويل من _كه غرق در نگاهش بودم _ ميداد. فاصلهامان آن قدر بود كه بتوانيم فكر ِ هم را بخوانيم.
: يك بار پرسيدي: چرا ترشي نمياندازي. گفتم: ترشي اُمد نياُمد داره. ميترسم به من نياد.
ذهنم را آن قدر خط خطي كردم تا فكرم ناخوانا باشد.
------ب-------؛-؟!---ع----س---- - --يب---- س - - - -به - ------------- .
خنديد وُ رفت تا شيشه ترشي را در انبار بگذارد. در ِ خانه را كه باز كردم بلند گفتم: خداحافظ. و پا بيرون گذاشتم. خداحافظي مادر در لاي در ماند. خداحــ
×××
_ سل ـــ
به خيالم مادر بود كه بر روي صندلي راحتي _ در زير درخت انجير_ نشسته بود. دخترك كوچك بود وُ جواب سلام نيمهكارهی من را، همان طور كه پاهاي لخت ِ آويزان ماندهاش را _ ميان زمين و هوا _ تكان ميداد، داد. انگشتِ اشارهاش را به سمت خودش در كف دست جمع كرد و گفت: بيا جلوتر. كلاغي پر زد و غار غارش هم به دنبالش. آن قدر اين حرفش را تكرار كرد تا باهاش صورت به صورت شدم. لبهايش را بر روي لبهايم گذاشت. بوسيدم. بوسيدمش. دهانش بوي سير ميداد.
×××
دهانش يك عمر است بوي سير ميدهد. از مخلفات ترشي فقط سيرش را دوست دارد. وقتي ميبوسمش ميخندد و میگويد: ببخشيد ولي ترشيهاي مادرت خيلي خوشمزه است. ديالوگ استاندارد يك عمر زندگي ما همين است. بر روي سينهام كه خوابش ميبرد، فكر ميكنم چه قدر دختر خوش قلبي است. با اين كه ديگر ترشيده شدهام، ولي هنوز مرا ترك نكرده.
دختر در خواب ميخندد.
شیراز/ پاییز 86