داستان‌ها و یادداشت‌های خالد رسول‌پور
  صفحه اول   |   RSS   |   تماس

 

   

  آرشیو موضوعی
♣  درباره‌ی من و رمزآشوب
♣  داستان‌ها(15)
♣  داستانک‌ها(31)
♣  یادداشت‌ها(87)
♣  ترجمه‌ها (3)
♣  هیچکدام(3)
♣  از زبان دوستان (23)
♣  از زبان ديگران(21)
♣  آرشیو هر هفته یک نویسنده
♣  آرشیو ده‌ ماهه مجله رمزآشوب
  آخرين مطالب سايت
♣  یوسف‌آباد خیابان سی‌ؤسوم
♣  سین‌خوانی ِ حس‌ها!
♣  هيچكاك، زير ناخن‌هايي كه يكي‌يكي بر دسته‌ی مبل فرود مي‌آيند!
♣  یادآوری چند تز ِ پیش پا افتاده به یک دوست ِ داستان‌نویس
♣  روسیاهی ِ گذار!



دانلود مجموعه داستان
"روسپی زیر ِ ناخن"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور



دانلود مجموعه یادداشت
"در آشوب رمزها"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور




مطرود


نصور، آرشیو مقاله های فارسی


بخش پیوندهای سایت، در حال بازسازی می‌باشد







از شعار تا عکس

 

یک شعار چگونه ساخته‌می‌شود؟ چه کسی شعارها را می‌سازد؟ شعارهای قبل از انقلاب را یادتان هست: مثلاً " نان، مسکن، آزادی"؟
ظاهراً، کسانی، برای جمع‌کردن مردم به دور یک محور خاص، مرتب شعار تولید می‌کنند. البته این سنتّی است که احزاب چپ ِ سنتّی! باب‌اش کردند. در انتهای هر کنگره‌ای و هر اعلامیه‌ای، شعاری جار زده‌می‌شد که بیان‌گر ِ خواست‌های تبلیغی ِ آن احزاب بود. حتّا بلشویک‌های روسیه هم با شعار ِ نان، صلح، آزادی به حکومت رسیدند.
توده‌ی انبوه را با شعار می‌فریبند. توده‌ی انبوه، حوصله‌ و مجال ِ گوش‌دادن و فهمیدن ِ دلایل و راهکارهای کارشناسانه‌ی رسیدن به صلح یا نان یا آزادی را ندارد. توده‌ی انبوه، مُدام در جستجوی امام‌زاده‌ا‌‌ی دم ِ دست و نزدیک به روستای خویش است تا از او معجزه بخواهد و ببیند. جالب این‌که همین توده‌ی انبوه، وقتی می‌خواهد کسی را متوجه خالی‌بندی‌اش می‌کند، به او می‌گوید: "شعار نده!"؛ ولی خود، همیشه دنبال ِ شعارهایی که برای فریفتن‌اش ساخته‌اند می‌دود، می‌خزد، می‌کُشد و کشته‌می‌شود.

... هر روز بهتر از دیروز!


این "حافظه‌ی تاریخی" هم از آن مغالطات است! مردم ما چه حافظه‌ی جمعی از تاریخ‌شان دارند؟ نکند همین کودتای مضحک 28 مرداد هم بخش یا تنها بخش ِ حافظه‌ی تاریخی ما باشد که پنجاه-شصت سال است بلغور می‌کنیم و به زمین و زمان فحش می‌دهیم و از عالم و آدم بدهکار شده‌ایم که: داشتیم آدم می‌شدیم و نگذاشتند؟! اصلاً خود انقلاب بهمن در حافظه‌ی تاریخی ما چه ردّی جا گذاشته و چه درسی به توده‌ی انبوه ایرانی داده؟ یا سال‌های دهه‌ی شصت؟ مگر شصت و چند سال پیش و در دهه‌ی بیست شمسی تجربه‌‌ای نیمه‌دموکراتیک نداشتیم در سیاست و مملکت‌داری که منجر به حکومت مصدق شد؟ کجا شد پس آن‌همه حادثه و زمان تاریخی که قرار بود در حافظه‌ی تاریخی ما رسوب کند؟ انصافاً دیدگاه‌های احزاب و گروه‌ها و نخبه‌گان کنونی ما چه تفاوت‌های اساسی ِ ناشی از گذر ِ تاریخ و مراحل تاریخی با دیدگاه‌های اسلاف آنان در بیست-سی-چهل-پنجاه-شصت سال پیش دارد؟ ما هنوز حتّا نتوانسته‌ایم تکلیف‌مان را با شخصیت‌های تاریخی‌مان روشن کنیم! آیا تشتّت و تضادّ ِ آرای ابلهانه‌ای که ما ایرانی‌ها درباره‌ی شیخ فضل‌الله نوری و بهبهانی و میرزا آقاخان کرمانی و ملکم خان و آخوندزاده و مستوفی و فروغی و مصدق و ... داریم، در میان ِ (مثلاً) فرانسوی‌ها هم صادق است درباره‌ی میرابو و روبسپیر و ولتر و زولا و دوگل؟


چند روز پیش، دوست ناشناسی (با نام حمید)، در کامنتی برایم نوشته‌بود که ادبیات ِ نوشته‌ام (درباره‌ی فاجعه‌ی حلبچه)متعلق به دهه‌ی شصت است و او حالش از آن به هم خورده‌است. مشابه اعتقاد این دوست، رای ِ تقریباً کم و بیش ِ کتابخوان‌ها و اهل ِ نظر! ایرانی است: یعنی بیش‌تر ما ایرانی‌ها معتقدیم که هر دوره‌ای ادبیات ِ سیاسی و زبانی ِ خویش را دارد (که تا این‌جایش احتمالاً درست است)، و با گذار از آن دوره، باید آن ادبیات را گذاشت در کوزه و آبش را خورد (که این‌جایش مهمل است). جالب این که همین اهل نظر، به راحتی می‌پذیرند که برای فهم آثار ادبی می‌توان سراغ کتاب‌های مقدس چند هزار سال پیش رفت، و برای طبقه‌بندی و تمیزدادن اندیشه‌ سیاسی مدرنی، می‌شود و باید از افلاطون و ارسطو آغازید! مگر کهنه‌گی یا سپری‌شده‌گی دوران و زبان و ادبیات ِ تامس پین یا الکسی دوتوکویل یا هرتسن یا مارکس یا نیچه، به معنای دورانداختن ِ آنهاست؟ غربی‌ها ریشه‌هایشان تا دوردورهای تاریخ‌شان رفته و به همین دلیل، هم‌زمان در گذشته و حال "روان"‌اند و با هیچ "لحظه"‌ی تاریخی‌شان احساس ِ بیگانه‌گی نمی‌کنند؛ اما ما، نه در گذشته‌مان ریشه داریم و نه از "حال" ِ جهان باخبریم؛ پس، چون "گل ِ چیده‌ی در لیوان ِ آبی"، بی‌ریشه و بی‌ارتباط با هیچ خاکی، جوانه می‌زنیم و پژمرده‌می‌شویم. مطبوعات ِ دهه‌ی بیست شمسی را بخوانید تا بدانید در این شصت و چند سال، چه‌قدر عقب‌رفته‌ایم و آن‌وقت‌ها چه چیزها که می‌دانستیم و حالا نمی‌دانیم.



نظر خوانندگان: 9 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است