داستان‌ها و یادداشت‌های خالد رسول‌پور
  صفحه اول   |   RSS   |   تماس

 

   

  آرشیو موضوعی
♣  درباره‌ی من و رمزآشوب
♣  داستان‌ها(15)
♣  داستانک‌ها(31)
♣  یادداشت‌ها(87)
♣  ترجمه‌ها (3)
♣  هیچکدام(3)
♣  از زبان دوستان (23)
♣  از زبان ديگران(21)
♣  آرشیو هر هفته یک نویسنده
♣  آرشیو ده‌ ماهه مجله رمزآشوب
  آخرين مطالب سايت
♣  یوسف‌آباد خیابان سی‌ؤسوم
♣  سین‌خوانی ِ حس‌ها!
♣  هيچكاك، زير ناخن‌هايي كه يكي‌يكي بر دسته‌ی مبل فرود مي‌آيند!
♣  یادآوری چند تز ِ پیش پا افتاده به یک دوست ِ داستان‌نویس
♣  روسیاهی ِ گذار!



دانلود مجموعه داستان
"روسپی زیر ِ ناخن"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور



دانلود مجموعه یادداشت
"در آشوب رمزها"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور




مطرود


نصور، آرشیو مقاله های فارسی


بخش پیوندهای سایت، در حال بازسازی می‌باشد





87/5/11

"کامل" ِ شما

صدای کسی شنیده می‌شود. کسانی دارند صدایی را می‌شنوند.

وقتی که دیگر پر شده‌ای از گوش. از لاله‌ی گوش... و در لاله‌زار ِ لبت، من درخت ِ لجنم که گل می‌دهم از راز. گوش‌هایتان را بگیرید تا نشنوید. از چه می‌نویسی ابله؟ کجای کاری؟ تاریخ دارد از بیخ گوشَت به عقب برمی‌گردد. برو عقب. عقب‌تر. ده دوازده صد سال ناقابل را تا این‌جا خزیده‌ای که جفتک‌زنان خودت را پرت کنی به عقب. تو به طیب ِ خاطر این "طیب خاطر" ِ چرند را پذیرفته‌ای. می‌زنند. کشان‌کشان. شُله‌ی نذری سرریز می‌کند از سر ِ خیابان. تفسیرهای طبقاتی‌اشان را پوشیده‌اند در این وانفسای سوز و پشم. گرمت نشده هنوز.

صدا نکن مرا. آب دهانت روی زیپ شلوارم می‌ریزد.

رشد ناموزون ِ جهان ِ بشری هم از آن قوزهای بالاقوز است. می‌دانی که چوب خدا صدا ندارد.

کتاب جدید رفیق گنادی زیوگانوف پیشوای خطاناپذیر حزب کمونیست روسیه را می‌توانید از این‌جا دانلود کنید و بخوانید: "دولتمردی نابغه، سیاستمداری بی‌همتا، و رهبری توانا". منظور از عنوان طولانی کتاب، رفیق استالین است. حتماً بخوانید تا بدانید که چرا دوستان و مریدان جهانی و ایرانی ِ زیوگانوف، هیچ مشکلی با هیچ دیکتاتور چپ یا راست یا میانه‌ای ندارند به شرط آن‌که دیکتاتور ِ مذکور، حتا به بهای هزاران قتل و جنایت و خیانت، "میهن"‌اش را صنعتی یا نیمه‌صنعتی یا شبه‌صنعتی کند. حتا اگر این دیکتاتور، یک‌سوم کشورش را فدای حفظ قدرت حزب‌اش کند؛ حتا اگر همه‌ی کشور و مردمان‌ کشورش را فدای یک شعار ابلهانه کند.

اَلنَّصرُ بالرُّعب. تنها صداست که شنیده‌می‌شود.

یک جوک اس‌ام‌اسی: روزی پدر ِ دم ِ مرگی، هر سه پسر برومندش را دور خود جمع می‌کند و به هر یک، یک دسته‌بیل می‌دهد و می‌گوید: بشکنید. می‌شکنند. بار دوم به هر یک، دو دسته‌بیل می‌دهد و می‌گوید: بشکنید. می‌شکنند. بار سوم به هر یک، سه دسته‌بیل می‌دهد و می‌گوید: بشکنید. می‌شکنند. بارهای چهار و پنج و شش، به هر یک چهار و پنج و شش دسته‌بیل می‌دهد و ناباورانه می‌گوید: بشکنید. می‌شکنند. پدر ِ ناکام می‌گوید: می‌خواستم شما را نصیحتی بکنم، اما افسوس که خیلی خرید.

تا جایی‌که یادم است، یکی از مواد منشور حقوق بشر می‌گوید: هیچ کسی را نمی‌توان از تابعیت کشوری محروم کرد یا به زور به تابعیت کشوری درآورد. یادم است که در دنباله یا شاید هم پیش‌تر از این فرمایش، آمده که هر کسی مختار است تابعیت کشوری را که نمی‌خواهد رد کند و تابعیت کشوری را که دوست دارد بپذیرد. آقای پهلوی دو سه سال قبل از کله‌پا‌‌شدن، سراپا غرور، گفته‌بود که هر کسی که نظام و دستگاه تمدن بزرگ ایشان را دوست ندارد می‌تواند پاسپورتش را بگیرد و از ایران تشریف ببرد. نیما اگر این‌روزها زنده بود لابد برای دومین بار می‌پرسید که به کجای این شب تیره بیاویزد قبای ژنده‌ی خود را.

صدایم را می‌شنوی؟

عجب شتر چاق و چله‌ای در خانه‌ی شما خوابیده!

اجازه هست؟

 



نظر خوانندگان: 2 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است