پنجرهای باز
پنجرهای باز به روی صحرا و شب
مکان به پچپچه حکایت پیریاش را باز میگوید.
تو نیز در انتظار هیچ، با تاریکی بازی میکنی
انگار بخواهی شب و پرندههایش را بیاشوبی،
یا از تاریکی دامی بسازی برای گرفتن آینده.
بخاری از چکیدن نور، از تاریکی برمیخیزد و شب نیز
با چراغی آبی در کمین زندگی مینشیند.
حتا اگر راهها به هیچ جا هم نرسند، بهانهی کوچ همچنان باقی میماند؛
کودکان ِ سایه در راهند،
پرندههای مهاجر نور برمیدارند،
با آوازخواندن، زمان خویش را خلق میکنند و با پریدن، فضای خویش را.
پنجرهای باز به روی دوری
مکان بر ابدیت تکیه داده،
تو هنوز سکوت به تن داری
میخواهی با خاموشیات، به سخنگفتن شکوه ببخشی؛
بر برگها دست میکشی که رنگ اکتبرشان تغییرکردهاست.
خلاءای که برای گیجکردن اتفاق، در حلقهی زمان جاماندهاست،
کشتگاهی سبز در میانهی شب و روز، که نه با آن انس میگیریم و نه از آن میتوانیم بگریزیم.
زمان حسّی است در خودت
مکان از تو تا ابدیت
حقیقت نیز چون رشتهای از نور در خودت.
اگر بتوانم
1
اگر بتوانم به آغاز ِ آغاز خود بازگردم
خودم فرصتهای خویش را خلق کنم،
خودم شیوهای برای نگریستن خلق کنم
و فرصتی برای اختشدن با مکان و زمان
پیکرم را به سخن درآورم
تا رازهای خود
و رازهای ازلی روح را آشکار کند.
2
اگر بتوانم از بند مکان و زمان رهاشوم و
خاکستر روزهایم را شعلهور کنم
سایهام را چون سجادهای برای اشیاء بگسترانم
و شکلی بدهم به روشنایی و
مجالی به گفتگوی درون،
فصلی خلق کنم: برای مرگی دیگربار
برای حیرت و عشق
برای رهایی خیال و
تولّدی دیگربار.
3
اگر بتوانم به روی خودم باز شوم و
با زبانی دیگر با خود سخن بگویم
بهسخندرآمدن رازهای درون را بفهمم و
و هر رج پیکرم را با هارمونی روح الفت دهم.
4
من شما بودم. همهی شما بودم و
خودم نبودم!
خود ِ کودکم
که آغوش مادر را گم کردهاست
که کودکیام در جادههای یخبستهی شب جاماندهاست.
من شما بودم و خودم نبودم
اگر بتوانم
تنها خودم باشم!
5
از کنارههای خودم تراوش میکنم
چون موج بر صخره
یا چون دریا بر ساحل.
اگر بتوانم راه را گم نکنم
تا به درون خودم برسم.
6
آیا چیزی برای من ماندهاست؟
تن و روحم چهقدر آشنای هماند؟
آیا از گذشتههایم چیزی ماندهاست؟
7
در حضور نور
چون غنچهای خوابآلود میشکفم
دستهایم را با شبنم روزهایم میخیسانم
و گونههایم را با شک و آفتاب.
آه! اگر بتوانم
خودم را بفهمم و با خودم بسازم
یا تا میتوانم، از خودم بگریزم.