برای ماهزاده امیری
1- تاثیر ِخواندن یک داستان از یک نویسنده با تاثیر ِخواندن یک مجموعه داستان از هماو، بسیار متفاوت است. من فکر میکنم داستان کوتاه، از آنجا که متنی است مستقل، باید در کتابی، مستقلاً چاپ شود؛ همانطور که در مجلهای مثلاً؛ یا در سایتی. یعنی بدون تاثیرگرفتن از پس و پیشهای داستان یا داستانهای دیگر. من فکر میکنم یک مجموعهداستان، بهتر است مجموعهی چند داستان از چند نویسنده باشد تا هر یک جداگانه خوانده و داوری شوند و تاثیر بگذارند. راست میگوید بورخس، که هر نویسندهای یکی دو قصه بیشتر ندارد، که مدام، و در داستانهای مختلف، همانها را بزک میکند و به نامی نو تحویل خوانندهگانش میدهد؛ بهویژه آنکه، آن داستانها متعلق به دورهای محدود از کار نویسندهگی او باشد، یا دورهای از عمرش. وقتی چند داستان از یک دورهی کاری یک نویسنده در یک مجموعه منتشر شده و پشت سر هم خواندهمیشوند، خواننده احساس میکند که مُدام به آغاز داستان برمیگردد و در مسیری رفته و کوبیدهشده، ناچار از رسیدن به انتهایی پیشبینیشده است. این تجربه، بیش از هر نویسندهای، شاید در مورد خود ِ بورخس، صادق باشد!
2- و انصافاً که بزرگترین نویسندههای دنیا نیز، مشمول حکم بورخس هستند. فرانتس کافکا، در همهی آثارش، تنها یک قصه دارد. و همینطور داستایفسکی، بالزاک، تولستوی، همینگوی، دیکنز مارکز، و... آیا با شنیدن نام هر کدام از این نویسندهگان، بیش از یکی دو فضا یا روایت یا کاراکتر ِ نمونه، در نظرمان مجسم میشود؟ شاید هر انسانی با یک روایت بنیادین زاده میشود، با همان روایت زندگی میکند و زندگیاش را معنا میدهد، و با همان هم میمیرد.
3- در این میان، داستاننویس ِ درونگرا، در نهانکردن ِ روایت ِ مکررش، البته ناتوانتر است. تولستوی و بالزاک و دیکنز و وارگاس یوسا، با انبوه تجربهها و حوادث و کاراکترهایشان، قطعاً در فریفتن خوانندهای که دوست دارد هر بار و در هر تجربهی خواندن، روایتی نو بخواند، موفّقترند تا کافکا و بورخس و بکت و آلن پو، که مُدام با خویشتن ِ تنهایشان ور میروند، از خود میجوشند و در خود میمیرند. و شاید از همینرو ست که در داستانهای گروه نخست با دهها و صدها کاراکتر و نام و نشان روبهرو هستیم امّا در داستانهای گروه دوم، گاه حتا همان یکی دوتا کاراکتر معدود، نه نامی دارند و نه نشانی.
4- جالبتر اینکه اغلب (و نه همیشه) نویسنده هرقدر برونگراتر و اجتماعیتر باشد، "رماننویستر"! هم خواهدبود. حتّا یک نفر از گروه نخست (بالا)، "داستان کوتاه نویس" نیست؛ در حالیکه تقریباً همهی نویسندهگان گروه دوم، "داستانکوتاه نویس"های قدَری هستند و باز تقریباً هیچیک از آنها، رمانهای بزرگ و موفّقی ننوشتهاست! شاید از آن رو که داستان کوتاه، محصول تنهایی و انزواست، اما رمان، زادهی درآمیختن با جامعه و تاریخ.
5- پس آیا چاپ چندین داستان کوتاه در یک کتاب، تنها به صرف ِ کوتاهبودنشان، و اینکه نمیشود یک کتاب دو یا سه صفحهای چاپ کرد و فروخت، ستم بر نویسنده نیست؟ اگر بپذیریم که "تاثیر واحد"، همچنان و هنوز هم، اساسیترین مؤلفهی ادبیّت یک داستان کوتاه است، آیا نویسندهی داستان کوتاه حق ندارد که در یک کتاب، تنها یک داستاناش را منتشر کند تا اثرش (که هیچ دست کمی از یک رمان ندارد و حتا بر خلاف رمان، همهی عناصرش در خدمت تاثیری واحد چیدهشدهاند)، مستقلاً مورد خوانش و داوری قرار گیرد؟
6- و چه مضحک مینماید وقتی منتقدی، در بررسی یک کتاب ِ شامل چند داستان ِ کوتاه، مینویسد "زبان ِ داستانهای این مجموعه" یا "شخصیتهای داستانهای این مجموعه" و... و البته کسی هم نیست که بگوید: های! هر داستان کوتاه، یک اثر مستقل ادبی است که باید مستقلاً و تنها با مولفههای درونی خود سنجیدهشود؛ نه در یک کلّ ِ بیمعنایی که صرفاً به دلیل ِ کوچکبودن و کوتاهبودن اجزایش، "کل" نامیدهمیشود نه وجه یا وجوه اشتراک آن اجزا!
7- نقد ِ کلی یک مجموعه داستان، یک کار ژورنالیستی است نه ادبی. کاری که تنها از یک ژورنالیست ِ اهل ِ داستانخوانی برمیآید که احتمالاً در روزنامه یا مجلهای شاغل است که در کنار ِ بخشهای اساسی ِ خبری و تحلیلی ِ روزنامه، بخش کوچکی را نیز به ادبیات اختصاص دادهاست. کار آن منتقد، به اندازهی همان بخش، کوچک است.
8- میخواستم دربارهی مجموعه داستان "ماه سربی" (نوشتهی ماهزاده امیری) چیزی بنویسم، که فکر کردم اول مقدّمات بالا را بگویم تا بعدترک، یک یا دو داستانش را همینجا و در پستهای بعدی، بازخوانم.