داستان‌ها و یادداشت‌های خالد رسول‌پور
  صفحه اول   |   RSS   |   تماس

 

   

  آرشیو موضوعی
♣  درباره‌ی من و رمزآشوب
♣  داستان‌ها(15)
♣  داستانک‌ها(31)
♣  یادداشت‌ها(87)
♣  ترجمه‌ها (3)
♣  هیچکدام(3)
♣  از زبان دوستان (23)
♣  از زبان ديگران(21)
♣  آرشیو هر هفته یک نویسنده
♣  آرشیو ده‌ ماهه مجله رمزآشوب
  آخرين مطالب سايت
♣  یوسف‌آباد خیابان سی‌ؤسوم
♣  سین‌خوانی ِ حس‌ها!
♣  هيچكاك، زير ناخن‌هايي كه يكي‌يكي بر دسته‌ی مبل فرود مي‌آيند!
♣  یادآوری چند تز ِ پیش پا افتاده به یک دوست ِ داستان‌نویس
♣  روسیاهی ِ گذار!



دانلود مجموعه داستان
"روسپی زیر ِ ناخن"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور



دانلود مجموعه یادداشت
"در آشوب رمزها"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور




مطرود


نصور، آرشیو مقاله های فارسی


بخش پیوندهای سایت، در حال بازسازی می‌باشد





87/7/18

سه داستانک

حس

زنم گفت: امروز دلم شور می‌زند.
دستم را گرفت. بغلش کردم. گفت: حس می‌کنم امروز...
گفتم: چی شده عزیزم؟
گفت: حس می‌کنم امروز تو را از دست می‌دهم.
خنده‌ام گرفت. گفتم: بی‌خیال شو.
بی‌خیال نشد. در اتاق را قفل کرد.
گفت: امروز نمی‌گذارم بیرون بروی. باید خانه بمانی.
اما عزیزم... تو خیالاتی شده‌ای.
نه.
بیرون نرفتم. اما زنم دست‌بردار نبود: کنار پنجره ننشین. برو آن گوشه. چاقوی ضامندارت کو؟ دستت نباشد.
چیزی نگفتم. فکر کردم لابد چیزی بهش الهام شده.
می‌گفت: می‌ترسم. می‌ترسم... مرگ پدرم را همین‌طور حس کرده‌بودم. من... نمی‌خواهم تو را هم از دست بدهم.
پنجره‌ها را هم بستم. گفتم: همین‌جا کنارم بنشین عزیزم. تا فردا صبح از کنارت تکان نمی‌خورم.
و تا عصر از کنارش تکان نخوردم. با هم حرف زدیم. از همه‌چیز.
عصر که دیدم دیگر چیزی نمی‌گوید و تکان نمی‌خورد، به طرفش رفتم و شانه‌اش را تکان دادم.
مرده‌بود.
کاش بیرون رفته بودم.

 

پدر

چهارشنبه بود و پدر براي سومين بار مرده‌بود، در طولِ اولين هفته‌ی سالِ نو. اما اين بار كسی برايش گریه‌نمی‌کرد. همسر و تنها دخترش كنارش بودند و مات، خيره به صورتش.
عصر بود و سومين بار بود كه پدر مرده بود.
بارِ اول، جمعه بود و اولين روزِ سال. همه‌ی فاميل براي دفنش آمده بودند. گريان و نالان، به قبرستان بردندش و پدر، با اولين بيلِ خاك كه در گورش ريختند، تكان خورد. می‌خنديد. مثل هميشه ورّاج بود و شوخ. از قبرستان برگشتند. دكتر گفته بود سكته‌ی ناقص كرده‌است. پدر، زنده بود تا دوشنبه، چهارمين روز سال؛ و آن روز براي دومين بار مرد. ناباورانه و منتظر، به قبرستان بردندش. نيم ساعتي بر زمين ماند تا اگر خواست و توانست، زنده شود. اما نشد. داخل قبر كه خواباندندش، با اولين بيل خاك كه بر رويش ريختند تكان خورد. بيرونش آوردند. می‌خنديد. از قبرستان برگشتند. پدر شوخ‌تر از هميشه بود. می‌گفت آمده زن و دخترش را هم ببرد و اين‌بار بدونِ آن‌ها نخواهدرفت.
قوم و خویش‌ها رفتند. باز آن‌ها ماندند و خلوتِ كوچكشان در اولين روز‌های سالِ نويی كه مثل همیشه، فقط در آن چند روز نو بود.
اين بار چهارشنبه بود و سومين بار بود كه پدر می‌مرد. مادر و دختر خيره اش بودند و گاه صدايش می‌زدند و او هنوز هم مرده بود.
صبحِ پنجشنبه فرارسيد و بعد، ظهرِ پنجشنبه. درها و پنجره‌ها كيپِ كيپ بودند و در بيرون، اولين بارانِ سالِ نوي شمسی می‌باريد.
عصرِ پنجشنبه هم فرا رسيد و مادر و دختر، هنوز كنارش بودند و ديگر صدايش نمی‌زدند.
باران بی‌امان می‌باريد و به پنجره‌ها می‌كوفت. ناگهان چشم‌های مادر پر از اشك شد. دخترك به صدای تنهايی حقيرشان گوش می‌داد.
مادر گفت: ما را هم می‌خواهد با خودش ببرد.
دختر چیزی نگفت.
مسلّما" اگر روز جمعه هم، همين‌طور باران ببارد، هيچ‌كس نخواهددانست كه پدر و مادر و دختر، ديگر در خانه نيستند.

 

مجوز ِ کتاب!

شب بود كه سايه‌ها آمدند.
شب بود و حتا ماه هم در آسمان بود.
سايه‌ها هيكل‌هایی تنومند داشتند. گاه در هم گم‌می‌شدند و گاه از هم پيدا.
به آرامی و بدون دغدغه، از خيابان‌های خالی و تاريك گذشتند. سايه‌ی چند كاميون به دنبالشان بود.
آمدند و دور بزرگترين ميدانِ شهر، سايه‌ی دیوارها و سقف‌های پیش‌ساخته را خالی‌كردند و دست به كار شدند. بر مساحتِ فلكه، سايه‌ی قصری را ساختند كه سايه‌ی پنجره‌هايش در سياهی ابرها گم می‌شد. حتا فراموش نكردند و سايه‌ی دروازه‌ای هم براي سایه‌ی قصر ساختند.
به آرامی كار می‌كردند و چند دقیقه پیش از اذانِ صبح کار را تمام‌کردند تا بتوانند نمازشان را سر وقت بخوانند. سايه‌ی خنده بر لب‌هايشان بود و سايه‌ی شور در دل‌هايشان.
حالا كه قرار است خورشيد در نيايد، بهتر است سايه‌های ساكنانِ شهر، تا ابد، در سايه‌ی قصر محفوظ باشند؛ و اين به هيچ غريبه‌ی فضولی مربوط نيست. 



نظر خوانندگان: 5 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است