داستان‌ها و یادداشت‌های خالد رسول‌پور
  صفحه اول   |   RSS   |   تماس

 

   

  آرشیو موضوعی
♣  درباره‌ی من و رمزآشوب
♣  داستان‌ها(15)
♣  داستانک‌ها(31)
♣  یادداشت‌ها(87)
♣  ترجمه‌ها (3)
♣  هیچکدام(3)
♣  از زبان دوستان (23)
♣  از زبان ديگران(21)
♣  آرشیو هر هفته یک نویسنده
♣  آرشیو ده‌ ماهه مجله رمزآشوب
  آخرين مطالب سايت
♣  یوسف‌آباد خیابان سی‌ؤسوم
♣  سین‌خوانی ِ حس‌ها!
♣  هيچكاك، زير ناخن‌هايي كه يكي‌يكي بر دسته‌ی مبل فرود مي‌آيند!
♣  یادآوری چند تز ِ پیش پا افتاده به یک دوست ِ داستان‌نویس
♣  روسیاهی ِ گذار!



دانلود مجموعه داستان
"روسپی زیر ِ ناخن"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور



دانلود مجموعه یادداشت
"در آشوب رمزها"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور




مطرود


نصور، آرشیو مقاله های فارسی


بخش پیوندهای سایت، در حال بازسازی می‌باشد





خالد رسول‌پور

داستان:: " اتاق 409 "

                                       
                             

 هر اتاقی مرکز ِ جهان است.
 
                                         ( اوکتاویو   پاز )
 
 
          اتاق 409 را امروز نظافت نخواهند کرد. نه به دلیل ِ این که در انتهای راهرو است و دورتر از دست‌رس. برای زن ِ کک‌مکی ِخدمتکار چه تفاوتی می‌کند اتاقی دور یا نزدیک؟ او مسئول ِ نظافت ِ همه‌ی اتاق‌های طبقه‌ی چهارم هتل است. تازه در اتاق انتهایی بهتر می‌تواند لم بدهد و خستگی در کند؛ چون، تا یکی از ورودی ِ سالن تو بیاید و دنبالش بگردد کلی فرصت دارد که بلند شود و خود را مشغول ِ مرتب‌کردن ِ تختخواب نشان دهد. خود او هم کم‌تر به یاد دارد که ناگهان مسافری در ساعت ِ دو ی بعد از ظهر که ساعت ِ تخلیه‌ی اتاق‌هاست وارد ِ هتل شود و اتاقی بخواهد که حتمن باید در طبقه‌ی چهارم باشد و این تنها اتاق 409 باشد که همان لحظه دارد خالی می‌شود و دیگر فرصتی برای نظافتش نباشد و در مقابل ِ درخواست مدیر هتل که بهتر است مسافر محترم چند دقیقه‌ای صبر کنند تا اتاقشان نظافت شود؛ او بگوید که کدبانوی سخت‌گیری است و دوست دارد خودش اتاقش را تمیز کند و بعد مدیر هتل با لبخندی از سر ِ چاپلوسی و در حالی که گوشه‌ی چشمی هم به فرم ِ مشخصات و شغل ِ مسافر دارد بگوید پس خانم مهندس از همین حالا می‌توانند به اتاقشان تشریف ببرند. زن ِ کک‌مکی ِخدمتکار که آن لحظه و در دل، بر پدر ِ خانم مهندس رحمت می‌فرستد فکرش را هم نمی‌تواند بکند که فردای آن روز ساعت شش و نیم ِ صبح، دهانش از حیرت باز می‌ماند و ساعت نه و نیم بر هر چه مهندس است لعنت می‌فرستد.
        اتاق ِ 409، شب ِ پیش را با پیرمردی صبح کرده که در حال ِ خواندن ِ رباعیات ِ خیام خوابش برده بود و تا لنگه‌ی ظهر بیدار نشده بود. صدای خفه و تو دماغی ِ پیرمرد هنوز لای ملافه‌ها موج خواهد زد که خانم ِ مهندس تو خواهد آمد و همان لحظه که می‌شنودش، بلند خواهد‌خندید و آخرین مصراعی را که دارد زیر ِ بالش پرپر می‌زند، بلندبلند تکرار خواهد کرد که: زان پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما.
       تختخواب ِ به‌هم‌خورده، لیوان ِ نیمه پر از آب ِ روی عسلی ِ کنار ِ تخت، پنجره‌ی باز که فورن معلوم خواهد شد دستگیره‌اش خراب است، سیگار ِ نیمه دود‌شده‌ی افتاده روی موکت ِ کنار ِ رادیاتور، لنگه‌ی به رو افتاده‌ی دم پایی دم در ِحمام که همزادش زیر ِکاسه‌ی روشویی جا مانده است و مصراع‌های ِ جسته‌گریخته‌ی خیام که حتا از داخل ِ دوش ِ حمام هم شنیده خواهد شد؛ خانم مهندس را سر شوق خواهد آورد و او در حالی که سعی خواهد کرد مصراع‌های درهم شده را از هم تشخیص دهد و زیر لب تکرار کند، چمدان ِ کوچکش را از همان دم ِ در پرت خواهد کرد روی تخت، و جفت‌پا و با دو گام ِ بلند تا کنار پنجره خواهد پرید و سرش را بیرون خواهد برد و بینی‌اش را به زور میان ِ نرده های تنگ ِ هم ِ پشت ِ پنجره فرو خواهد کرد و از لای نرده‌ها، حیاط ِ بزرگ ِ هتل را دید خواهد زد که دور تا دور و تا شش طبقه، پنجره ها و نرده‌های مشابه به آغوشش کشیده‌اند.
       اما فردا ساعت هشت و نیم که مدیر هتل، سر ِ کارش خواهد آمد و هنوز یک ساعت خواهدماند به رفتن ِ خانم ِ مهندس از هتل، نه زن ِ کک‌مکی ِ خدمتکار و نه مدیر هتل و نه هیچ مسافری نمی‌تواند هیچ صدای ِ جامانده‌ای را از امشب و امروز و دم‌دمه‌های صبح ِ فردا بشنود و تشخیص دهد. چرا که خانم مهندس و مردی که یک ساعت مانده به نیمه‌شب، در ِ قفل نشده‌ی اتاق 409 را به آرامی باز خواهد کرد و به نرمی ِ یک گربه‌ی نر ِ کمین‌کرده تو خواهد آمد، همه‌ی صداها و تصویرهای هم‌دیگر را خواهند نوشید و حتا ته‌مانده‌ها را هم خواهند لیسید. پس مدیر هتل چاره‌ای نخواهد داشت جز این که گزارش ِ پر آب و تاب ِ زن ِ خدمتکار را باور کند؛ اما بعد از چند دقیقه و با تکان دادن ِ سر بگوید خوب به ما چه؟ به من چه؟ و بعد چشم‌هایش را تو چشم‌های کوچک و دودوزن ِ خدمتکار بدوزد و با صدایی یواش‌تر و لحنی نیمه‌تند بگوید که تو هم بهتر است دهانت را چفت نگهداری، باشه؟ و زن هم با تکان‌دادن ِ سر و مرتب کردن ِ مقنعه‌ی رنگ و رو رفته‌اش چیزی نگوید و تنها دو گوشه‌ی انتهایی ِ لب‌هایش را پایین بکشد یعنی به من چه و شاید هم یعنی عجب دور و زمانه‌ای شده. اما مدیر هتل تصمیم خواهد گرفت خودش سر و گوشی آب دهد، هر چند که فرصت ِ این کار را پیدا نخواهد کرد.
      خانم مهندس هم تو چمدانش رباعیات ِ خیام را دارد. یا خیال می‌کند که دارد. آن را آورده تا نیمه‌های شب با مرد بخواند. و مرد هم به محض ِ آمدن ِ دزدانه‌اش به اتاق و حتا پیش از آن‌که خانم مهندس را که با چشم‌های پر از ترس و شوقش و در لباس خواب ِ شیری‌رنگش که در نور آبی ِ چراغ خواب به آبی ِ تند می‌زند و بر تختخواب و روی آرنج ِ چپش نیم‌خیز شده در آغوش بگیرد، پج پچ خواهد کرد که تو با کی شعرهای خیام را این جا خوانده‌ای؟ با یک پیرمرد؟ و زن خواهد خندید و پج پج خواهد کرد که نه بابا من هم که آمدم این صدا بود، مال ِ مسافر دیشبی است؛ آخر این‌جا را نظافت نکرده‌اند. و مرد پچ‌پچ خواهد کرد که چه اتفاق جالبی. و البته تا آن وقت رسیده کنار تخت و زانوی چپش را روی تخت و چسبیده به رانِ زن گذاشته و سوال ِ زن را که کسی تو را ندید، بی جواب گذاشته و لب‌هایش را به موهای او رسانده است.
        آن دو به صدای بلند با هم حرف نخواهند زد. از راهرو خواهند ترسید و صدای گاه‌گاهی ِ پایی یا لندیدن ِ زیر لبی ِ مسافر یا خدمتکاری که انگار خواب ندارد. جز همان چند کلمه‌ی فاصله‌ی میان در ِ اتاق تا تختخواب، همه‌ی حرف‌هایشان را در گوش هم پچ پچ خواهند کرد، لای موهای هم، لای پاهای هم، لای زیر بغل‌های هم، لای سینه‌های هم. و بدن‌هایشان پر از زمزمه‌ها و پچ پچ‌های هم خواهد شد.
        اتاق پر از پچ‌پچه خواهد شد. پر از نفس نفس زدن‌های هراس‌آلود. و گاه رباعی ِ ناتمامی از خیام در گوش‌هایشان هیس هیس خواهد کرد. به صدای تودماغی ِ پیرمرد، گاه خواهند خندید. در فاصله‌های کوتاه ِ کنار ِ هم نبودن‌هاشان که گاه مرد تا لب ِ پنجره خواهد رفت تا دزدانه و نیم‌خیز دستگیره را درست کند و گاه، زن چمدان ِ کوچکش را به دنبال ِ کتاب ِ رباعیات ِ خیام خواهد گشت و نخواهدش یافت، صداهای ضعیفی خواهد آمد: بچه‌ی از خواب مانده‌ای در اتاق ِ بغلی، پیشخدمت ِ خسته‌ای که ساعت ِ دوی شب هم دارد برای اتاق روبه رویی ِ ابتدای سالن قهوه می‌برد و زیر لبی چیزی می‌گوید، شرشر ِ دور و نامعلومی که  از حمام ِ بالایی یا پایینی می‌آید و پاهای بی قراری که در جایی از طبقه‌ی چهار به کفپوش‌های کف راهرو کشیده می‌شوند.
       زن فکر خواهد کرد که کتاب ِ رباعیات ِ خیام را در اتوبوس جا گذاشته است. و مرد گاهی به سرش خواهد زد که سری به اتاق 403 بزند که ظهر ِ همان روز و یک ساعت پیش از ورود زن به هتل اجاره کرده و بعد در ترمینال و در حالی که به آرامی دست ِ چپ ِ زن را در دست ِ راستش می‌مالید به او گفته بود که تو هتل بگوید می‌خواهد اتاقش در طبقات ِ بالا باشد اما نه زیاد بالا مثلن در طبقه‌ی چهار؛ و مطمئن شود کسی در نزده یا تو نرفته، چون فراموش کرده بود درش را قفل کند. اما به اتاقش سر نخواهد زد مگر در ساعت شش و نیم که مست و گیج از اتاق 409 بیرون خواهد آمد و در برابر ِ چشم‌های واق‌مانده‌ی زن ِ کک‌مکی ِ خدمتکار که وسط سالن ایستاده و خودش را در آیینه‌ی بزرگ ِ دیواری دید می‌زند، به اتاقش وارد خواهد شد و حتا یک خسته نباشید هم نثار ِ او خواهد کرد و چهار ساعت بعد که در ترمینال آن را برای خانم مهندس تعریف خواهد کرد ، قاه قاه به خنده خواهد افتاد و با صدای بلند خواهد گفت که نمی‌دانم من احمق‌تر بودم یا زنک؟
       اما زن ِ خدمتکار احمق نیست. یا دست ِ کم خودش این طور فکر خواهد کرد. و مات خواهد ماند و حتا با تکان ِ سر، جواب ِ خسته نباشید ِ مرد را هم خواهد داد و بعد که مرد، در ِ اتاقش را خواهد بست، او یکهو به طرف ِ آینه‌ی دیواری برخواهد گشت و با دیدن چشم‌های دودوزنش، به خود خواهد آمد و رو به آینه و زیر لبی خواهد گفت پس خانم مهندس، طبقه‌ی چهار را نشان کرده بود! و بعد سعی خواهد کرد به یاد بیاورد دلایل خانم مهندس را که با آن قیافه‌ی بی‌تفاوتش داشت برای مدیر ِ هتل برمی‌شمرد. و یادش خواهد آمد که زن گفته در طبقات ِ پایین، رفت و آمد زیاد است و طبقات بالا هم که راه پله زیاد دارد و او هم دوست ندارد با آسانسور بالا و پایین برود؛ پس طبقه‌ی چهار بهترین انتخاب است! ببین چه دور و زمانه‌ای شده! اما ... این مرد کیست ؟ و یادش نخواهد آمد ورود ِ مرد را به هتل. آن وقت کجا بوده‌ام پس؟ دیشب که اتاق403 دست ِ زن و شوهر ِ خسیسی بود که حتا ته‌مانده‌های انگور ِ لهیده‌اشان را هم با خود برده بودند. پس مرد در فاصله‌ی ساعت ِ ده و نیم که نظافت ِ اتاق تمام شده تا ساعت ِ یک و نیم، به هتل آمده. لابد بعد هم سریع رفته و به زن خبر داده که اتاقش کدام طبقه است و زن هم که بعدن، نقشش را به خوبی بازی کرده بود. اما زن کجا منتظر بوده؟
     نه مرد و نه خانم مهندس، دیگر خوابشان نخواهد گرفت. در مستی ِ بوهای جامانده‌ی هم خواهند غلطید. و نجواهای هم را از روی تن‌های خود خواهند لیسید. در خلوت ِ اتاق‌هایشان. شاید ده دقیقه‌ای بعد از بازگشت ِ مرد به اتاقش، موبایلش زنگ خواهد خورد و مرد لبخند خواهدزد. زن خواهد پرسید رسیدی؟ و مرد نجوا خواهد کرد آره. زن خواهد پرسید کسی ندیدت؟ و مرد خواهد گفت فقط نرگس خانم دید. و خواهد خندید. زن خواهد پرسید منظور؟ و مرد خواهدگفت نمی دانم چرا فکر می کنم زن ِ خدمتکاره نامش نرگس است. نرگس خانم. و زن هم خواهد خندید. با صدای بلند. آبروریزی نکند؟ و مرد باز هم خواهد خندید. نه از خودمان است. سلام علیک هم کردیم. و البته از خودشان نخواهد بود نرگس خانم؛ اما آبروریزی هم نخواهدکرد. جز این که بی‌صبرانه منتظر آمدن مدیر هتل خواهد شد که ساعت ِ هشت و نیم خواهد آمد و بعد که نرگس خانم را از سر وا خواهد کرد نگاهی به فرم ِ مرد اتاق ِ 403 خواهد کرد که ساعت ِیازده به هتل وارد شده و مقابل ِ شغلش نوشته مهندس ِ مکانیک و بعد فرم زن اتاق ِ 409 را بیرون خواهد کشید و با خود خواهد گفت این ها که هر کدام از یک سر ِ کشور آمده اند! آخر چه ربطی به هم دارند؟ نکند برای سمیناری چیزی آمده‌اند؟ و بعد، اصرار ِ زن را به یاد خواهد آورد در گرفتن ِ اتاقی در طبقه‌ی چهار. و در ذهنش فاصله‌ی اتاق‌های 403 و 409 را خواهد سنجید و سر تکان خواهد داد. و یادش خواهد آمد که زن و مرد ساعت چهار یا چهار و چند دقیقه‌ی بعد از ظهر ِ روز ِ قبل و به فاصله‌ی چند دقیقه از هم، از هتل بیرون رفته بودند و شب که خودش هتل را ترک کرده بود هنوز بر نگشته بودند. دست ِ کم تا ساعت ده ِ شب.
     مدیر هتل بعدتر و بعد از ظهر ِ فردا یکهو به یاد خواهد آورد که در برگه‌ی کامپیوتری صورتحساب زن، چند تماس تلفنی بوده. تماس با موبایل. و بعد که شماره تلفن‌ها را نگاه می‌کند و می‌بیند که همه‌شان یکی‌اند سراغ فرم ِ مشخصات مرد خواهد رفت و در ستون تلفن تماس، همان شماره را خواهد دید. پس زن از اتاقش سه بار با مرد تماس گرفته. یک بار در ساعت ِ ده و نیم ِ شب و دو بار ِ بعدی، صبح فردا: یکی، شش و سی و چند دقیقه که چند دقیقه بعد از دیدار ِ ناگهانی ِِ مرد با زن ِ کک‌مکی بوده  و دیگری هم، نه و چند دقیقه که معلوم است برای خبر دادن به مرد بوده که آماده‌ی ترک هتل در ساعت نه و نیم باشد. دو تا مهندس که یکی‌شان از آن سر کشور تا این جا دست کم شانزده ساعت تو راه بوده و دیگری از سر دیگر و هفت – هشت ساعت.
      فردا و در حالی که به ساعت ِ حرکت ِ زن، تنها نیم ساعت مانده و مرد دارد از کیوسک بغل ِ سکوی حرکت ِ اتوبوس‌ها در ترمینال، دو لیوان ِ یک‌بار مصرف قهوه را از فروشنده می‌گیرد، زن هنوز هم به کتاب ِ رباعیات ِ خیام فکر خواهد کرد که شاید اصلن فراموش کرده از خانه برش دارد و فکر خواهد کرد که کاش دیشب که شوهرش به اتاقش در هتل زنگ زده بود از او می‌پرسید. و فکر خواهد کرد که گم کردن ِ تنها هدیه‌ای که از تنها دوست پسر ِ دوران دانشگاهش گرفته، حالا و در این روز و در اولین دیدارش با تنها دوست مرد ِ دوران ِ بعد از ازدواجش، چه معنایی می‌تواند داشته باشد. و در این حال مرد کنارش خواهد رسید و قهوه‌اش را به طرفش خواهد گرفت و خواهد گفت من نمی‌دانم دو ساعت بعد از تو، این جا تو این ترمینال چه‌کار کنم؟ و زن دوست خواهد داشت گریه کند و مرد خواهد فهمید و خواهد گفت: اشک‌های دیشبت هنوز زیر زبانم است و زن گریه‌اش را فرو خواهد خورد.
       اتاق ِ 409 را فردا ساعت ِ نه و نیم و به محض ِ خالی شدن، نظافت خواهند کرد و زن ِ کک‌مکی بر هر چه مهندس است لعنت خواهد فرستاد و ادای خانم مهندس را در خواهد آورد که من خودم کدبانوی با سلیقه‌ای هستم و دوست دارم خودم اتاقم را تمیز کنم! حتا خود ِ اتاق هم کم‌تر به یاد خواهد آورد این همه آشفتگی‌اش را. رد ِ خیس ِ انگشت‌ها بر جای‌جای دیوارهای اتاق، لکه‌های کوچک و بزرگ روی موکت و روی ملافه‌ها و روی دسته‌های مبل، بالش ِ افتاده زیر تخت، دانه‌های لهیده‌ی انار و پوست ِ سیب، صابون ِ افتاده تو کاسه‌ی توالت، شیر ِ نیمه بازمانده‌ی حمام و همه‌ی این‌ها بدون آن‌که هیچ صدایی باز مانده باشد از دیشب. حتا صدای پچ‌پچه‌ای یا نجوایی.
     فردا و ده ساعت بعد از آخرین بوسه‌ی زن و مرد بر روی تک صندلی ِ شماره‌ی 7 اتوبوس، زن در تاریکی ِ اتاق خواب ِ خانه‌اش و در حالی که می‌داند تا چند دقیقه‌ی دیگر شوهرش از حمام بیرون خواهد آمد، با عجله شماره‌ی موبایل ِ مرد را خواهد گرفت و مرد که هنوز تا رسیدن به شهر و خانه‌اش و بوسیدن ِ بینی ِ پودرزده‌ی زنش هشت ساعت ِ دیگر در راه خواهدبود، سرش را از شیشه‌ی بغل صندلی ِ شماره‌ی 13 اتوبوس بر خواهد داشت و خواهد گفت بگو نازنین ِ من! و زن در حالی که کم مانده زیر ِ گریه بزند خواهد پرسید به چی فکر می‌کنی؟ و مرد پچ‌پچ خواهد کرد که به یک داستان. و زن خواهد خندید: تو هم که فقط به داستان فکر می‌کنی. و مرد خواهد گفت که چون من و تو تنها در داستان می‌توانیم به هم برسیم ... چون برای من و تو هیچ امیدی جز داستان نیست. زن آه خواهد کشید و صدای قطع شدن ِ آب ِ دوش ِ حمام را نشنیده خواهد گرفت و خواهد گفت: نیست، نه ... نیست. و بعد خواهد پرسید که خوب حالا اسم داستانت چی هست؟ و مرد با صدای بلند، و بی‌توجه به مسافر ِ کناری و نگاه‌های خیره‌اش در تاریکی ِ قرمز ِ داخل ِ اتوبوس، خواهدگفت: اتاق 409.

 



 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است