داستان‌ها و یادداشت‌های خالد رسول‌پور
  صفحه اول   |   RSS   |   تماس

 

   

  آرشیو موضوعی
♣  درباره‌ی من و رمزآشوب
♣  داستان‌ها(15)
♣  داستانک‌ها(31)
♣  یادداشت‌ها(87)
♣  ترجمه‌ها (3)
♣  هیچکدام(3)
♣  از زبان دوستان (23)
♣  از زبان ديگران(21)
♣  آرشیو هر هفته یک نویسنده
♣  آرشیو ده‌ ماهه مجله رمزآشوب
  آخرين مطالب سايت
♣  یوسف‌آباد خیابان سی‌ؤسوم
♣  سین‌خوانی ِ حس‌ها!
♣  هيچكاك، زير ناخن‌هايي كه يكي‌يكي بر دسته‌ی مبل فرود مي‌آيند!
♣  یادآوری چند تز ِ پیش پا افتاده به یک دوست ِ داستان‌نویس
♣  روسیاهی ِ گذار!



دانلود مجموعه داستان
"روسپی زیر ِ ناخن"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور



دانلود مجموعه یادداشت
"در آشوب رمزها"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور




مطرود


نصور، آرشیو مقاله های فارسی


بخش پیوندهای سایت، در حال بازسازی می‌باشد






تعداد عناوين: 7    فهرست به ترتيب تازگی     فهرست به ترتيب الفبايی

سه داستانک
87/7/18
... مسلّما" اگر روز جمعه هم، همين‌طور باران ببارد، هيچ‌كس نخواهددانست كه پدر و مادر و دختر، ديگر در خانه نيستند...
مطلب کامل

داستانک:: به‌دست‌گرفتن سرنوشت خویش در سه سوت!
87/7/10
...حالا دیگر می‌بایست در اتاقک نگهبانی، در حالی که سرش را به شیشه‌ی دریچه‌ی کوچک چسبانده، تا ابد، همان‌طور ایستاده بماند و تا ابد، به دختر ناشناس زیبای غمگینی خیره گردد که ...
مطلب کامل

هشت داستانک
86/6/23
...وقتی پدربزرگ مرد، باران می‌بارید. دفنش که می‌کردیم، تگرگ هم زد. خیس آب و تگرگ، می‌شنیدم که فامیل و دوستان دور جنازه، زیرلبی غرولند می‌کنند. داخل گورش پر ِ آب و دانه‌های تگرگ شده‌بود. با شتاب به گِلش سپردیم و بازگشتیم...
مطلب کامل

چهار داستانک
... می‌توانستم به آرامي، بالشي روي آن چهره بگذارم و چند لحظه فشار دهم. می‌توانستم کپسول کوچک اکسیژن را كه زير آن یکی تخت بود به صورتش بكوبم. بلند شدم. دلم گرفته بود. تا دمِ درِ اتاق رفتم. در سالنِ بخش كسي نبود. برگشتم و كنارش ايستادم...
مطلب کامل

شش داستانک
... بهارِ امسال كه مادر مرد، براي اولین بار همسرِ آينده‌ام را ديدم.
فهميدیم كه مالِ هم خواهیم بود.
بوسيدمش. هم‌ديگر را بوسيديم.
بهارِ سالِ آينده، من را خواهند كشت.
مطلب کامل

چهار داستانک برای صمد بهرنگی
راستی صمد بهرنگی را هنوز هم می‌خوانید؟
مطلب کامل

پنج داستانک
... لامپ را خاموش كرده بودند و در بيرون حتا باران هم نمي‌باريد.
در آغوش هم، مرد به آن چه در روزنامه خوانده بود مي‌انديشيد، و زن، به آن‌چه در شبِ حياطِ پيش از باران ديده بود...
مطلب کامل

 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است